زوغال بیگیفته
روزگـــاره دس گرفتــــاره مـی دیـل
بـی تنـگـه حوصــــــلـه زاره می دیل
می حـواس پرتـــه عــزاداره می دیـل
شاهـده می خون دکفتـه دونه چــــوم
جـی غـم وغـصه گرفــــــتاره می دیـل
دوره مه جی،می قشنگه سبزِه شفت
اَخـه پابنـــــــــده خوافــکاره مـی دیـل
بــی ســـتاره اَسمانــــه سَقَف جـــــیر
دم به دم ، سینه ره سر باره می دیـل
رنگ و بــو بیگــیره نیــیه مــی زنـدگـی
جی"چمن" خیلی طلب کاره می دیــل
نی یمه هی ذره اَسوده ، چــی بــس
تا سحر واهیــله بیــداره می دیـل
غربــــت خـاکـــم ، نچـسـبـسـته مــرا
روزگـــاره دس گرفتــــاره مـی دیـل
وصیّت خر
خر وصیّت کرد: فرزندم! بیا وخر نباش
این همه خر بوده ای، کافی ست پس دیگر نباش
یا تلاشت را بکن با پارتی و پُستی بگیر
یا فرار مغزها کن! توی این کشور نباش
کار کردن مثل خر در شأن ما هرگز نبود!
همتی کن وارثِ این شغل زجرآور نباش
سعی کن یا رانت خواری یا زمین خواری کنی
هرچه می خواهی بخور اما پی عرعر نباش
آخورت را پُر کن و تنها خودت از آن بخور
بیخودی دلسوز اسب و قاطر و استر نباش
از مترسک هم نترس، اصلا به او جفتک بزن
لیک روی خط قرمزهای گاو نر نباش!
کهنه پالانی به تن کن، حفظ ظاهر کن ولی
در تجمّل از الاغ کدخدا کمتر نباش!
گوسفندان را بترسان از جهان آخرت
باطناً اما خودت هرگز بر این باور نباش
هر چه در دِه یونجه موجود است، یکشب جمع کن
صبحش از اینجا برو، یک لحظه هم اینور نباش
تیز اگر باشی دُمَت را هم نمیگیرد کسی!
حال وحولت را بکن، دلواپس کیفر نباش
حرف آخر اینکه اینجا تا ابد خرتوخر است
حامی این سرزمین بی در و پیکر نباش..
http://eshghemanloleman.blogsky.com/
(خرنامه!)
در خرآباد جهان گلّۀ خر میبینم
این عجب نیست که خر جای بشر میبینم
هر طرف مینگرم روگذر و زیرگذر
رمه پشت رمه در حال گذر میبینم
گرچه در موقع آمار گرفتن رأساً
رأسها را همه در حکمِ نفر میبینم!
باز صد شکر که در آینه جا اینهمه نیست
عوض گلّۀ خر، کلّۀ خر میبینم!
میکند سعی که یک جور دگر ننماید
لکن افسوس که یک جور دگر میبینم!
سر به سر کلّهخران را چو ز سر میسنجم
سر خود را به یقین از همه سر میبینم!
چه کنم صبر بر این عارضۀ خربینی؟
نکند اینهمه از ضعف بصر میبینم؟
خرمگس معرکه را باخت به ما خربشران
حالی او را مگسیحال و پکر می بینم!
کسب خرکیفی و خرزوری و خرپولی را
در خرآباد جهان عین هنر میبینم!
چشم بد دور ز خرفهم سیاسی، کاو را
دائما در پی اظهار نظر میبینم!
وعدهها میشنوم، در پس آنها لیکن
بلکه و شاید و اما و اگر میبینم!
جای طوطی خر شکّرشکنی ظاهر شد
داخل توبرهاش قند و شکر میبینم!
«خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد»
دارم اکنون ز کانال دو، خبر میبینم!
خر بزرگ است غنیمت شمریدش صحبت
که چنین غفلت را عین ضرر میبینم!
