امام زمان ارواحنا فداه
یااباصالحالمهدیادرکنی
اگر بِرکهام ماهتابی شدم
اگر ذرهام آفتابی شدم
مرا مَست کرده هوایِ نجف
علی گفتم و هِی شرابی شدم
گَهی در فراق و گَهی در عراق
اسیرِ همین بی حسابی شدم
بنا نیست تا که بنایم کنند
که آباد از این خرابی شدم
چه فرقی کند مثلِ خون سُرخَم و
وگر مثل امواج آبی شدم
هوایم همیشه هوایِ علی است
مرا قبله ایوان طلایِ علی است
همانکه مرا اهلِ باران نوشت
خودش حالِ من را پریشان نوشت
دلم بُرد راهِ نجف کربلا
مرا زائرِ یک خیابان نوشت
پس از کربلا سامرامان رساند
شب قدر ما را به شعبان نوشت
حرام است اگر بر کَسی رو زنیم
که روزیِ ما با کریمان نوشت
خودش خواست اگر جمکرانی شدیم
گدایانِ صاحب زمانی شدیم
چه زلفی سرِ شانه دارد کریم
عجب نیست پروانه دارد کریم
تمامیِ آنرا به ما میدهد
هرآنچه که در خانه دارد کریم
خودش لقمه دستِ گدا میدهد
درِ بازِ کاشانه دارد کریم
سرِ سفرههاشان همیشه شلوغ
چه لطفی به بیگانه دارد کریم
در این خانه ما خانه زادش شدیم
کرَم با کَرَمخانه دارد کریم
تمامِ امامانِ من را ببین
شبِ نیمه شعبان حسن را ببین
خدا آمد و تیغ مولا کشید
علی را به چشم تماشا کشید
خدا نام دیگر به احمد گذاشت
خدا امد و باز زهرا کشید
خدا رویِ دامانِ نرگس شکفت
چه زیبا چه زیبا چه زیبا کشید
خدا چارده جلوه را جمع کرد
تمامیِ خود را به یکجا کشید
خدا در شبِ سامرا الغَرَض
شبیه حسینش حسن را کشید
رسیده تمامیِ پیوندها
رسیده خداوندِ لبخندها
بزن تکیه بر کعبه با ذوالفقار
بزن تکیه ای مردِ این کارزار
بزن تکیه گو که اَنابنُالحُسین
بزن نعره تا بشنوم الفرار
بگو یا لثاراتُ جَدی حسین
بکِش تیغِ خود را درآری دمار
به عباس بیرق ، به اکبر عَلَم
بگو یا علی بر یمین و یسار
اگر مُرده باشم لحد بشکنم
اگر زیرِ خاکم مرا هم درآر
شود تاکه باشیم عمّارِ تو
و از سیصد و سیزده یارِ تو
میان من و تو که دیوار نیست
ولی حیف یار است و عمار نیست
چه بسیار دیدم تو را پیشِ رو
و دیدی دلم را گرفتار نیست
سلامم که کردی ندادم تو را
جوابِ سلامی که دشوار نیست
چه بسیار آغوشِ تو باز شد
ولی گفتیام این خریدار نیست
چه بسیار گفتی بمان حیف حیف
که گوشم به حرفت بدهکار نیست
به من سرزدی و ندیدم تو را
چقدر آمدی و ندیدم تو را
مبادا بگویی که ما رد شدیم
نفهمیدم آقا چرا بد شدیم
به هم رحم قدری نکردیم هیچ
میان کَجیها زبانزد شدیم
تو خونِ دل از حالِ ما خوردی و
ولی ما هرآنچه نباید شدیم
زِ خوبی و اخلاق ماندیم دور
میان بد و بد مُردد شدیم
اگر فاصله بینِ ما شد زیاد
ولی باز راهیِ مشهد شدیم
تو دیدی که این خاک خاکِ رضاست
تو دیدی که ایران هلاکِ رضاست
دعا کردی آقا که بهتر شویم
رحیم و کریم و کبوتر شویم
دعا کردی آقا شبیهِ قدیم
دوباره همه چون برادر شویم
که ما مثل مردانِ بی ادعا
شبیهِ شهیدانِ خیبر شویم
همه مَردِ وَالفجر و فتح المبین
همه از اهالیِ سنگر شویم
چکید اشکِ چشم توو سیل شد
که بارِ دگر مَردِ معبر شویم
همه دوش بر دوش هم آمدیم
مدافع شدیم و حرم آمدیم
اگر سیل آمد ببین سیلِ ما
ببین سیل دلهای درد آشنا
ببین سیلِ مِهر و حضور و شکوه
ببین سیل مردانِ بی ادعا
همه همت و کاظمینی شدیم
که شد خاک ما خانهی قلبها
به لطف نگاه تو راهی شدیم
همه ارتشی و سپاهی شدیم
بگو نیمه شبها کجا میرَوی
به دنبالِ یک آشنا میرَوی
شبیه یتیمان چرا میشَوی
به دنبال مادر کجا میرَوی
دلم گفت نامِ عمویت بَرَم
شنیدم به این روضهها میرَوی
مرا میبَری میکشی با حسین
شب جمعه ها کربلا میرَوی
به لبهای تو وا علی اصغر است
اگر سمت آن بوریا میرَوی
بیا با شما اربعین میرویم
همه کربلا اربعین میرویم
(حسن لطفی
امام_حسین مناجات_امام_حسین
شب_جمعه_شب_زیارتی_ارباب
به این امید که تو میدهی جواب حسین
سلام داده به تو هرکه خورده آب حسین
