مرد، مثل بارسلونا
مرد در این دوره فقط درد و بلا میخورد
شیک ترین حالت تیپش به گدا میخورد
پول از او رو به فرار است چنان اسکافیلد
توی کتش هم که شپش، باد هوا میخورد
از غم نان و نمک و گوشت، جدا میکشد
از در و دیوار و زن و بچه، جدا میخورد
البته گهگاه که چشمش بشود چون عقاب
سیلی ناغافلی آید که به جا میخورد
نیش و کنایه میخورد از همه جا مثل آب
درد اجاره خانه را، جای غذا میخورد
رنج و بلا، مهر و طلا، قسط و ربا،کیف و کفش
مثل دمی که هشت گل، بارسلونا میخورد
قوم زنش میخورد از سفرهی او، همچو خرس
قوم خودش قاعدهی مار بوآ میخورد
مرد اگر جان ندهد از ستم روزگار
مثل آکاردئون قدش یکسره تا میخورد
مهدی پیرهادی
وطنزبهترین شعرهای طنز
وطنز vatanz_ir
مانندگی
خشم برق سهفاز را مانم
قُلقُل چایساز را مانم
از قرنطینه آمدم به ستوه
بسطِ در انقباض را مانم
یا به نشخوار یا که در خوابم
اُشتران حجاز را مانم
شُستمت یا نَشُستمت ای شست؟
شک بین نماز را مانم
از تماشام برگ آینه ریخت
ریش و پشم گراز را مانم
بیسبب توی خانه ترشیدم
دختر بیجهاز را مانم
کرونا گر سبکتکین باشد
عشوههای ایاز را مانم
کی شود بوسه و بغل آزاد؟
فکر دور و دراز را مانم
خوردهام بسکه گرمی، ای یاران
آتش در گداز را مانم
مرد رفتارهای پرخطرم
عمل قلب باز را مانم
گریهدار است حال اکنونم
اشک چشم پیاز را مانم
با همه اهل خانه در جنگم
غزل اعتراض را مانم
سیدجواد میرصفی
وطنز بهترین شعرهای طنز
وطنز
vatanz_ir
*شوهر اول*
رهگذاری سر مزاری دید
که جوانی به گریه مینالید
نالهها از دل پریشان داشت
سینه ریش و چشم گریان داشت
بر سر قبر نالهها میکرد
دائم از غم خداخدا میکرد
مرد غمپرور دل افسرده
گفتگو داشت با همان مُرده
«کای فدای تو، هم دل و هم جان
وی نثار رهت، هم این و هم آن»
رفتن تو به غم اسیرم کرد
از دو روز حیات سیرم کرد
چون تو رفتی شکسته بال شدم
دردمند و مریضحال شدم
تا تو بودی من غمآلوده
از غم و درد بودم آسوده
جسمم از تاب و از توان افتاد
یک جهان آفتم بهجان افتاد
کاشکی ای یگانه سرور من
سایهات کم نمیشد از سر من
رهگذر تا که اشک و آهش دید
پیش رفت و از آن جوان پرسید:
کای جوان! از چهای چنین غمناک؟
پدرت بوده اینکه رفته به خاک؟
گفت: نه... راحت تن من بود
شوهر اول زن من بود
مهدی سهیلی
وطنزبهترین شعرهای طنز
vatanz_ir
این تازهواردان که بظاهر آماتورند
تصدیق میکنید که فوق تصورند
یک دست مِلک غصبی و یک دست مال وقف
از التهاب خالی و از اشتها پرند
درگیر پول و بندۀ نقدینه نیستند
محکم شود معامله، اهل تهاترند
در فوت و فن رایزنی فوقالعادهاند
گه توی لابیاند، گهی در کریدورند
در رشد علمی از همگان تندروترند
با فوقدیپلمی که ندارند دکترند
در فکر گامهای بزرگند نو به نو
دنبال طرحهای سوپر فورسماژورند
همچون کریم کافر و زندیق نیستند
در هیچ حالتی تکِ دل را نمیبرند
تبیینگران اصل حجابند عمدتاً
واردکنان عمدۀ انواع چادرند
هریک سهچار تپۀ آباد را حریف
درگیر خدمتند تماماً، تراکتورند
غوغا مکن، جواب کسی را نمیدهند
چون غرق آبهای عمیق تفکرند
یکعده کارشان شده ایراد و انتقاد
از دست این گروه خز و خیل دلخورند
ناچار طبق رسم کهن پنبه کردهاند
در گوشهایشان که از این حرفها پرند...
ما شنبلیلهایم، پس از پله میرویم
آنها قبیلهاند سوار آسانسورند
امید مهدینژاد
وطنز | بهترین شعرهای طنز
vatanz_ir
گپی با غم!
شبی باران شدی از دیدۀ من سر درآوردی
الا ای غم، ز شوق دیدن من پر درآوردی
برای آنکه مال و مکنتم گاهی به چشم آید
به من منّت نهادی، ازدلم گوهر درآوردی
گرفتی بر کفَت مضراب و با من در شب تارم
نشستی و ز چوب خشک، بانگ تر درآوردی
دل و جان مرا ای غم چه زیبا سوختی، احسنت!
ادای عشق را از هرکسی بهتر درآوردی
شبی در قالب شخصیت خنجر فرو رفتی
دلم گفت آفرین، این نقش را محشر درآوردی!
فلک را هر سحر آماج تیر آه من کردی
دمار از روزگار چرخ دونپرور درآوردی
سرک از بس کشیدی در دل من دزدکی هرشب
دمت گرم، از تمام رازهایش سر درآوردی
تو مدیون من و شعر منی ای غم مبر از یاد
در این دنیا سری در بین سرها گر درآوردی!
سعید_سلیمان_پور
bolfozool