خلقت - بی دختر؛ انگار چیزی نیست
ارزش ِ خانهها؛ بی او - پشیزی نیست
اینها سخنهای ِ ضد و نقیضی نیست
دنیای ِ بی دختر؛ چیز ِ عزیزی نیست
خانهی ِ بیدختر؛ سیاه و تاریک است
راه ِ نفس بی او؛ بیشک باریک است
با دختر - زندگی؛ پُر ز ِ تبریک است
با دختران هرگز؛ راه ِ حضیضی نیست
دختر؛ بجُز عشق و غیر از نفس نیست
دختر - که باشد؛ زندگی عبث نیست
بیدختران - خانه؛ غیر ِ قفس نیست
فضای ِ بیدختر؛ غیر ِ مریضی نیست
خالق در کهکشان؛ چون، اختر را آفرید
در اوج ِ خلقت ِ خویش؛ دختر را آفرید
بـرای ِ والــدین؛ گـوهــــر را آفرید
حقیقت است - حرف ِ تبعیضی نیست
حالا - در این دنیای ِ ... شبیه ِ نقّاشی
فکر کُن؛ که دختری - نداشته باشی
نه ... ! با فکر ِ اینهم؛ از هم میپاشی
زندگی ِ بیدختر؛ زندگی ِ لذیذی نیست
دختر؛ رحمت و - هم عین ِ زندگیست
مانند ِ نعمتی؛ در اوج ِ بنـدگیست
تُف بر کسی گوید؛ دختر شرمندگیست
دنیا کنار ... بی او؛ رستخیزی نیست
مـَزهی ِ زندگی؛ به غیر ِ دُخمل نیست
بدون ِ او - فکر کُن؛ چگونه باید زیست؟
دختر نداری گر؛ بگو ..... دنیا بایست
چهسود بیدختر؛ در دنیا، فیضی نیست
حسن_جهانچی
۱۳ تیر ماه - ۱۳۹۸ نود و هشت
روز_دختر_بر_تمام_دختران_سرزمینم_مبارک_باد
HasanJahanchi
عمه ی سادات...
مرغ دلم راهی قم میشود
در حرم امن تو گم میشود
عمه ی سادات سلام علیک
روح عبادات سلام علیک
کوثر نوری به کویر قمی
آب حیات دل این مردمی
عمه ی سادات بگو کیستی؟
فاطمه یا زینب ثانیستی؟
از سفر کرب و بلا آمدی؟
یا که به دنبال رضا آمدی؟
من چه کنم شعله داغ تو را
درد و غم شاهچراغ تو را
کاش شبی مست حضورم کنی
باخبر از وقت ظهورم کنی
شادی روح شاعر گرانقدر آقاسی
الٰٓلهُمَّ صَلِّ عَلٰئ مُحَمَّدٍو َآلِ مُحَمَّدٍوَعَجِّلْ فَرَجَهُم
روز دختران اسلامی گرامی
غم ز خاطر می برد غمخانه من خلق را
طفل مشرب می کند دیوانه من خلق را
موجه دریای تحقیق است مد خامه ام
مست وحدت می کند میخانه من خلق را
از پریزادان معنی نیست خالی کلبه ام
داغ دارد گوشه ویرانه من خلق را
گر چه از افسانه گردد گرم، چشم مردمان
خواب سوزد گرمی افسانه من خلق را
گلستان از ناله بلبل اگر هشیار شد
کرد بی خود نعره مستانه من خلق را
از بتان آزری سخت است دل برداشتن
سنگ راه کعبه شد بتخانه من خلق را
مردمان را خنده می آید به اشک تلخ من
می شوم دام تماشا دانه من خلق را
بس که بی باکانه در آغوش گیرد شمع را
گرم جانبازی کند پروانه من خلق را
با کمال آشنایی، از جهان بیگانه ام
داغ دارد معنی بیگانه من خلق را
خاطری دارم ز گنج خسروان معمورتر
می کند بی خانمان ویرانه من خلق را
گر ببندد محتسب صائب در میخانه را
تا قیامت بس بود پیمانه من خلق را
از شنبه
این هفته که نه؛ وعده ی ما از شنبه
هر روز "دو" و "کوه" و "شنا" از شنبه
بگذار یکی دو پک به قلیان بزنیم
پمپاژ هوا در ریه ها از شنبه
بدجور به کله پاچه عادت کردیم
ایجاد رفرم در غذا از شنبه
هرچند که قلب در عذاب افتاده
اقدام به درمان و دوا از شنبه
اجرای رژیم لاغری فعلا نه
یک کاره از امروز چرا؟! از شنبه
با یار، جفا و جنگ و دعوا الان
دلدادگی و رسم وفا از شنبه
با اکس و کراک، هی فضا پیمایی
این گونه نرفتن به فضا از شنبه
کج دستی و اختلاس هر وقت که شد
وارستگی و ترک خطا از شنبه
واریز حقوق ها به تعویق افتاد
گفتند به امید خدا از شنبه
رفتیم که یارانه بگیریم، نبود
دیدیم نوشته "ای گدا" از شنبه
هر کار به جز سرزنشِ زلفی که
شاید بشود دام بلا از شنبه
این شعر نیازمند چکش کاری ست
پالایش هر پرت و پلا از شنبه
مصطفی مشایخی
وطنزپایگاه شعر و ترانه طنز
vatanz_ir
متنی بسیار زیبا
چه زود دیر می شود!
در باز شد...
برپا !... بر جا !
درس اول : بابا آب داد ، ما سیرآب شدیم.
بابا نان داد ، ما سیر شدیم...
اکرم و امین چقدر سیب و انار داشتند در سبد مهربانی شان...
و کوکب خانم چقدر مهمان نواز بود
و چقدر همه منتظر آمدن حسنک بودند...
کوچه پس کوچه های کودکی را به سرعت طی کردیم
و در زندگی گم شدیم.
همه زیبایی ها رنگ باخت...!
و در زمانه ای ک زمین درحال گرم شدن است قلب هایمان یخ زد!
نگاهمان سرد شد و دستانمان خسته...
دیگر باران با ترانه نمی بارد!
و ما کودکان دیروز دلتنگ شدیم ،
زرد شدیم ، پژمردیم...
و خشکزار زندگیمان تشنه آب شد...
و سال هاست وقتی پشت سرمان را نگاه می کنیم،
جز رد پایی از خاطرات خوش بچگی نمی یابیم،
و در ذهنمان جز همهمه زنگ تفریح ، طنین صدایی نیست...!
و امروز چقدر دلتنگ "آن روزها" ییم
و هرگز نفهمیدیم ،
چرا برای بزرگ شدن این همه بی تاب بودیم...
پاکن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفترهایمان از کاه بود
تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم
با وجود سوز و سرمای شدید
ریزعلی،پیراهنش را می درید
کاش می شد باز کوچک می شدیم
لااقل یک روز کودک می شدیم...