-
سلام صبحگاهی... در محضر ارباب...
پنجشنبه 16 آبان 1398 09:32
سلام صبحگاهی... در محضر ارباب... السلام علیک یا بقیه الله فی ارضه آقا مبارک است رَدای امامتت ای غایب از نظر به فدای امامتت می خواستند حق تو را هم قضا کنند کَـذاّبها کجـا و عـبـای امـامـتت ما زنده ایم از برکات ولایتت ما عهد بسته ایم به پای امـامتت از روز اولی که رسیدیم در جهان گشتیم آشنا به صدای امـامتت این روزها هوای...
-
آغاز_امامت_حضرت_صاحب مناجات_با_امام_زمان
پنجشنبه 16 آبان 1398 09:30
آغاز_امامت_حضرت_صاحب مناجات_با_امام_زمان سامره امشب تماشایی شده جنت گل هـای زهرایی شده لحظه لحظه، دسته دسته از فلک همچو باران از سمـا بارد ملک می زنند از شوق دائم بال و پر در حضـور حجت ثانـی عشر ملک هستی در یم شادی گم است بعثت است این، یا غدیر دوم است یوسف زهرا بـه دست داورش می نهد تاج امـامت بـر سرش عید «جاء الحـق»...
-
آغاز_امامت_حضرت_صاحب مناجات_با_امام_زمان
پنجشنبه 16 آبان 1398 09:29
آغاز_امامت_حضرت_صاحب مناجات_با_امام_زمان بستی به سر عمامه ی سبزِ پیمبر را کردی نمایان در جمالت روزِ محشر را نورِ نگاهت سامرا را جلوه گر کرده در چشم هایت دیده عالم، عکسِ حیدر را اصلِ امامت را خدا دستِ شما داده با نسلِ زهرا چه نیازی هست دیگر را کارِ خدا بود اینکه شد بی آبرو دشمن کَذاّب باید خواند اسم و رسمِ جعفر را تنها...
-
امام_زمان آغاز_امامت_حضرت_صاحب
پنجشنبه 16 آبان 1398 00:24
امام_زمان آغاز_امامت_حضرت_صاحب اکسیر کرامت شما می آید انوار ولایت شما می آید با فتح اخیر شام ان شالله امید که رایةِ شما می آید این عزت قاسم سلیمانی ها از سمت عنایت شما می آید صد بار گرفتار شدند این مردم هر بار شفاعت شما می آید این خرقه سبزِ علوی ای آقا الحق که به قامت شما می آید ای کاش ببینم که ظهورت یکروز با جشن...
-
امام_زمان آغاز_امامت_حضرت_صاحب
چهارشنبه 15 آبان 1398 23:10
امام_زمان آغاز_امامت_حضرت_صاحب اکسیر کرامت شما می آید انوار ولایت شما می آید با فتح اخیر شام ان شالله امید که رایةِ شما می آید این عزت قاسم سلیمانی ها از سمت عنایت شما می آید صد بار گرفتار شدند این مردم هر بار شفاعت شما می آید این خرقه سبزِ علوی ای آقا الحق که به قامت شما می آید ای کاش ببینم که ظهورت یکروز با جشن...
-
آقا مبارک است رَدای امامتت
چهارشنبه 15 آبان 1398 23:08
آقا مبارک است رَدای امامتت ای غایب از نظر به فدای امامت می خواستند حق تو را هم قضا کنند کَذاّبها کجا و عبای امامت ما زنده ایم از برکات ولایتت ما عهد بسته ایم به پای امامتت از روز اولی که رسیدیم زین جهان گشتیم آشنا به صدای امامتت این روزها هوای تو را کرده ام بیا ماییم یاکریمِ هوای امامتت آقا بیا تقاصِ شهیدان به پای...
