وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)
وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)

وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)

فروغ فرخزاد میگه:

فروغ فرخزاد میگه:

در حیرتم از خلقت آب،

اگر با درخت همنشین شود، آنرا شکوفا میکند.

اگر با اتش تماس بگیرد، آنرا خاموش میکند.

اگر با ناپاکی ها برخورد کند، آنرا تمیز میکند.

اگر با آرد هم آغوش شود، آنرا آماده طبخ میکند.

اگر با خورشید متفق شود، رنگین کمان ایجاد میشود.

ولی اگر تنها بماند، رفته رفته گنداب میگردد.

دل ما نیز بسان آب است،

وقتی با دیگران است زنده و تاثیر پذیر است،

و در تنهایی مرده و گرفته است...

"باهم" بودنهایمان را قدر بدانیم.

خلقت کون و مکان از کرم فاطمه است

خلقت کون و مکان از کرم فاطمه است

زین همه آیتی از لطـف کم فاطمه است

بخــداوند قســــم قبلــــۀ اربـــــــاب ولا

خاک درگــاه ملائک خَــدَم فاطمه است

اشک از دیــده ببارید که در باغ خیــال

مُـژه جاروکش خاک قـــدم فاطمه است

ما ولای علـــی از فاطمــه آموخته ایــم

شُکرلِله ، که ایـن از نِعَــــم فاطمه است

ایمــن از تابـش خورشیــد قیامــت باشد

هرکسـی سایه نشیــن عَلَــم فاطمه است

گــربه ظاهر حرمی نیست  برای زهرا

دل هــر شیعــۀ مولا حــرم فاطمه است

اَلسَّــــــلامُ عَلَیـــکِ اَیَّتُـهَاالصِّــدیقَةّ الشَّهیــــدَة

جانم به تب‌ است و تاب نتوانم

جانم به تب‌ است و تاب نتوانم

صد شعله ز غم فتاده در جانم

تا بندیِ بی‌ستاره دَیجورم

بیدارم و پرستاره دامانم

آن به که به‌پای یأس دربازم

کاری که نمی‌رسد به سامانم

زین شک که شکیب من به یغما برد

ترسم خللی رسد به ایمانم

شمعم، که به یک نسیم خاموشم

ای چرخ، محک مزن به طوفانم

تا شعر و سخن بلای جان آمد

صد درد که شاعرم، سخندانم

عمریست دراز تا که دست غم

کوته نشده‌ست از گریبانم

رخصت نرسد ز دست گردونم

کایّام به کام خویش گردانم

این عهد، مرا شکسته می‌خواهد

زیرا به جهان درست‌پیمانم

خاکم بدهد به باد اگر بیند

بر آتش سینه آبی افشانم

لب‌دوخته در خزان دردافزا

دل‌سوخته چون هزاردستانم

جان را دیریست تعزیت‌گویم

دل را عمریست مرثیت‌خوانم

سرگشتۀ این رونده افلاکم

درماندۀ این درنده دورانم

در دام عَنا همیشه پابندم

بر خوان بلا هماره مهمانم

جز شومی بخت خود چه می‌بینم؟

جز تلخی عمر خود چه می‌دانم؟

دردا ز فلک نبرده‌ام گویی

گویی به مثَل شکسته چوگانم

تا فتنۀ شعر دلکشم، دیریست

دلدادۀ پورِ سعدِ سلمانم

رفتم به قفای نظم او امّا

«از کردۀ خویشتن پشیمانم»

از عهده برون نیامدم واکنون

«جز توبه رهِ دگر نمی‌دانم»

سعید_سلیمان_پور

bolfozool

چه زیبا گفت فروغ فرخزاد :

چه زیبا گفت فروغ فرخزاد :

اگر مستضعفی دیدی ،

ولی از نان امروزت

به او چیزی نبخشیدی ،

به انسان بودنت شک کن!

اگر چادر به سر داری ،

ولی از زیر آن چادر

به یک دیوانه خندیدی

به انسان بودنت شک کن!

اگر قاری قرآنی ،

ولی در درکِ آیاتش

دچارِ شک و تردیدی ،

به انسان بودنت شک کن!

اگر گفتی خدا ترسی ،

ولی از ترس اموالت

تمام شب نخوابیدی ،

به انسان بودنت شک کن!

اگر هر ساله در حجّی ،

ولی از حال همنوعت

سوالی هم نپرسیدی ،

به انسان بودنت شک کن!

اگر مرگِ کسی دیدی ،

ولی قدرِ سَری سوزن

ز جای خود نجنبیدی ،

به انسان بودنت شک کن .

سالها زوّاریت را آرزو کردم حسین (ع)

سالها زوّاریت را آرزو کردم حسین (ع)

هر کجا رفتم تو را من جستجو کردم حسین

تا خراسان تا به قم تا حضرتِ عبدالعظیم

پای هر مرقد تو را چون لاله بو کردم حسین

سالها هر زائری می آمد از کرببلا

تا که بوی تو بگیرم بوی او کردم حسین

هر کجا نام تو بود آنجا بهشتم بود و هست

من بهشتت را دو عالم آرزو کردم حسین

همچنان در کربلا جاریست خون سرخِ تو

مقتلت را من ز اشکم شستشو کردم حسین

جسمِ خونینِ تو را دیدم میانِ قتلگه

لعنتِ بسیار بر جانِ عدو کردم حسین

وارد صحن تو گشتم در شبستانِ ولا

ای همه آمالِ من، من بر تو رو کردم حسین

آنقدر شوقِ هوای صحن تو دارم به سر

با تو در تنهاییِ خود گفتگو کردم حسین

سالها با یا حسین از شورِ عشقت دم زدم

تا سرِ خوانِ تو کسبِ آبرو کردم حسین

قرهً العین نبی ای روح و جانِ فاطمه

من دگر با روَضه ات عمری ست خو کردم حسین

شاهِ بطحا از کرم این رو سیه را کن قبول

این زبان را وقف تو در گفتگو کردم حسین

جان اصغر روزیم کن تربت شش گوشه ات

در قراق تو ز خونِ دل وضو کردم حسین(ع)

شاعر:

هستی_محرابی

اشعار ناب آئینے

shere_aeini