حکایت پیرمرد و فرش روضه
پیرمردی اهل (هیئت) شد فقیر
از قضای روزگار او شد اسیر
دست او خالی و قرضش شد زیاد
کس جواب او به یاریش نداد
فرش زیر پا گرفتی روی دوش
رفت و در بازار او بهر فروش
آمدش بازار با حالی خراب
غصه دار وخسته جان و دل کباب
گوشه ی فَرشش همانا سوخته
کل مال اش بوده و اندوخته
قیمت قالی او بُد بس گران
عیب او قیمت شکستش آن زمان
فرش او را کس نمی دادش ثمن
او به جانش غصه آمد با محن
مرد بیچاره غمش آمد فزون
شد همی آتش به جانش از درون
نامید آمد رود سوی سرا
ناگهان مردی بگفتش پس کجا؟
از تو دارم من سوالی دِه جواب
تا بگیرم فرش تو بهر ثواب
از چه سوخته گوچرا و پس کجا
تا دهم قیمت ترا سازم رها
گفت من (روضه) بگیرم در سرا
بهر اربابم (حسین) سر جدا
آتش منقل بسوزاندش چنین
شد فدای آن عزاداران همین
تا شنید آن را ز پایش ایستاد
فرش برچشمش نهاداشکش فِتاد
گفت و این باشدجوابش باحسین
من فدایش میشوم نور دو عین
بی نیازت می کنم اینک بدان
فرش روضه میبرد ما را جنان
مهر مولا بین که غوغا می کند
پیر و برنا را چه شیدا می کند
(بیقرارا) شعر (روضه) گفته ای
با کلامت آفرین دُر سُفته ای
بیقرار اصفهانی
(ثمن) = قیمت پول
فتح خیبر
شیر میچرخید با شمشیر در میدان عشق
هر سر بی عشق را میریخت این طوفان عشق
ای که خود را پیش شمشیر دو دم آوردهای
هر چه سر آورده باشی باز کم آوردهای
تیغ اگر این است آن بازیچه در دست تو چیست؟
کاش میفهمیدی ای مرحب! هماورد تو کیست؟
واقعا با شیر حق جنگیدن از خوش باوری ست
پهلوان! گویی حواست نیست! این آقا علی ست
ذوالفقار است این که میچرخد علی گویان و مست
چون نباشد مست؟ چون میگیردش حیدر به دست
بس که در دست علی گشته است مجنون ذوالفقار
گاه چرخی هم اضافی میزند بر گرد یار
بیدلیل این تیغِ عاشق، همدل زهرا نگشت
هیچ یاری این قدر دورِ سر مولا نگشت
غیر زهرا هیچکس در گردش لیل و نهار
دور مولایش نگشت اینقدر الا ذوالفقار
دستِ حق در چارچوب و بستِ در، انداخت چنگ
گفت: یا زهرا و در را کند، از جا، بیدرنگ
در، میان دست حیدر، هر دو لشکر در سکوت
قلعهی بیدر، علی گویان و خیبر در سکوت
گاه لشکر، دست حیدر را تماشا میکنند
گاه آن دیوارِ بیدر را تماشا میکنند
بَه! به این مولا و در را در هوا چرخاندش
قلعهها مسحور آن «اِنّا فَتَحنا» خواندنش
قلعهها حیران شدند و خیبریها، حیدری
یافتند آنجا درِ توحید را، در بیدری
#قاسم_صرافان
تا به کی غافلی
خبر از گردش دوران نه تو داری و نه من
خبر از حکمت یزدان نه تو داری و نه من
آدمی در سفر و نیست ز پایان خبرش
خبر از رفتن انسان نه تو داری و نه من
تا به کی غافل از احوال دل خون جگران
خبر از حال ضعیفان نه تو داری و نه من
پیش چشم منو تو خلق به صدغصه دچار
خبر از حال پریشان نه تو داری و نه من
غرق دنیا شده و مست به دنیای دنی
خبر از سفره بی نان نه تو داری و نه من
خواب غفلت شده درگیر امور من و تو
خصلت شخص مسلمان نه توداری ونه من
بی تفاوت شدن و حاصل آن بی دردی
خبر از دیده گریان نه تو داری و نه من
دور گشتن ز مسلمانی و دوری ز خدا
گوش بر آیه قرآن نه تو داری و نه من
چشم ما مانده به ره تا که بیاید مهدی
صبر بر آتش هجران نه توداری و نه من
کی شود باز بیاید ز سفر منجی ما
طاقت دوری ایشان نه تو داری و نه من
(بیقرارم)شده ام خسته وسرگشته و زار
خبر از گردش دوران نه تو داری و نه من
بیقرار اصفهانی
با خدا جا در دل اهل ولا دارد حسین
هر طرف روی آوری صد کربلا دارد حسین
ما به دشت کربلا از او مزاری دیده ایم
در دل هر شیعه یک صحن و سرا دارد حسین
قتلگاهش کعبه و آب فراتش زمزم است
بلکه صد زمزم روان در چشم ما دارد حسین
این شنیدی هست قرآن زینت هر خانه ای
جا چو قرآن در تمام خانه ها دارد حسین
جای قرآن و حسین در سینه ی پیغمبر است
بلکه جا بر روی دوش مصطفی دارد حسین
تشنه لب شد کشته و جاری ز چشم شیعیان
تا قیامت چشمه ی آب بقا دارد حسین
در هجوم نیزه ها حق را عبادت می کند
به چه خوش در موج خون حال دعا دارد حسین
شمر را در قتلگه قول شفاعت می دهد
تا چه حد آقایی و لطف و عطا دارد حسین
زیر چوب خیزران آوای قرآن بشنود
گفتگو با دوست در طشت طلا دارد حسین
قتلگاهش مروه و سعیش چهل منزل تمام
بین طشت زر صفایی با صفا دارد حسین
ذره ای از تربتش درد دو عالم را دواست
بهر درد عالم خلقت دوا دارد حسین
نوکر نوشت:
حسین جانم
نام تو را دواى درد است حسین
بى یاد تو بین که چهره زرد است حسین
عشق تو مرا ز خویش بیگانه نمود
بى عشق تو بین که سینه سرد است حسین
بذر محبت را یکسان بپاش
باران که شدی مپرس این خانه ی کیست
سقف حرم و مسجد و میخانه یکیست
باران که شدی، پیاله ها را نشمار
جام و قدح و کاسه و پیمانه یکیست
باران! تو که از پیش خدا می آیی
توضیح بده عاقل و فرزانه یکیست
بر درگه او چونکه بیفتند به خاک
شیر و شتر و پلنگ و پروانه یکیست
با سوره ی دل، اگر خدا را خواندی
حمد و فلق و نعره ی مستانه یکیست
این بی خردان، خویش خدا می دانند
اینجا سند و قصه و افسانه یکیست
از قدرت حق، هرچه گرفتند به کار
در خلقت حق، رستم و موریانه یکیست
گر درک کنی خودت خدا را بینی
درکش نکنی، کعبه و بتخانه یکیست»