اشعار شب_دوم_محرم
ورود_به_کربلا
دشت در دشت دلهره می ریخت
هرم صحرا به آسمان می رفت
کاروان در سکوت صحرا، گم
مرگ دنبال کاروان می رفت
کاروان رفت تا دیاری که
حزن و اندوه و داغ می بارید
بوی دلتنگی و جدایی داشت
گریه گریه فراق می بارید
همه جا بوی تشنگی دارد
بچه ها خواب آب می بینند
هر طرف روی می کنم آقا
چشم هایم سراب می بینند
شوق و شور شهادت آقا جان
در نگاهت چقدر مشهود است
عرش معراج توست این صحرا؟
این همان وعده گاه موعود است؟
در نگاه پر از تلاطم تو
ندبه هایی غریب می لرزد
می روی تا به سمت آن گودال
دل زینب عجیب می لرزد
بی مهابا غروب خواهد کرد
در همین خاک تیره ماه من
می شود عاقبت همین گودال
قتلگاهت نه، قتلگاه من
این زمین پر شده است از داغ ِ
لاله هایی که تشنه می روید
این چه مهمانی است کز هر سو
نیزه و تیر و دشنه می روید
یک جهان ماتم و پریشانی
حاصل اشک و آه زینب بود
حرف های نگفتهی بسیار
در غروب نگاه زینب بود
اگر امروز ماتمی دارم
در کنارم شکوه احساس است
این طرف قاسم و علی اکبر
آن طرف شانه های عباس است
چه کنم در غروب عاشورا
که نه یاری نه همدمی دارم
دشت پر می شود ز حرمله ها
نه پناهی نه محرمی دارم
در هجوم کبود بی رحمی
با پر یا کریم ها چه کنم؟
آتش و تازیانه می بارد
تو بگو با یتیم ها چه کنم؟
گفت بابا «ودیعةٌ مِنِّی»
بار غم را به دوش من مگذار
برو اما در این غریبستان
خواهرت را به بی کسی مسپار
شاعر:
یوسف_رحیمی
اشعار ناب آئینے
shere_aeini
اشعار شب_دوم_محرم
ورود_به_کربلا
با احتیاط لاله ی ما را پیاده کن
عباس جان، سه ساله ی ما را پیاده کن
با احتیاط بار حرم را زمین گذار
زانو بزن وقار حرم را زمین گذار
با احتیاط تا که نیفتد ستاره ای
می ترسم آنکه گیر کند گوشواره ای
چشم مخدرات به سمت نگاه تو
دوشیزگان محترمه در پناه تو
باحوریان رفته به زیر نقابها
یک لحظه روبرو نشدند آفتابها
این حوریان عزیز خدایند و بس، همین
این دختران کنیز خدایند و بس، همین
این دختر علی ست که بالش شکستنی است
ناموس اعظم است و وقارش شکستنی است
از این به بعد ماهِ حرم آفتاب باش
عباس جان مراقب این با حجاب باش
این دختران من که بیابان ندیده اند
در عمر خویش خار مغیلان ندیده اند
یک لحظه هم ز خیمه ی طفلان جدا نشو
جان رباب از دم گهواره پا نشو
توهستی و اهالی این خیمه راحتند
در زیر سایه ات همه در استراحتند
توهستی و به روز حرم شب نمی رسد
چشم کسی به قامت زینب نمی رسد
یک عده یوسف اند و یک عده مریم اند
احساس می کنم همه دلواپس هم اند
احساس می کنم که جوابم نمی دهند
با آب آب گفتنم آبم نمی دهند
راضی ام و رضایت یزدانم آرزوست
از سنگها شکستن دندانم آرزوست
من راضیم به پای خدا دست و پا زنم
با صورتم به خاک بیفتم صدا زنم
اگر به روی نی سر ِمن نیز رو شود
تا که مقام خواهر من نیز رو شود
جام بلا به دست گرفتیم ما دو تا
این جام را الست گرفتیم ما دو تا
می خواستیم عبد شدن را نشان دهیم
پیغمبر و علی و حسن را نشان دهیم
با احتیاط لاله ی ما را سوار کن
زینب بیا سه ساله ی ما را سوار کن
با احتیاط خسته شدند این ستاره ها
این گوش پاره ها سر گوشواره ها
شاعر:علی_اکبر_لطیفیان
اشعار ناب آئینے
آقا سلام! ماه محرم شروع شد
ماه عزا و گریه و ماتم شروع شد
بازآمدم به محضر تو ای قتیل اشک
اشکم برای این دهه، نم نم شروع شد
جا دارد از هجوم غمت جان دهم ولی
شادم، دوباره سینه زنی هم شروع شد
کم کم لباس مشکی و کم کم نگاه تو
آدم شدن ز شرم تو از کم شروع شد
نام بلند تو، سَرِ لبهای قدسیان
افتاد، حُزن حضرت آدم شروع شد
هاجر که از عطش به لبش جان رسید،گفت:
"جانم حسین!" و جوشش زمزم شروع شد
میگفت عارفی: "ز ازل خلق اشک ها
اصلا برای مرهم این غم شروع شد"
با ذکر "یا بُنیَّ" چه ها کرد روضه خوان!
