وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)
وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)

وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)

الهی ،،،؛

الهی ،،،؛

از بودِ خود چه دیدم مگر بلا و عنا؟

و از بود تــــو همـــه عطاست و وفا!

به بر پیدا! و با کرَم هویدا

آن کن که از تو سزا ...

خواجه‌عبدالله_انصاری

گفتم مــلــکــا تو را کــجـا جویم من

وز خلعت تو وصــف کجـا گویم من

گفتا‌که مرا مجو به‌عرش و به‌بهشت

نـزد دل خود، که نـزد دل، پویم مـن

عین_القضات_همدانی

تافت بر جان و دلم انوار عشق

ای هزاران جان و دل ایثار عشق

بر میان جان خود بستیم باز

از پی ترسائی زنار عشق

گر بدیدی روی او مؤمن شدی

کافری کو میکند انکار عشق

کرده مست از دردی دردی مرا

در خرابات غمش خمار عشق

یاری جانان کسی باید که او

دشمن جان خود است و یار عشق

گشت محروم از سعادت آنکه نیست

در حریمش محرم اسرار عشق

چون ز گیتی بار محنت میکشی

میکش ای بیچاره باری بار عشق

خاک پای دوست را در دیده کش

تا توانی دیدن دیدار عشق

از جمال یار خود یابی شفا

گر شوی مانند من بیمار عشق

عندلیب از عشق چون شد یار گل

شد ببوی عشق او گلزار عشق

ای حسین از دوست نصرت میطلب

تا شوی چون یار برخوردار عشق

حسین منصور حلاج

https://www.instagram.com/p/BzAv

 

 

اگر بی کسی مثل من بیخیال

اگر بی کسی مثل من بیخیال

دلت را به دریا بزن ، بی خیال

اگر قبر دادند فوری بگیر

نکن فکر پول کفن…بی خیال

و یا جای طاووس در رختخواب

شبی دیده شد کرگدن ، بی خیال!

خری داد آواز کای بی هنر

به هر جای دیدی چمن…بی خیال!

الاغ از تریپ تو در حیرت است

نکن هر جُلی را به تن ! بی خیال

اگر یک نفر رفت دور از وطن

در آن خطه شد بی وطن ، بی خیال

فرو گر شود پای او از قضا

پس از گِل  ، درون لجن! بی خیال

به نام خداوند ِ قفل و کلید

بزن قفل را بر (دهن) ! بی خیال

به قفل ِ بزرگ ِ بزرگان ِ شهر

نخورده کلید حسن ، بی خیال

شدم سخت معتاد ِ تدبیر تو

خمار توام  ای “حَشن” ! بی خیال

پس از رفع تحریم قفل و کلید

نزن این قدَر فوت و فن ، بی خیال

متاعی اگر نیست این روزها

به بازار اهل سخن ، بی خیال

از امروز در سازمان ملل

مساوی شده مرد و زن ! بی خیال

نمی چسبد اَنگ سیاسی به طنز

ولم کن برو “جان ِ من” بی خیال!

راشد انصاری

وطنز  پایگاه شعر و ترانه طنز

vatanz_ir

همدم بزم شاعران ،چایی

همدم بزم شاعران ،چایی

رونق افزای هرمکان، چایی

جای شام و نهار و صبحانه

استکان پشت استکان،چایی

نشود قوری از سماور دور

حاصل ضرب این و آن، چایی

بارها خورده ایم جای "می"

با کمی طعم زعفران، چایی

قوت و یاقوت هر هنرمندی

باده ی ناب ارغوان، چایی

لذت زندگی فقط این است:

پک به سیگار و همزمان...چایی!

(برخی ابیات اگر که ناجورند

هست منظور داستان، چایی!)

مصرف بی رویه اش درشب

دارد اما کمی زیان، چایی!

قهوه چی گفت: چای یا قهوه؟

گفتمش لطف کن همان چایی

هر چه لبریزتر طلایی تر

روح بخش لب و زبان،چایی

من خودم دیده ام که در فیلمی

می خورد شخص "استفان" چایی!

در همان فیلم خارجی ، پیری

می خورد با زنی جوان! چایی

گفته رعیت عجیب می چسبد

روز و شب زیر بار خان،چایی

پول چایی دوای هر درد است

مرهم درد سازمان....چایی

مرده را زنده می کند گاهی

پای پرونده ی فلان...چایی

تویی آب حیات و قوت جان

به فدای تو جسم و جان، چایی

زن من هم به جای مهریه اش

بسته پیمان ترکمان چایی!!

راشد انصاری

وطنز پایگاه شعر و ترانه طنز

vatanz_ir

حل می شود شکوهِ غزل در صدای تو

حل می شود شکوهِ غزل در صدای تو

ای هرچه هست و نیست در عالم فدای تو

هر شب به روز آمدنت فکر می کنم

هر صبح بی قرارترینم برای تو

بیدار می شویم از این خوابِ هولناک

یک صبح جمعه با نَفَسِ آشنای تو

آدینه ای که می رسی و پهن می شود

چون فرش، آسمانِ دلم زیر پای تو

یک روز گرم و روشن و سرشار می شویم

در خلسه ای که می وزد از چشم های تو

روزی که با شروع کلام تو ـ مثل قند

حل می شود شکوهِ غزل در صدای تو

امام_حسین مناجات_امام_حسین

امام_حسین مناجات_امام_حسین

شب_جمعه_شب_زیارتی_ارباب

اینکه افتاده به سمتِ تو مسیرم کافیست

تا قیامت شده ای نِعمَ الاَمیرم، کافیست

جز حسین بن علی عشقِ دگر نیست مرا

در همین حد که به عشقِ تو فقیرم کافیست

شاعر و خادم و مداح ندارد فرقی

اینکه یک نوکرِ ناچیز و حقیرم کافیست!

من اگر با کرم و لطف و عطایت آقا

حاجتِ دیدنِ "شش گوشه" بگیرم کافیست

دستِ دل را به ضریحت برسانم روزی

آنقَدَر گریه کنم تا که بمیرم کافیست

شاعر:

محسن_زعفرانیه

اشعار ناب آئینے

shere_aeini