در چرایی بازگشایی مدارس در ایام کرونا
بوی مهر آمده از نیمهی شهریور ماه
نیست بر لب سخنی جز گله و شکوه و آه
مادری گریهکنان گفت: بمیرد کرونا
عمر فرزند گل نابغهام گشت تباه
مدرسه آمده در خانه ز ترس کرونا
شده هر خانه برای خودش آموزشگاه
شده تدریس، مجازی. همه سر در گوشی
نیست دیگر خبری از گچ و از تخته سیاه
«شاد» آمد که برد غصهی آموزش را
لیک شد سرعت آن غصه و دردی جانکاه
باید از دست چنین دولت بیتدبیری
برد امسال به درگاه خداوند پناه
آخرش مدرسهها هست حضوری یا نه؟
صبح جمعهست و یکی هست از آن ناآگاه!
کاش یک روز سر صبح بگوید اخبار
که گرفتار شده در دهن یک تمساح!
بداههسرایان:
زاهده شاد، سوده سلامت
محمود حسنی مقدس
مهدی امام رضایی، امین شفیعی
محمدعلی کمالی مقدم، میلاد سعیدی
وطنز | پایگاه شعر و ترانه طنز
vatanz_ir
*صبح جمعهای*
به پر و پای غرب پیچیدیم
فتنه کردند و ماست مالیدیم
گرچه دیر است و تپهها شد فتح
ما در این هفت ماه فهمیدیم؛
روی پا نه! که بر سر مردم
بنشستیم گیج و سر در گم
جای رفع و رجوع معضلها
توی پاستور چه دیدهایم؟
«om nom»
شدهام صبح جمعهای بیدار
چه شده؟ مملکت شده آوار!
تازه فهمیدهام که در پاستور
«کار» باید کنیم، قدری! «کار»
به من بینوا امان بدهید
جمع ما را دوباره نان بدهید
این مهم است: «ما چقد خوبیم!!»
گرچه زیر فشار جان بدهید
دور بعدی شبیه این دو سری
رام باشید و دور از چغری!
بهر تضمین، هنوز هم موجود
هست امضای نازنین کری
فهیمه انوری
وطنزبهترین شعرهای طنز
vatanz_ir

ماه فروماند از جمال محمد
سرو نباشد به اعتدال محمد
در فلک را کمال و منزلتی نیست
در نظر قدر با کمال محمد
وعدهٔ دیدار هر کسی به قیامت
لیلهٔ اسری شب وصال محمد
آدم و نوح و خلیل و موسی و عیسی
آمده مجموع در ظلال محمد
عرصهٔ گیتی مجال همت او نیست
روز قیامت نگر مجال محمد
وآنهمه پیرایه بسته جنت فردوس
بو که قبولش کند بلال محمد
همچو زمین خواهد آسمان که بیفتد
تا بدهد بوسه بر نعال محمد
شمس و قمر در زمین حشر نتابد
نور نتابد مگر جمال محمد
شاید اگر آفتاب و ماه نتابند
پیش دو ابروی چون هلال محمد
چشم مرا تا به خواب دید جمالش
خواب نمیگیرد از خیال محمد
سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی
عشق محمد بس است و آل محمد
آمد سلام داد دلم را به نام عشق
دارالسّلام شد دل من از سلام عشق
آمد به لحظه های دل من شتاب داد
چون زلف خویش روح مرا پیچ و تاب داد
بر شاخۀ تکیدۀ روحم بهار ریخت
در لحظه لحظۀ دل سنگم شرار ریخت
آمد که غصّههای دلم را بغل کند
ابر مرا دوباره به باران بَدل کند
آمد که با حضور شریف و عزیز خویش
در شعر من شکوه خودش را غزل کند
گلواژههای تشنۀ من جان گرفتهاند
باران من رسیده، به قولش عمل کند
عشق و امید، نغمه گری ساز کرده اند
این واژههای لال، زبان باز کرده اند...
سعید_سلیمان_پور
bolfozool
نازم_آن دستے ڪه دست زورمندان بشڪند
بشڪنددستے ڪه بازوے ضعیفان بشڪند
شیشه_بشڪستن نباشدافتخارسنگ سخت
سنگ_اگرسخت است جاے شیشه سندان بشڪند
دست_ #وپاگربشڪندبانسخه درمان میشود
چشم_گریان هم دمے بابوسه خندان میشود
اے_خداهرگزنبینم بشڪندقلب ڪسی
دلشڪسته باطنش ازریشه ویران میشود