وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)
وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)

وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)

امام زمان ارواحنا فداه

امام زمان ارواحنا فداه

بازهم تنها شدم خیلی دلم را غم گرفت

بازهم معصیتم من را ز آقایم گرفت

هر زمانی دور ماندم از هوای روضه ها

زندگی ام را سراسر غصه و ماتم گرفت

بهر دیدار جمال یار بی همت شدیم

یوسف زهرا دلش از عالم و آدم گرفت

وای بر آنکه سرِ این سفره نان خورده ولی

با غریبه رفت و آن را مونس و همدم گرفت

راه ظلمت رفتم و در بین راه آقا رسید

داشتم گم میشدم دست مرا محکم گرفت

خوش بر احوال گدایی که دم جان دادنش

یک نفس ذکر حسین بن علی را دم گرفت

از همان روزی که آمد مادرم در روضه ها

با دلی محزون به دستانش دو تا پرچم گرفت

پرچمِ نام حسین و پرچمِ نام حسن

آه با نام حسن جان گونه هایم نم گرفت

زخمیِ یک کوچه بود و ناله میزد زیر لب

مادرم را ضربه ای سیلی از این عالم گرفت

روح الله پیدایی

امام زمان ارواحنا فداه

امام زمان ارواحنا فداه

این روزها نوای دلم مادری تر است

هرکس که یار من بشود یار حیدر است

گاهی شما شبیه به من گریه می کنید

در فاطمیه اشک شما فاطمی تر است

ای صاحبان ناله خدا خیرتان دهد

سوز شما هماره تسلّای مادر است

در خیمه ام اقامه ، عزایش که می کنم

مهمانِ روضه ام ز علی تا پیمبر است

یاد شکسته پهلوی او می کُشد مرا

زهرا فرشته ای است که بی بال و بی پر است

تا گریه می کنم که چرا قامتش خمید

احساس می کنم که چنان سایه بر سَر است

آری خودش تسلّیِ غمدیدگان شود

با اینکه چشم پر گُهرم حوض کوثر است

هرگاه یاد درد دل مجتبی کنم

اسرار او به پیش نگاهم مُصَوّر است

مادر! هنوز خیمه نشینِ تو مانده ام

گویی هنوز معرکۀ کوچه و در است

ای مادرم! دعا کن و یا منتقم بخوان

اَمَّن یجیب گو که مُجیب تو داور است

طی می کنم ز کعبه مسیر مدینه را

از کربلا شروع کنم زخم سینه را

محمود ژولیده

حضرت فاطمه سلام الله علیها شام شهادت (تشییع و تدفین)

حضرت فاطمه سلام الله علیها

شام شهادت (تشییع و تدفین)

تا علی ماهش به سوی قبر بُرد

ماه، رخ از شرم، پشت ابر برد

آرزوها را علی در خاک کرد

خاک هم گویی گریبان چاک کرد

زد صدا، ای خاک! جانانم بگیر

تن، نمانده هیچ از او، جانم بگیر

ناگهان بر یاری دست خدا،

دستی آمد هم‌چو دست مصطفی

گوهرش را از صدف، دریا گرفت

احمد از داماد خود زهرا گرفت

گفتش ای تاج سرِ خیل رسُل

وی بَرِ تو خُرد، یک‌ سر جزء و کل

از من این آزرده‌ جانت را بگیر!

بازگرداندم، امانت را بگیر...

اولین نُه‌سال از آن تو بود

شمع بزم جان و مهمان تو بود

گرچه هم‌چون جان، عزیزش داشتی

نوروَش بر چشم من بگذاشتی،

تا مرا نُه‌سال، شمعِ خانه شد

بود شمع خانه و، پروانه شد

می‌کِشد خجلت علی از محضرت

یاس دادی، می‌دهد نیلوفرت!