باران اشک و هروله یک دم شروع شد
تا برد نام مادرتان، دل رقیق شد
باز آرزوی گنبد و پرچم شروع شد
میگفت خادمی که: "منم (خادمالحسین)!
در هیئت تو فیض دمادم شروع شد"
میریخت چای روضه و میگفت زیرلب:
"آقا سلام! ماه محرم شروع شد"
فهیمه انوری
طنزیمtanzym_ir
اشعارشب_دوم_محرم
ورود_به_کربلا
کاروان عشیره ی خورشید
وارد قتلگاه خون شده است
کاروانی که محو در معبود
وارد ورطه ی جنون شده است
همه ی دشت ساکت و آرام
در تماشای منظری زیباست
دست عمّه درون دست علیست
پلّه ی عمه زانوی سقّاست
در همین دشت عاشقی می شد
خیمه هاشان یکی یکی برپا
خیمه ی زینب است پیش حسین
پاسدار حرم شده سقا
گوشه ی خیمه دختری کوچک
روی پای حسین خوابیده
ناگهان می پرد ز خواب خوشش
خواب آشفته ای یقین دیده
گفت بابا که خواب می دیدم
شامیان معجر مرا بردند
گوئیا در پس همین خیمه
عمّه جان تازیانه می خوردند
گوشه ی خیمه ای در آنسوتر
بین گهواره طفلکی خواب است
دخترک خواب دیده که سر او
بر نوک نیزه مثل مهتاب است
از سر اضطراب و تشویش و
بی قرارای یکی یکی زینب
می شمارد دوباره تعداد
مردهای قبیله را امشب
با وجود تمام مردان و
غیرت آسمانی عبّاس
ترسی از جانب سیاهی ها
اندکی هم نمی شود احساس
از پس یکدگر گذشت ایّام
و کنون ظهر روز عاشوراست
آسمان بی قرار و دلتنگ است
در دل اهل این حرم غوغاست
رفته بر روی نیزه ها خورشید
پیش چشمان خیس یک خواهر
دم به دم می رسد به گوش پدر
صوت کم جان هق هق دختر
دختر فاطمه پریشان است
خیمه ها گَر گرفته واویلا
دختری که کبود سیلی هاست
روضه می خواند از دل زهرا
شاعر:وحید_محمدی
اشعار ناب آئینے
shere_aeini
اشعار شب_دوم_محرم
ورود_به_کربلا
تا که پایت به کربلا واشد
غم عالم به سینه ام جا شد
از نگاهت به سمت اهل حرم
نیت رفتنت هویدا شد
میکنی خار از زمین با اشک
شاید این خار سهم یک پا شد
التماس نگاه عباس است
شاید این بار شد محیا شد
علی اصغر چه ناز خوابیده
کربلا تا رسید غوغا شد
قاسم آمد به نیت پدرش
دیدگان با نگاش دریا شد
علی اکبر به سجده افتاده
یا محمد دوباره احیا شد
همه در خیمه ای کنار همند
دیدگان تر به یاد زهرا شد
آنطرف تر صدای هلهله ها
روضه های فراق برپا شد
در طلاطم برای کشتارند
ذکر لبهام وا حسینا شد
چقدر شور میزد دل من
به که گویم که داغم احیا شد
شاعر:محمد_حبیب_زاده
اشعار ناب آئینے
shere_aeini