زین شر و شور هوس تا به «بشر» مینگرم
«باء»ی افزون به سرِ واژۀ «شر» میبینم!
آه و نفرین که کنم خود به بلا میافتم
اینقدَر در نفس خویش، اثر میبینم!
بوالفضولا، چه بلایی تو که بر رشتۀ نظم
هرچه خرمهره کِشی، درّ و گهر میبینم!
بوالفضول_الشعرا
هر یک از ِ آدمیزاد یه جور حکایتی داره
یکی راضیه ازش ، یکی شکایتی داره
یکی رو مقدّره توی جوونیش بمیره
یکی هم غربت بره اجل جونش را بگیره
قضا و قدر واسه هریکی داستانی داره
هریک از ما زندگیش یه جوری پایانی داره
یکی تشنه میمیره نمیتونه آب بنوشه
یکی دریا میمیره با اینکه ناجی جلوشه
یکی بندهً زرِ جون میده و زر نمیده
یکی اونقدر خسیسه آب دست مادر نمیده
یکی اونقدر بدِ مردم ازش دلگیر میشن
یکی اونقدر خوب از دیدنش سیر نمیشن
یکی مثل عقرب نیش میزنه به آدما
یکی مثل حاتم میگیره دست بینوا
یکی خونخواره ز هچ کسی حیا نمیکنه
یکی مردم داره و به کس جفا نمیکنه
هرکسی تو زندگی نقشش و اجرا میکنه
یکی رهزنِ ، یکی راهش و پیدا میکنه
یکی مثل شمر دون خون میریزه به ظلم و جور
یکی بر میگرده از گمراهی اش میشه چو حر
مرد عاقل اون کسِ دین رو به دنیا نبازه
گر چه. با سختی دنیا با مشقت بسازه
دستشو پیش خلایق به گدائی نبره
یاد او نره تو دنیا مثل یک مسافره
دیر و زود داره ولی نباشه سوخت و سوز در ان
موقعش تا برسه میبره از پیر و جوان
به شاه و گدا یه جور نظر داره گرگ اجل
یه روزی سینه قبر و میزنی تو هم بغل
نه (صفا ) میمونه و نه آن فقیر دوره گرد
همگی مهمون میشن تو خونهٔ تاریک و سرد
مبادا دو رو دنیا به کسی جفا کنی
یا خدا نکرده کاری تو واسه ریا کنی
بشنو از من خونهٔ قبرتُ نورانی بکن
کار خیری میکنی بیا و پنهانی بکن
برگ عیشی را بیا و تو بگورت بفرست
کس نیارد پشت سر خود در حظورت بفرست
شاعر حاج قاسم جناتیان قادیکلایی
از خون
جوانان وطن لاله دمیده
از ماتم
سرو قدشان، سرو خمیده
در سایه
گل بلبل از این غصه خزیده
گل نیز
چو من در غمشان جامه دریده
چه
کجرفتاری ای چرخ ،
چه بد
کرداری ای چرخ
سر کین
داری ای چرخ
نه دین
داری ،
نه آیین
داری ای چرخ
از اشک
همه روی زمین زیر و زبر کن
مشتی گرت
از خاک وطن هست بسر کن
غیرت کن
و اندیشه ایام بتر کن
اندر جلو
تیر عدو، سینه سپر کن
چه
کجرفتاری ای چرخ ،
چه بد
کرداری ای چرخ
سر کین
داری ای چرخ
نه دین
داری ،
نه آیین
داری ای چرخ
از دست
عدو ناله ی من از سر درد است
اندیشه
هر آنکس کند از مرگ، نه مرد است
جان بازی
عشاق، نه چون بازی نرد است
مردی
اگرت هست، کنون وقت نبرد است
چه
کجرفتاری ای چرخ،
چه بد
کرداری ای چرخ
سر کین
داری ای چرخ
نه دین
داری ،
نه آیین
داری ای چرخ”