بدر بخشیدی، هلالت می‌دهم

تو الف دادی و دالت می‌دهم

او که بعد از تو، شبی راحت نخفت

قصه‌ای از غصه‌های خود نگفت

از ستم‌هایی که آمد بر سرش

داوری آورده نزد داورش

حاج علی انسانی

اسرار ‌حقیقی حیاتم زهراست

اسرار ‌حقیقی حیاتم زهراست

معنای عبادتم، صلاتم زهراست

دیگرچه غم ازکشاکش این دنیا

وقتی که فرشته نجاتم زهراست

اَللَّهُـمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّـدٍ

وَآلِ مُحَمـَّدوَ عَجِّـل فَرَجَهُـم

کی شود مهدی بیاید برکشد تیغ از نیام

انتقامی سخت گیرد از عدوی فاطمه؟

می‌بخشمت - امّا دلم؛ مانند ِ سابق نیست

می‌بخشمت - امّا دلم؛ مانند ِ سابق نیست

مانند ِ سابق؛ با دلت - دیگر مطابق نیست

مدیونِ "عشق"ی تو - بخشیدمت  با جان

فهمیدم،  امّا دیر - قلب ِ تو  عاشق نیست

عشق می‌بایست؛ آواره گرداند -  بسوزاند

دل ِ عاشق  بلرزاند - ورنه که رازق نیست !

دزدیده‌ای - نامهربان؛  دل را -  به نامردی

انصاف  کُن  -  آیا؛  نام ِ  تو  سارق نیست !؟

من - با  تو  یک دنیا  شُدم پیر، هیچ کس:

مانند ِ من - پوچ ِ  تمام ِ این دقایق نیست !

دنیا؛ همیشه  درد  زائیده -  بلا هم  روش !

عُمری‌ست؛ جان ِ ما - بر درد،  فائق نیست !

بیش  -  ز ِ   روز ِ  پیش؛  غرق ِ  غم ِ  دنیا

اندوه؛  دریا  شُد -  ساحل و  قایق نیست

یک عمر؛  رو  بودیم .... نارو؛  نبودیم  ما

با این - دل ِ بدبخت؛ کسی، صادق نیست

هر روز؛  یک روئی -  از خود  نشان دادی

ای  با صفت !  این‌ها؛  کار ِ  منافق نیست !؟

می‌بخشمت، امّا؛  قلبم - پُر از  زخم است

خونِ دلم مشکی‌ست، رنگ ِشقایق نیست !

من؛ از تو و  از عشق - از خویشتن سیرم

از  دست ِ  دنیا  که؛  هرگز  موافق نیست

می‌بخشمت -  امّا؛  راه ِ  ما -  سوا  گشته

در یک‌مسیر؛ پایِ دوتائی‌ِمان، واثق نیست !

این ناله‌هایم نیست ... درد است  می‌نالم

به"عشق" قسم این‌ها؛ غیر ِ حقایق نیست

این‌ها که می‌نالم -  کمی از این درد است

دیگر    زبان ِ  من؛  گویا  و   ناطق نیست

دل می‌کنم از عشق - فهمیده‌ام این "من" :

در  وادی ِ  عُشّاق؛ شخصی حاذق  نیست

بارانی‌ام  یک ریز -  از سرنوشت ِ خویش

دیگر دو چشم ِ من؛ از غُصّه عایق نیست !

در؛ قاموس ِ آدم‌ها - بازیچه گشته  عشق !

این واژه خط خورده، جزء علایق نیست !

هر چیز شایسته‌است - هر چه  خلایق را

در بین ِ  خلقت  - "ما" ؛ انگار لایق نیست !

بی‌زار ... از عشقم -  اندوه ... سر مشقم

فریاد خواهم زد،  "صدا" م  -  بالغ نیست

هر چند  -  قلب ِ  من؛  از غُصّه  بشکسته

امّا  دل ِ خونم؛  از  عشق  -  فارغ نیست

می‌بخشمت - هرگز فراموشم‌نخواهد شُد ...

بخشیدنم؛ مثلِ گُذشت ِ ربّ ِ خالق نیست !!

حسن_جهانچی

نیمه دوّم دی‌ماه - ۱۳۹۷