-
از منتظِر تا منتظَر
چهارشنبه 15 آبان 1398 17:44
"از منتظِر تا منتظَر" از غم هجر تو من سر به بیابان دارم دل مجنونی و دیوانه و ویران دارم تا به کی چشم بدوزم سر این کوچه صبر ز فراقت بخدا دیده ی گریان دارم تو که ارباب کرم پیش تو زانو زده اند تو کریمی و که من دست گدایان دارم همه جا سر زده ام از همه منت کردم زخم دل کهنه ومن خواهش درمان دارم ز آتش درد فراقت همه...
-
امام_علی #شیعه
چهارشنبه 15 آبان 1398 16:52
امام_علی #شیعه سخن ز حبل الاهی و بانگ «و اعتصمو»ست حقیقتی که هدایت همیشه زنده به اوست حقیقتی که همه انبیا از آن گفتند به امت خود از آن چشمه روان گفتند حقیقتی که از آن، طاعتی فراتر نیست حقیقتی که اساس شریعت نبوی است برادریم همه، در پناه پیغمبر کدام نعمت از این نعمت است بالاتر؟ به اسب همدلی، آفاق صبح را طی کن به رسم حق،...
-
سلام صبحگاهی... در محضر ارباب...
چهارشنبه 15 آبان 1398 11:08
سلام صبحگاهی... در محضر ارباب... السلام علیک یا بقیه الله فی ارضه کام بهـار طعمه ی جـام خزان شده زهری بلای جان امامی جوان شده غربت کم است در حق مردی که خانه اش زندان و خود شبیه به زندانیان شده بی تاب لرزش بدنش دیده زمین گریان دست و پا زدنش آسمان شده حتی برای کاسه آبـی رمـق نداشت دستی که از شرار ستم ناتوان شده برخورد...
-
نشد که غورۀ نارس شراب ناب شود
چهارشنبه 15 آبان 1398 11:06
نشد که غورۀ نارس شراب ناب شود ضریح دامن او دست این گدا نرسید نشد که فطرس آن آستانه باشم حیف شکسته باد، پرم چون به سامرا نرسید غریب کرببلا لاأقل زهیری داشت کنار حضرت آقا حبیب بوده و هست همیشه هر شب جمعه حرم پر از زائر ولی مزار حسنها غریب بوده و هست شبیه برگ گلی بین حجره میلرزید ز درد در وسط حجره دست و پا میزد برای...
-
مرثیه_امام_حسن_عسکری
چهارشنبه 15 آبان 1398 11:01
مرثیه_امام_حسن_عسکری به لبِ خشکِ تو انگار که باران میخورد آب میخوردی و هِی ظرف به دندان میخورد پسرِ کوچکِ تو مانده چه سازد با تو زهر وقتی که بر این سینهی سوزان میخورد آه میسوخت از این آه دوتا گونهی او نفَست تا که بر آن چهرهی گریان میخورد فقط از کنده و زنجیر و فلک خالی بود ورنه این حجرهی پُر درد به زندان میخورد...
-
مرثیه_امام_حسن_عسکری
چهارشنبه 15 آبان 1398 10:59
مرثیه_امام_حسن_عسکری اول به نام عشق، به نامت، به نام حُسن ما که تحیریم همه در مقام حُسن روی تو حسن، خوی تو حسن، ای تمام حُسن نامت حسن شدهاست که باشی امام حُسن دلدادگان نام توایم از قدیمها همنام مجتباست، کریم کریم ها ای ذوالفقارِ منتظرِ در نیام، تو ای قبلهی نرفته به بیت الحرام، تو آیینهی تمام قد ده امام، تو روز...
-
مرثیه_امام_حسن_عسکری
سهشنبه 14 آبان 1398 19:17
مرثیه_امام_حسن_عسکری به شوق از تو سرودن حروف جان بدهند اگر اجازه مدحت به این زبان بدهند تمام ثانیه ها گریه برغمت کردند که تسلیت به دل صاحب الزمان بدهند تنت میان تب است و دو دست لرزانت ستون عرش خداوند را تکان بدهند سوال کرده ام از نام قاتلت اما مقاتل حسنی کوچه را نشان بدهند هجوم برجگرت برده زهر بامسمار خداکند به جگر...
