امشب تمام خویش را از غصه پرپر میکنم
گلدان زرد یاد را با تو معطر میکنم
تو رفته ای و رفتنت یک اتفاق ساده نیست
ناچار این پرواز را این بار باور میکنم
یک عهد بستم با خودم وقتی بیایی پیش من
یه احترام رجعتت من ناز کمتر می کنم
یک شب اگر گفتی برو دیگر ز دستت خسته ام
آن شب برای خلوتت یک فکر دیگر میکنم
صحن نگاهت را به روی اشتیاقم باز کن
من هم ضریح عشق را غرق کبوتر میکنم
شعریست باغ چشم تو غرق سکوت و آرزو
یک روز من این شعر را تا آخر از بر میکنم
گر چه شکستی عهد را مثل غرور ترد من
اما چنان دیوانه ام که با غمت سر میکنم
زیبا خدا پشت و پناه چشمهای عاشقت
با اشک و تکرار و دعا راه تو را تر میکنم
مریم حیدرزاده
مناجات با امام زمان(عج)
ﺑﯽ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ﺭﻧﮓ ﺧﺪﺍ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺖ
ﺑﯿﻦ ﻋﺸﺎﻕ ﭼﻮ ﻣﻦ ﺑﯽ ﺳﺮ ﻭﭘﺎ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺖ
ﺑﺎ ﻏﻢ ﺩﻭﺭﯼ ﺗﻮ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﻭ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺍﻡ
ﺍﺛﺮﯼ ﺍﺯ ﭼﻪ ﺑﺮ ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺯ ﻭ ﻧﻮﺍ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺖ
ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﻭﻗﺖ ﻣﻨﺎﺟﺎﺕ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﺑﺎ ﺧﻮﯾﺶ
ﮔﻮﺋﯿﺎ ﻗﻠﺐ ﺗﻮ ﺍﺯ ﺑﻨﺪﻩ ﺭﺿﺎ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺖ
ﻣﻦ ﮔﻨﻪ ﮐﺎﺭﻡ ﻭ ﺁﻟﻮﺩﻩ ﻗﺒﻮﻝ ﺍﺳﺖ ﻗﺒﻮﻝ
ﺑﯽ ﻣﺤﻠﯽ ﺯ ﮐﺮﯾﻤﺎﻥ ﮐﻪ ﺭﻭﺍ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺖ
ﺑﯽ ﺟﻬﺖ ﻧﺎﺯ ﻃﺒﯿﺒﺎﻥ ﻧﮑﺸﻢ ﭼﻮﻥ ﺩﺭﺩﻡ
ﺩﺭﺩ ﻫﺠﺮ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺟﺰ ﻭﺻﻞ ﺩﻭﺍ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺖ
ﻫﺮﮐﺠﺎ ﺭﻭ ﺯﺩﻩ ﺍﻡ ﺁﺑﺮﻭﯾﻢ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﻧﺪ
ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﻏﯿﺮ ﺷﻤﺎ ﻓﮑﺮ ﮔﺪﺍ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺖ
ﺩﺭ ﺩﻋﺎ ﻓﮑﺮ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭﯼ ﺧﻮﺩ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺑﺲ
ﯾﺎﺩ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺩﻝ ﻣﺎ ﻭﻗﺖ ﺩﻋﺎ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺖ
ﻏﺮﻕ ﺩﻧﯿﺎ ﺷﺪﻩ ﺭﺍ ﺟﺎﻡ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﻧﺪﻫﻨﺪ
ﺭﺍﻩ ﻣﺎ ﺭﺍﻩ ﺍﻣﺎﻡ ﻭ ﺷﻬﺪﺍ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺖ
ﺧﺎﮎ ﺟﺒﻬﻪ ﺧﺒﺮ ﺍﺯ ﭼﺎﺩﺭ ﺧﺎﮐﯽ ﺩﺍﺭﺩ
ﺑﺎﻭﻓﺎ ﺗﺮ ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭ ﻣﺎ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺖ
ﺑﻬﺮ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﭘﺮﯾﺸﺎﻧﯽ ﺍﯾﻦ ﻧﻮﮐﺮ ﻫﺎ
