هیچ جز حسرت نباشد کار من
بخت بد، بیگانه ئی شد یار من
بی گنه زنجیر بر پایم زدند
وای از این زندان محنت بار من
وای از این چشمی که میکاود نهان
روز و شب در چشم من راز مرا
گوش بر در مینهد تا بشنود
شاید آن گمگشته آواز مرا
گاه میپرسد که اندوهت ز چیست
فکرت آخر از چه رو آشفته است
بی سبب پنهان مکن این راز را
درد گنگی در نگاهت خفتهاست
گاه مینالد به نزد دیگران
«کاو دگر آن دختر دیروز نیست»
«آه، آن خندان لب شاداب من»
«این زن افسرده مرموز نیست»
گاه میکوشد که با جادوی عشق
ره به قلبم برده افسونم کند
گاه میخواهد که با فریاد خشم
زین حصار راز بیرونم کند
گاه میگوید که، کو، آخر چه شد؟
آن نگاه مست و افسونکار تو
دیگر آن لبخند شادی بخش و گرم
نیست پیدا بر لب تبدار تو
من پریشان دیده میدوزم بر او
بی صدا نالم که، اینست آنچه هست
خود نمیدانم که اندوهم ز چیست
زیر لب گویم، چه خوش رفتم ز دست
همزبانی نیست تا بر گویمش
راز این اندوه وحشتبار خویش
بی گمان هرگز کسی چون من نکرد
خویشتن را مایه آزار خویش
از منست این غم که بر جان منست
دیگر این خود کرده را تدبیر نیست
پای در زنجیر مینالم که هیچ
الفتم با حلقه زنجیر نیست
آه، اینست آنچه میجستی به شوق
راز من، راز زنی دیوانه خو
راز موجودی که در فکرش نبود
ذرهای سودای نام و آبرو
راز موجودی که دیگر هیچ نیست
جز وجودی نفرت آور بهر تو
آه، اینست آنچه رنجم میدهد
ورنه، کی ترسم ز خشم و قهر تو
فروغ_فرخزاد
foroghfarokhzad
شاه ما شاه است و نامش مرتضاست
در دو عالم شاه ما شیر خداست
شاه ما را بر همه شاهان شهی است
شاه ما بر جمله شاهان پادشاست
شاه ما آن شه که نامش حیدر است
بر همه شاهان یقین فرمانرواست
شاه شاهان جهان از ما طلب
شاه جنّ و انس و شاه اولیاست
جملۀ شاهان عالم سر به سر
بر در این شاه ما همچون گداست
منسوب به مولانا جلال الدین
در این خاڪ زرخیز ایران زمین
نبودند جز مردمی پاڪ دین
همه دینشان مردے و داد بود
وز آن ، ڪشور آزاد و آباد بود
چو مهر و وفا بود خود ڪیششان
گنه بود آزار ڪس پیششان
همه بنده ے ناب یزدان پاڪ
همه دل پر از مهر این آب و خاک
پدر در پدر آریایی نژاد
ز پشت فریدون نیڪو نهاد
بزرگی به مردے و فرهنگ بود
گدایی در این بوم و بر ننگ بود
ڪجا رفت آن دانش و هوش ما
ڪه شد مهر میهن فراموش ما ؟
ڪه انداخت آتش در این بوستان
ڪز آن سوخت جان و دل دوستان ؟
چه ڪردیم ڪین گونه گشتیم خوار ؟
خرد را فڪندیم این سان ز ڪار
نبود این چنین ڪشور و دین ما
ڪجا رفت آیین دیرین ما ؟
به یزدان ڪه این ڪشور آباد بود
همه جاے مردان آزاد بود
در این کشور آزادگی ارز داشت
ڪشاورز ، خود خانه و مرز داشت
گرانمایه بود آنڪه بودے دبیر
گرامی بد آنڪس ڪه بودے دلیر
نه دشمن در این بوم و بر لانه داشت
نه بیگانه جایی در این خانه داشت
از آنروز دشمن بما چیره گشت
ڪه ما را روان وخرد تیره گشت
از آنروز این خانه ویرانه شد
ڪه نان آورش مرد بیگانه شد
چو ناڪس به ده ڪدخدایی ڪند
ڪشاورز باید گدایی ڪند .
فروغ_فرخزاد
@foroghfarokhzad
قسمت نشد که گاه به گاهی ببینمت
حتی به قدر نیم نگاهی ببینمت
تکلیفِ بیقراری این دل چه میشود
اصلاً شما اگر که نخواهی ببینمت
ای کاش یک سه شنبه شبی قسمتم شود
در راهِ جمکران سر راهی ببینمت
یا که مُحَرَمی شود و بین کوچهای
در حالِ کار ِ نصبِ سیاهی ببینمت
آقا خدا نیاوَرَد آن روز را که من
سرگرم میشوم به گناهی ببینمت
دارم یقین که روز ِ وصالِ تو میرسد
ذکر ِ لبم شده که الهی ببینمت
مطالب_ارسالی_شما
شعر_مهدوی
مسجد مقدس جمکران:
Jamkaran_ir
اشکال دارد...!؟
این گریه های بی سخن اشکال دارد؟
یا این که چشمان حسن اشکال دارد؟
هرروز می شوئی سه دفعه پیرهن را
زهرا مگر این پیرهن اشکال دارد؟
گفتی : بزن، باشد، ولی دست علی را
بستن جلوی چشم من اشکال دارد
تو یک زن تنها ولی آن ها چهل مرد
آه این نبرد تن به تن اشکال دارد
آیا نمی دانست با آن دست سنگین
سیلی زدن در گوش زن اشکال دارد؟
وقتی که می دانی زنی پشت دری هست
پس با لگد وارد شدن اشکال دارد..!
سخت است در شب دفن کردن ، آه اما
دفن جنازه بی کفن اشکال
یک جای دیگر هم زن غساله می گفت:
من مطمئنم این بدن اشکال دارد...!!!
مجتبی خرسندی