به عشق گریه برای مصیبتت دارد
چهار فصل گل چشم من گلاب حسین
به آبروی همین چند قطره محترمم
به روسیاهی من گریه زد نقاب حسین
به پادشاهی عالم نمی کنم میلی
چرا که نوکر تو می شوم خطاب حسین
کمال من اثر هم نشینی ام با توست
که غوره ی دل من با تو شد شراب حسین
اگر در آتش عشق تو سوختن باشد
کجاست آن که بترسد از این عذاب حسین
بتاب بر من آلوده و بسوزانم
چرا که پاک کننده ست آفتاب حسین
اگر بدم، اگر آلوده ام ، تو سرورمی
که من جوانم و تو سید الشباب حسین
شاعر:
مجتبی_خرسندی
اشعار ناب آئینے
shere_aeini
دوچشمان قشنگت را تماشا میکنم هرشب
پرستش میکنم هرروز و حاشا میکنم هر شب
اگر روزی بگیرد دست دنیا دستهایت را
قیامت بهر دستان تو برپا میکنم هرشب
نسیم و گل که از عطر نفس های تو میگویند
میان باغ و بستان طرح شکوی میکنم هرشب
ن و تنهایی و باران و شب های پر از اندوه
میان خاطراتت بی تو ماوا میکنم هرشب
من از ارامش و احساس خوبی بی خبر بودم
ولی در چشمهایت عشق پیدا میکنم هرشب
من از اندوه و دلتنگی این ایام بیزارم
فقط یاد همان لبخند زیبا میکنم هرشب
میان واژه هایم جای یک معشوق خالی بود
و حالا از برای عشق،غوغا میکنم هرشب
دلم تنگ تو و عقلم هراس بی کسی دارد
و من با عقل و هم جانم چه دعوا میکنم
برای امدن دیر است ولی من زاده ی صبرم
تمام راه هایت را تماشا میکنم هرشب
کسی درد دل بیمار من را که نمیفهمد
فقط با گوش هایم قصه نجوا میکنم هرشب
برایت قصه از لیلی و مجنونش که میگویند
منم مجنون شدن را با تو معنا میکنم هرشب
فقط یه جمله میگویم "تمنا میکنم برگرد"
برایت من جهانم را مهیا میکنم هرشب
سیده_فاعزه_محمدی
chalakei
روزی خوشم که فریاد در بغض پا بگیرد
روزیکه همصدایی دست مرا بگیرد
روزیکه مینویسیم از دست پینهبسته
دستی که دست آخر باید خدا بگیرد
هر ملکی اعتبارش در دست کارگرهاست
رخساره هر درختی با برگها بگیرد
دستی که پر بها شد با بوسۀ پیمبر
هر دولتی بیاید باید طلا بگیرد
این سر که سایهسارش جز ابر تیرهای نیست
دارد امیدِ آنکه چتر از هما بگیرد
نادان اگر چه نان را از دست ما گرفته است
نتواند این قلم را از دست ما بگیرد
حمید درویش
خوددآموز مدیر شدن!
با التماس من به مدیران شروع شد
یک صبح زود با بله قربان شروع شد
من کارمند جزء و دلم جای دیگری
تا که امیدهای فراوان شروع شد
تا خم شود به رسم ادب در برابرم
با التفات بنده به دربان شروع شد
تا بنده را جناب مهندس کند خطاب
از پول چای و جیب نگهبان شروع شد
اظهار چاکری به رئیس بزرگمان
با یاری معاون ایشان شروع شد
در روبروی من افق روشنی نبود
تا که سفارشات عموجان شروع شد
میدان که بازتر شد و رویم زیاد گشت
روکم کنی ز داعیه داران شروع شد
آخر شدم مدیر و ز جشن معارفه
از بهر خلق خدمت شایان شروع شد
تا نطقمان ز نوع مدیریتی شود
آموزشی مفید برامان شروع شد
استادی انتخاب شد و درسهای من
از فصل «ژستهای سخنران» شروع شد
با رهنمود عالی استاد بعد از آن
هر نطق بنده با لب خندان شروع شد
ده بیست آیه حفظ شد و اندکی حدیث
یک دوره ی فشردۀ عرفان شروع شد
تنها نه در اداره که سیر تحولات
در جای جای عالم امکان شروع شد
نظم امور با جلساتم قوام یافت
با شیوۀ حسینقلی خان شروع شد
نان و پنیر رفت و ریاضت تمام گشت
ماءالشعیر و مرغ و فسنجان شروع شد
از هضم رابعه گذراندیم رانت را
چون سفره جمع شد ،نخ دندان شروع شد
چندی گذشت و سیر سفرهای خارجی
با دعوت سفیر لهستان شروع شد
یکسال رفت و دلزده گشتم ز پست خویش
فاز جدید بنده پس از آن شروع شد
با التماس من به وزیران شروع شد
دور جدید از خط پایان شروع شد...!
سعید_سلیمان_پور
واژه_در_دست_تعمیر
انتشارات_سروش
نقیضه ای بود بر غزل دوست عزیزم شهرام میرزایی:
از قهوه خانه سر میدان شروع شد....
bolfozool