وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)
وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)

وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)

با دو دندان خوردن نان مشکل است

با دو دندان خوردن نان مشکل است

خوردن نان با دو دندان مشکل است

توی دانشگاهمان بعد از کباب

خوردن لاستیک نیسان مشکل است

در زمان انتقال جزوه ها

بارالها حفظ ایمان مشکل است

دلبر ما شد چرا پس دلفروش؟

دلبری دیگر از ایشان مشکل است

شیوه ی چشمش "میو"یی خاص داشت

زندگی با گربه سانان مشکل است

در میان زلف های بیگودی

گفتن از زلف پریشان مشکل است

در ترافیک شلوغ اسب ها

صید آهوی خرامان مشکل است

این که چیزی نیست پیدا کردن

لنگه کفشی توی تهران مشکل است

دلبرم می خواهد از من زانتیا

زندگانی بی تو پیکان! مشکل است

با وجود کیک یزدی باز، عقد

با هزار و بیست مهمان مشکل است

آن که دیدی فیلم بوده جو نگیر

راه رفتن زیر باران مشکل است

مهریه بالای ده تا خوب نیست

شعر گفتن توی زندان مشکل است

عاقبت با این رسومات قشنگ

ازدواج از نوع آسان، مشکل است

مهملات است آنچه گفتم پیشتر:

"این مرا سخت است یا آن مشکل است"

اینکه بعد از جنگ لفظی با عیال

هی بگویی چشم قربان مشکل است

اینکه باید خورد شامی بی نمک

جای آن مرغ و فسنجان مشکل است

فاش باید گفت که دل کندن از

قرمه سبزی های مامان مشکل است

بعد فکری تازه شاعر باز گفت:

با دو دندان خوردن نان سخت نیست

محمدرضا شکیبایی زارع

وطنز | پایگاه شعر و ترانه طنز

vatanz_ir

 

عاقبت غم ها به پایان می رسد

عاقبت غم ها به پایان می رسد

غم مخور لایک فراوان می رسد

آب و برق ما اگر شد قطع هیچ

شکر ایزد نت کماکان می رسد

توی فال پیج حافظ خوانده ام

یوسف مصری به کرمان می رسد

از دی جی سعدی دورن پیج خویش

نغمه هایی در گلستان می رسد

در اینستاگرام ادب آموختم

هی نصیحت‌های لقمان می رسد

جای دیگر در اینستا نقل شد

زلزله فردا به تهران می رسد

توی پیج دیگری دردِ دل ِ

عاشقی با چشم گریان می رسد

نکته ای رندانه گویم این وسط

بعد ماه مهر، آبان می رسد

دختری کرده است فالو بنده را

"اندک اندک جمع مستان می رسد"

یک نفر بود عاشقانه کپشنش

لایکهایش زیر باران می رسد

عده ای هم , باکلاس و لاکچری

کار ایشان تا به سامان می رسد

عکسشان از ساعت و کیف و دماغ

تا به مارک بند تنبان می رسد

خسته ایم از این اداها کِی خدا!

لاکچری بازی به پایان می رسد؟

محمدرضا شکیبایی‌زارع

وطنز پایگاه شعر و ترانه طنز

vatanz_ir

وحی است در غدیر که جریان گرفته است

وحی است در غدیر که جریان گرفته است

یاسین بدست، سوره ی انسان گرفته است

درسایه اش به کوری چشم حسودها

اوضاع دینمان سرو سامان گرفته است

با بارش محبت او خیسمان کنید

حالا که دشت، وسعت باران گرفته است

اسطوره ی عرب ، پدر خاک، لافتی

الاعلی که قبضه ی میدان گرفته است

با هیبتی که داشت دم ذوالفقار او

راه نفس کشیدن شیطان گرفته است

درصحنه ی جدال نفسگیر خیبرش

دروازه از هراس گریبان گرفته است

ازهر فراز دفتر نهج البلاغه اش

صد علم و نکته حضرت لقمان گرفته است

یافارس_الحجاز

غدیری_ام

عالیه رجبی

طنزیم

tanzym_ir

بداهه‌ی شاعران راه‌راه در رثای شهادت جوادالائمه (علیه‌السلام):

بداهه‌ی شاعران راه‌راه در رثای شهادت جوادالائمه (علیه‌السلام):

چشم من یک بار دیگر غرق در باران شده

در عزای حضرت ابن‌الرضا گریان شده

می‌نویسم کاغذم تر می‌شود گویی که اشک

گوشه‌ای در صفحه‌ی اشعار من پنهان شده...

باز سرهای ملائک روی زانوی غم‌اند

باز شوری در جهان افتاده و توفان شده

حال من حال عجیبی و دلم در تاب‌وتب

آسمان هم در غمش وامانده و حیران شده…

بازهم در آسمان‌ها بیرق مشکی زدند

هر ملک در گوشه‌ای از آسمان نالان شده

یا جوادبن‌الرضا ای مرقدت باب‌المراد

کن نگاهی بر دلی که در غمت نالان شده

یا جواد ابن‌الکریم از لطف بسیار شما

یک جهان بر سفره‌ی پر جودتان مهمان شده

زائر مشهد شدیم و نامتان را برده‌ایم

از سر لطف پدر، ایران پر از سلمان شده

می‌رسد عطر بهشت از قسمت باب‌الجواد

رفتن تا کاظمین از این مسیر آسان شده

غربتش در خانه‌ی خود، سخت می‌آزاردم

کینه‌ای در عمق جان همسرش پنهان شده

اینکه گشته قاتل او همسرش ارثیه‌ای ست

از همان آقا که قبرش از جفا ویران شد

روضه گفتم… روضه می‌خوانم کمی تسکین دهم

سینه‌ای که در غمت آقای من سوزان شده…

لحظه‌ی آخر که جان می‌داد از زهر و عطش

یاد کرد از شاه خونین پیکر عریان‌شده

بازهم در روضه عطر کربلا پیچیده است

بازهم این سینه سوزان شه عطشان شده

«از حرم تا قتلگه زینب صدا می‌زد حسین…»

بداهه‌سرایان:

ناهید رفیعی، سیدمحمدحسینی،

حسن یاوری،

زهرا آراسته‌نیا، زهرافرقانی،

محمدرضا زارعی،

مهدی پیرهادی

وطنزپایگاه شعر و ترانه طنز

امام جواد علیه‌ السلام

امام جواد علیه‌ السلام

جگرم سوخت بیا جرعه آبی برسان

دم آخر شده و پر بزنم سوی جنان

کمی آهسته بگو هلهله و کف بزنند

تا که صوت عطش من شنود گوش جهان

هلهله کردنشان داغ دلم تازه کند

یاد آن لحظه که رفت راس حسین روی سنان

گر کنیزی به سویم آب روان می آورد

به زمین ریز به یاد شه خونین بدنان

درد سختی است شریک تو شود قاتل تو

جان فدای جگر پاره ی مظلوم زمان

پدرم نیست ببیند که جوان مرگ شدم

لحظه ی مرگ بگیرد سر من بر دامان

دیدن مرگ جوان پشت پدر را شکند

وای از آن دم که حسین دید تن تازه جوان

عرباً عربا شده بود و همه جا اکبر بود

پیکرش غرق به خون بود حسین صیحه زنان

وحید زحمتکش شهری