ﭼﺎﺭﻩ ﺍﯼ ﺟﺰ ﺳﻔﺮ ﮐﺮﺑﺒﻼ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺖ
ﺍﺯ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺷﻨﯿﺪﻡ ﺩﺭ ﺁﻥ ﮐﻮﭼﻪ ﭼﻪ ﺷﺪ
ﺩﺍﻏﯿﯽِ ﺳﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺳﯿﻨﻪ ﺟﺪﺍ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺖ
ﻣﺎﺩﺭﺕ ﺩﯾﺪﻩ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺍﺳﺖ ﺑﯿﺎﺋﯽ ﻣﻬﺪﯼ
ﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﻧﺎﻟﻪ ﺍﯼ ﺁﻣﺪ ﮐﻪ ﮐﺠﺎﯾﯽ ﻣﻬﺪﯼ
مثل سابق غزلم ساده و بارانی نیست
هفت قرنی است در این مصر فراوانی نیست
به زلیخا بنویسید نیاید بازار
این سفر یوسف این قافله کنعانی نیست
حال این ماهی افتاده به این برکۀ خشک
حال حبسیهنویسی است که زندانی نیست
چشم قاجار کسی دید و نلرزید دلش
بشنوید از من بی چشم که کرمانی نیست
با لبی تشنه و... بی بسمل و ... چاقویی کُند
ما که رفتیم ولی رسم مسلمانی نیست
عشق رازیست به اندازه آغوش خدا
عشق آنگونه که میدانم و میدانی نیست
حامد_عسکری
heydarzadeh_channel
نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت
که جانم در جوانی سوخت ای جانم به قربانت
تحمل گفتی و من هم که کردم سال ها اما
چقدر آخر تحمل بلکه یادت رفته پیمانت
چو بلبل نغمه خوانم تا تو چون گل پاکدامانی
حذر از خار دامنگیر کن دستم به دامانت
تمنای وصالم نیست عشق من مگیر از من
به دردت خو گرفتم نیستم در بند درمانت
امید خسته ام تا چند گیرد با اجل کشتی
بمیرم یا بمانم پادشاها چیست فرمانت
شبی با دل به هجران تو ای سلطان ملک دل
میان گریه می گفتم که کو ای ملک سلطانت
چه شبهایی که چون سایه خزیدم پای قصر تو
به امیدی که مهتاب رخت بینم در ایوانت
به گردنبند لعلی داشتی چون چشم من خونین
نباشد خون مظلومان؟ که می گیرد گریبانت
دل تنگم حریف درد و اندوه فراوان نیست
امان ای سنگدل از درد و اندوه فراوانت
به شعرت شهریارا بیدلان تا عشق میورزند
نسیم وصل را ماند نوید طبع دیوانت.
heydarzadeh_channel
تو تصویر نگاه تو یه حس مبهمی دیدم،
غرور تو شکستم داد ولی من باز جنگیدم.
دیگه حتی به آیینه دلم بعد از تو بد بینه،
عزیزم بار این دوری واسه این شونه سنگینه.
نشستم رو به تصویرت دارم با اشک تر میشم،،
تو ترکم کردی و هر شب، دارم بیچاره تر میشم.
سراغت رو من این شبها از این ابیات میگیرم،
تو خو کردی به این دوری، منم با شعر درگیرم.
اسیرم کرده تنهایی، گلم! بعد از تو داغونم،
شکستی استخونامو، میخوام پاشم نمیتونم.!
به من بد کردی و از من گرفتی آرزوهامو،
تو مشتت روح من له شد، بهم پاشیدی دنیامو.
تظاهر میکنم هستی به این بودن تظاهر کن،
واست میدونم آسون نیست ولی یک شب تصور کن.
تصور کن که من هستم تو هم هستی تو این خونه،
فقط یک شب تظاهر کن که قلبت با من آرومه.
سعدی محمودی
heydarzadeh_channel