السلام علیک یاساقی العطشان ع
خوردی زمین و حیثیت لشکرم شکست
اصلی ترین ستون خیام حرم شکست
فریاد های «انکسری» بی دلیل نیست
در اوج درد تکیه گه آخرم شکست
از ناله های «یا ولدی» در کنار تو
معلوم شد که باز دل مادرم شکست
درد مرا فقط پدرم درک می کند
دیدم چگونه بال و پر جعفرم شکست
ساق عمود در سر تو گیر کرده است
نعره زنم که وای سر حیدرم شکست
تو در میان علقمه از پا نشستی و
در بین خیمه ها سپر خواهرم شکست
وقتی عمود خیمه کشیدم سکینه گفت:
دیدی غرور ساقی آب آورم شکست
آن شب که سوخته ها همه دور زینب اند
گوید عمو کجاست ببیند سرم شکست
وقتی شتاب سیلی و مرکب یکی شدند
هر جفت گوشواره، زیر معجرم شکست
گودال
ته گودال فقط پیکر تو مانده و من
همه رفتند فقط مادر تو مانده و من
سر و انگشتر و انگشت به غارت بردند
پاره های بدن بی سر تو مانده و من
بوسه باید به روی گونه نشیند اما
چاره ای نیست، رگ حنجر تو مانده و من
تو و عباس که رفتید... از آن روز به بعد
زخم های بدن دختر تو مانده و من
باورم نیست که تنها به سفر خواهم رفت
همه ی دلخوشی ام! باور تو مانده و من
داوود رحیمی
عاشورا
نیزه نیزه دوباره سر نیزه
یک تن پاره اینقدر نیزه
این طرف دست من روی سر
آن طرف دست صد نفر نیزه
نیزه از هر سمت اگر خوردی
نخوری کاش از کمر نیزه
بر زمین غَلط کم بزن این قدر
نرود پیکر تو در نیزه
تیروشمشیروسنگ وچوب وعصا
چاره دارد همه مَگر نیزه
چقدر درد می کند پهلوت
نکند خورده بی خبر نیزه
جان تو فکر نمی کردم
شود این قدر درد سر نیزه
مادرم جیغ می کشد وقتی
می خورد بر تن تو هر نیزه
لب و دندان تو زبانم لال
بِرَوَد در دهنش اگر نیزه
التماس هر چه می کنم این شمر
می زند بر تو بیشتر نیزه
سنگها یک به یک زیاد شدند
زود ماه مرا بِبَر نیزه
چقدر آشناست این ، نکند
ای خدا این سری که بَر نیزه ...
هانی امیر فرجی
روزِ وصلِ دوستداران یاد باد
یاد باد آن روزگاران یاد باد
کامم از تلخی غم، چون زهر گشت
بانگِ نوشِ شادخواران، یاد باد
گر چه یاران فارغند از یادِ من
از من ایشان را، هزاران یاد باد
مبتلا گشتم در این بند و بلا
کوششِ آن حق گزاران، یاد باد
گر چه صد رود است در چشمم مُدام
زنده رودِ باغ کاران، یاد باد
راز حافظ بعد از این ناگفته ماند
ای دریغا، رازداران، یاد باد.
یادی ازمدّاحِ پاسدار،مرحوم: رسول اعتمادی(رَحمَتُ الله عَلَیه)
"ایلچی"
گودال
ناله بزن ؛ با ناله از گودال لشگر را ببر
زینب بیا ، این شمر با پا رفته منبر را ببر
چون مادر خود بر کمر چادر ببند ای شیر زن
از زیر دست و پای این مردم برادر را ببر
این فرصت پیش آمده دیگر نمیاید به دست
دامن کشان، دامن بیاور با خودت سر را ببر
ناله بزن ، فریاد کن ؛ اما همه ش بی فایده است
این شمر از اینجا نخواهد رفت ؛ مادر را ببر
ای لشگر بی آبرو اینگونه عریانش مکن
پیراهنش را بر زمین بگذار ، معجر را ببر
انگشتری که ضربه خورده درنمیاید ز دست
جایش النگوی من و این چند دختر را ببر
من در میان این شلوغی خیمه را گم کرده ام
از بین نامحرم بیا عباس خواهر را ببر
علی اکبر لطیفیان