*روی تخته یک معلم این نوشت*
هر کسی آرد کمی خاک بهشت
*میدهم من نمره بیستی به آن*
این بود آن نمره وقت امتحان
*دانشآموزی ازآن جمعی که بود*
با خودش خاک کمی آورده بود
*پس معلم گفت این گفتار را*
از کجا آوردهای این خاک را
*گفت خاک زیر پای مادرم*
چون بهشت است زیر پای مادرم
*آن معلم ازشعف آخر گریست*
نمره این دانشآموز داد بیست
برای سلامتی مادران در قید حیات
و مادرانی که در خاک خفته اند صلوات
پیشڪش به پدرانی ڪه
در هیاهوی نزدیک شدن به عید شرمنده خانواده شدند...
گفتمش ای پدر تو دانی چیست
رمز خطهای روی پیشانی
گفت هر خط نشانه دردیست
تانباشی پدر نمی دانی
تا ڪه بودست وهست این دنیا
قرعه بر نام و ڪام رندان است
هر پدر را ڪه دست خالی است
زندگانی به حڪم زندان است
آن ڪه زندان ڪشیده می داند
این خطوطی ڪه هست بر دیوار
هرڪدامش نشان سالی سخت
هریڪی سرگذشت شامی تار
لیڪ فرزندم افتخار من
پینه دست هست نه پیشانی
بهر خدمت دمی نیاسودن
بهتر از سجده های طولانی
روی تخته یک معلم این نوشت
هر کسی آرد کمی خاک بهشت
میدهم من نمره بیستی به آن
این بود آن نمره وقت امتحان
*دانشآموزی ازآن جمعی که بود
با خودش خاک کمی آورده بود
پس معلم گفت این گفتار را
از کجا آوردهای این خاک را
گفت خاک زیر پای مادرم
چون بهشت است زیر پای مادرم
آن معلم ازشعف آخر گریست
نمره این دانشآموز داد بیست
برای سلامتی مادران
در قید حیات و مادرانی که در خاک خفته اند صلوات
دوست گر یکرنگ باشد من فدایش میشوم....
گر دو رنگی کرد سنگ زیر پایش میشوم.
دوست گر یکدل شود دل را بنامش میکنم....
گر زرنگی کرد هستی را حرامش میکنم.
دوست گر صادق بُوَد دل را به دستش میدهم....
نقش اگر بازی کند فوراً شکستش میدهم.
منکه عمری در جهان دُرِّ رفاقت سُفته ام....
بارها با دوستان خویش این را گفته ام.
که ای دل و جانم فدای دیدهٔ بیدارتان....
فکرتان را میتوانم خواندن از رخسارتان.
این شعر فردوسی رو بخونید که ۹۰۰ سال پیش سروده،
چو ناکس به ده کد خدایی کند
کشاورز بایدگدایی کند
در این خاک زرخیز ایران زمین
نبودند جز مردمی پاک دین
همه دینشان مردی و داد بود
وز آن ،کشور آزادوآباد بود
چو مهرو وفا بودخودکیششان
گنه بود آزار کس پیششان
همه بنده ی ناب یزدان پاک
همه دل پر از مهر این آب و خاک
پدر درپدر آریایی نژاد
زپشت فریدون نیکونهاد
بزرگی به مردی و فرهنگ بود
گدایی در این بوم و برننگ بود
کجا رفت آن دانش و هوش ما
که شد مهر میهن فراموش ما ؟
که انداخت آتش در این بوستان
کز آن سوخت جان و دل دوستان ؟
چه کردیم کین گونه گشتیم خوار ؟
خرد را فکندیم این سان ز کار
نبوداین چنین کشور و دین ما
کجا رفت آیین دیرین ما ؟
به یزدان که این کشور آباد بود
همه جای مردان آزاد بود
در این کشور آزادگی ارز داشت
کشاورز خود خانه و مرز داشت
گرانمایه بود آنکه بودی دبیر
گرامی بد آنکس که بودی دلیر
نه دشمن در این بوم و بر لانه داشت
نه بیگانه جایی در این خانه داشت
از آنروز دشمن بما چیره گشت
که ما را روان و خردتیره گشت
ازآنروزاین خانه ویرانه شد
که نان آورش مردبیگانه شد
چوناکس به ده کدخدایی کند
کشاورزبایدگدایی کند ...