-
مرثیه_امام_حسن_عسکری
سهشنبه 14 آبان 1398 19:12
مرثیه_امام_حسن_عسکری به مثل زهر،درد دوری ات در پیکرم باشد بیا یکدم ببین،تنها اجل دور و برم باشد تمام آرزویم این شده تا از در آیی تو چه باشد بهتر از این گر که مهدی در برم باشد بیا تا سیر بینم روی ماهت را عزیز دل بیا دامن کشان تا روی دامانت سرم باشد ندارم قوتی در تن به مثل بید می لرزم بیا و کن تماشا لحظه های آخرم باشد...
-
مرثیه_امام_حسن_عسکری
سهشنبه 14 آبان 1398 19:07
مرثیه_امام_حسن_عسکری حسن شدی که کریمان فقط دوتا باشند دوتا کریم در عالم برای ما باشند حسن شدی که اگر از بقیع برگشتند کبوتران همه راهی سامرا باشند دلیل خوشه ی انگور عسکری این است که تاک ها ننشینند روی پا باشند حسن شدی که میان مُضیف چشمانت تمام شهر به عشق شما گدا باشند حسن شدی که به هنگام بردن نامت بقیع آمده ها یاد...
-
مرثیه_امام_حسن_عسکری
سهشنبه 14 آبان 1398 19:05
مرثیه_امام_حسن_عسکری خودش تنها خبر از داغ های بیکرانش داشت که مانند علی داغی در عمقِ استخوانش داشت امان از کینهٔ دیرینه! میدانم که پیش از زهر چه بغضی خفته در هر لقمه هایِ خشکِ نانش داشت به خود از درد می پیچید و لبها به کبودی رفت به جای آب، زخمِ زهر وقتی در نهانش داشت دلِ سرداب شد آشوب؛ موجِ گریه راه انداخت سحر شد ......
-
مرثیه_امام_حسن_عسکری
سهشنبه 14 آبان 1398 10:48
مرثیه_امام_حسن_عسکری تسلیت ای حجّت ثانی عشر یابن الحسن زود بود از بهر تو داغ پدر یابن الحسن قلب بابت از شرار زهر دشمن آب شد سوخت جسم و جانش از پا تا به سر یابن الحسن کودک شش ساله بودی بر پدر خواندی نماز ریختی از چشم خود خون جگر یابن الحسن زود گرد بی کسی بر ماه رخسارت نشست زود کردی جامۀ ماتم به بر یابن الحسن قرن ها چشم...
-
مرثیه_امام_حسن_عسکری
سهشنبه 14 آبان 1398 10:42
مرثیه_امام_حسن_عسکری قصد،قصد زیارت است اما مانده اول دلم کجا برود حال و روز مرا هرآنکس دید گفت باید به کربلا برود -نجف و کربلا-دلم لرزید -مشهد و کاظمین، خوب آمد یازده بار استخاره زد دل من تا بفهمد به سامرا برود ابتدای مسیر،الله است انتهایش بقیه الله است سامرا وعده گاه آخر ماست جاده باید به انتها برود همه یک روح و یک...
-
مرثیه_امام_حسن_عسکری
سهشنبه 14 آبان 1398 10:33
مرثیه_امام_حسن_عسکری مادرت نیست ولیکن پسرت هست هنوز جای شکر است که مهدی به سرت هست هنوز نفست تنگ شده کنج قفس افتادی باز خوب است که این بال و پرت هست هنوز پسرت آمده بالای سرت آقا جان مرهمی بر جگر پر شررت هست هنوز اثر وضعی سم خشکی لبهاست، ولی خوب شد کاسه ی آبی به برت هست هنوز لب تو خشک و دو چشمان تو تر آقا جان گوییا ظهر...
-
مرثیه_امام_حسن_عسکری
دوشنبه 13 آبان 1398 19:36
مرثیه_امام_حسن_عسکری سامرا در دل خود داغ فراوان دارد هر شبش منظره شام غریبان دارد با خودش ماتم آن خانه و زندان دارد یک طرف خاطره گنبد ویران دارد سامرا شهر عجیبی ست خدا می داند سامرا مهد غریبی ست خدا می داند تو کریمی و به پیش تو جهان مفلس بود شد طلا از نفست هر که ز جنس مس بود حج تو دیدن رخسار گل نرگس بود پرورش یافته ات...
-
مرثیه_امام_حسن_عسکری
دوشنبه 13 آبان 1398 19:34
مرثیه_امام_حسن_عسکری آنکه بر محضر شما نرسد مطمئنا که تا خدا نرسد بهتر است اینکه زیر خاک رود آن سری که به سامرا نرسد عطرِ سرداب را نفهمیده آنکه بر "سُرَّ مَن رَا ...نرسد چشم بر خاکِ آن اگر بکشیم آسمان هم به گَردِ ما نرسد سامرا رفتهها به من گفتند هیچ جایی به کربلا نرسد از کفن کردنی دوباره بخوان تا که روضه به بوریا...
-
از این متن زیباتر ندیدم
دوشنبه 13 آبان 1398 18:44
از این متن زیباتر ندیدم میخواستم خدا را نوازش کنم ! ندا رسید؛ کودک یتیم را نوازش کن .. خواستم دستان خدا را بگیرم ندا آمد؛ دستان افتاده ای را بگیر .. خواستم چهره خداوند را ببینم ندا آمد؛ به صورت مادرت بنگر .. خواستم رنگ خدا را ببینم ! ندا آمد؛ بی رنگی عارفان را بنگر .. خواستم دست خدا را ببوسم ندا آمد؛ دست کارگری را که...
-
ﮐـﺎﺵ تا ﺩﻝمیگرﻓﺖ ﻭ مــیشــڪـسـت
یکشنبه 12 آبان 1398 08:08
ﮐـﺎﺵ تا ﺩﻝمیگرﻓﺖ ﻭ مــیشــ ڪ ـسـت ﺩﻭﺳــــﺖ ﻣـــﯽ ﺁﻣـــﺪ ﮐﻨــﺎﺭﺵ ﻣــﯽﻧـﺸـﺴـﺖ ﮐـــــﺎﺵ ﻣـیــشـــــد ﺭﻭﯼ ﻫـــﺮ ﺭﻧـﮕـﯿـﻦ ﮐـﻤـﺎﻥ ﻣـــﯽنــــﻮﺷـﺘـﻢ ﻣــﻬــﺮﺑــﺎﻥ ﺑـــا ﻣـــــﻦ ﺑــﻤـﺎﻥ ﮐـﺎﺵ ﻣــیشــﺪ ﻗـﻠـﺐهـﺎ ﺁﺑــاﺩ ﺑــﻮﺩ ﮐـﯿﻨـﻪ ﻭ ﻏـﻢﻫـــﺎ ﺑــﻪ ﺩﺳــﺖ ﺑـاﺩ ﺑـﻮﺩ ﮐـﺎﺵ ﻣــﯽﺷــﺪ ﺩﻝ ﻓــﺮﺍﻣــﻮﺷـﯽ ﻧــﺪﺍﺷـﺖ ﻧﻢ ﻧـﻢ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻫــﻢ ﺁﻏــﻮﺷـﯽ...
-
هر چند ماه محرم امسال سپری شد اما وای که چقدر این شعر زیباست
شنبه 11 آبان 1398 10:32
هر چند ماه محرم امسال سپری شد اما وای که چقدر این شعر زیباست لطفا کامل بخونین اگه گریه کردی و دلت شکست التماس دعا. خواب بودم، خواب دیدم مرده ام/ بی نهایت خسته و افسرده ام/ تا میان گور رفتم دل گرفت/ قبر کن سنگ لحد را گل گرفت/ روی من خروارها از خاک بود/ وای، قبر من چه وحشتناک بود! بالش زیر سرم از سنگ بود/ غرق ظلمت، سوت...
-
دوتا خط جای ابرو بر جبین است
جمعه 10 آبان 1398 22:22
دوتا خط جای ابرو بر جبین است دماغش آن و لبهایش چنین است سرِ تنظیم باد گونه هایش تمام صورتش پر نقطه چین است لباسی که از استانبول خریده بدون دکمه و بی آستین است گمانم تکه های روی پایش کتان پاره یا شلوار جین است پروتز کرده مثل آنجلینا پُزش بالاتر از نوش آفرین است میان سینه چاکان جینفر خدا را شکر جزو مخلصین است گرفته دوش...
-
سقیفه_بنی_ساعده
جمعه 10 آبان 1398 21:56
سقیفه_بنی_ساعده مدینه غرق ماتم بود و دلها خانه غم بود فضا تاریک و بر رخسار گردون گَرد مات بود سکوت آفرینش با قیام حشر توأم بود سراسر مسلمین را قامت از بار الم خم بود خلایق با دلی بشکسته میگفتند پیوسته محمد در سرای جاودانی رخت بر بسته در آن روزی که خون جاری ز چشم هر مسلمان بود گلوی آفرینش پاره از فریاد و افغان بود سپهر...
-
سقیفه_بنی_ساعده
جمعه 10 آبان 1398 21:53
سقیفه_بنی_ساعده ماه صفر تمام شد اما عزا بپاست این هفته هفته ی غم اولاد مصطفاست جایِ غدیر را سخن دشمنان گرفت این بدعتی که شد خودش آغاز ماجراست راه سخیفِ اهل سقیفه شروع شد پایانِ کار، خانه نشینیِ مرتضاست با مهرِ حیدر است که عالم بنا شده دنیای بی ولای علی پوچ و بی بهاست بیعت نکرد بیتِ علی با خلیفه ای راه غدیر و راه سقیفه...
-
سقیفه_بنی_ساعده
جمعه 10 آبان 1398 21:50
سقیفه_بنی_ساعده ساعات بعد از داغ پیغمبر شروع شد با رفتنش صد قصه دیگر شروع شد دلشوره هایش یک به یک معنا گرفت و از آنچه می ترسید پیغمبر شروع شد در وقت دفن مصطفی، تنها علی بود ایام سخت غربت حیدر شروع شد گفتند با هم در سقیفه بی حیاها وقت تلافی کردن خیبر شروع شد بعد از پیمبر هر کسی هر چه شنیده باید بداند روضه از یک در شروع...
-
حضرت_محسن_بن_علی
جمعه 10 آبان 1398 21:48
حضرت_محسن_بن_علی قرار بود که مثل حسن پسر باشی عصای دست من و پیری پدر باشی ببخش مادر خود را که با خود آوردت بنا نبود که آن روز پشت در باشی قرار بود بمانی شتاب جایز نیست بنا نبود مسافر که رهگذر باشی تمام هستی من می رود اگر بروی ولی اگر تو بمانی ولی اگر باشی و یا تمامی اینها فقط مقدّمه ای است که اتفاق خبرهای شعله ور باشی...
-
حضرت_محسن_بن_علی
جمعه 10 آبان 1398 21:47
حضرت_محسن_بن_علی من محسنم کوچکترین فرزند زهرا چشمان من هرگز ندیده اهل دنیا در عالم خود بوده ام مانوس مادر او قصه ها میگفت از بابایم حیدر میگفت بابای تو بر عالم نگین است ای جان ما در او امیر المومنین است تا انکه روزی ناگهان بی تاب گشتم از شدت گرما تو گویی آ ب گشتم ناگه فشار در مرا پیچید در هم از شدت ضربه شکستم آ ه کم...