وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)
وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)

وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)

مناظره ی دو ساندیس خور

مناظره ی دو ساندیس خور

هر چند که زندگی پر از غم شده است

آبمیوه عیشمان فراهم شده است

فردا همه با امید "سیب موز" رویم

ساندیس درون خونمان کم شده است

و در جواب می فرماید:

فردا همگی قوی و جانانه رویم

تا کور شود نگاه بیگانه رویم

هر سال اگر به شوق ساندیس رفتیم

امسال یقین به شوق تکدانه رویم

ما_می_آییم

محمدرضا شکیبایی زارع

طنزیمtanzym_ir

بی‌خودی؛ تقویم ِ شمسی را، نمودند شلوغ

بی‌خودی؛ تقویم ِ شمسی را، نمودند شلوغ

با زر و ظلم و ریا - تزویر و زور و با دروغ

غیر ِ خود - با ایل‌شان؛ بی‌بصیرت بوده‌اند

حقّ‌ ما بُردند، خود؛ غرق‌ند در حقّ‌و حقوق

این وطن؛ تابان ِ تابان بود - بر روی ِ زمین

با کج‌اندیشی‌شان؛ کردند وطن‌را بی‌فروغ

نسل ِ پُر دردیم ما - نسلی ز ِ جنگ و خون

گوئی‌در چهل‌سالگی؛ تازه‌رسیدیم به بلوغ !

نسل ِ ممنوعیت و سانسور - نسل ِ حاشیه !

نسل ِ هیس و لال باش، جایِ دیالوگ؛ بوق !

ما طلب‌کاریم از آن؛ آدم نماها - جز فریب

از سیاست مانده کافی؛ از برای‌ِشان آروغ !

کُشته‌اند؛ هر "عاشقانه"، در درونِ قلب ِ ما

نسل ِ ما بی‌میل شُد؛ به‌عشق‌و هم معشوق

بس فراوان  دیده‌ایم؛ درد و غم و هجران

با سر ِ سبز و زبانِ سُرخ؛ گشته‌ایم بی‌ذوق !

بس ... به هر  ترفند؛ سجل‌ها - مُهر خورد

ما شُدیم؛  بی‌زار  از -  هر جعبه و صندوق !

گاو صندوق - یا که صندوق ِ صدقات - یا:

هرچه شُد "صندوق" - گشته‌ست بی‌وثوق !

بد - خیانت کرده‌اند؛ با "زُهد" و با "تزویر"

گوئیا؛  "کشک"یم یا - چیزی مثال ِ  "دوغ" !

دست‌بردارید؛ زِ رویِ نسلِ بدبختی چو ما

تا به کی این ظلم‌ها؛ بَرما شَوَد چون یوغ !؟

بی‌مروّت‌ها؛ خداوند آفریده، تک‌تک ِ ما را

ما نفس‌داریم و هستیم؛ جزء این مخلوق

حسن_جهانچی

۱۳ دی‌ماه - ۱۳۹۷ نود و هفت

حضرت_زهرا مرثیه_حضرت_زهرا

حضرت_زهرا مرثیه_حضرت_زهرا

به درد و غم گرفتارم چه سازم

پس از تو بی کس و یارم چه سازم

زجا برخیز و کاری کن عزیزم

گره افتاده در کارم چه سازم

پریشانم پریشانم پریشان

بیا و قلب یارت را مسوزان

به پای هم دوتایی پیر گشتیم

دهد امشب نگاهت بوی هجران

خدا داند که من طاقت ندارم

میان قبر جسمت را گذارم

چگونه من لحد چینم به رویت

مرو از دستم ای دار و ندارم

علی جان کن نظر آشفته حالم

ببین ای همسفر بشکسته بالم

در این نه ساله هرچه دیدی ای یار

حلالم کن حلالم کن حلالم

پس این بر غم غربت اسیری

علی جان گریه کن آرام گیری

از آن ترسم که غم گیرد گلویت

تو با این حال، قبل از من بمیری

خدا لعنت کند آنکه مرا زد

اراذل های یثرب را صدا زد

همین که دید سرگرم تو هستم

به جان تو لگد را بی هوا زد

نفس های گرفتار من افتاد

به دست خادمه کار من افتاد

بدان آقا مقصر من نبودم

تکانی خوردم و بار من افتاد

شاعر:

قاسم_نعمتی

اشعار ناب آئینے

shere_aeini

السلام علیک یا سیدة الشهیدة

السلام علیک یا سیدة الشهیدة

بداهه ی شاعران گروه راه راه

به مناسبت شهادت بانوی دوعالم فاطمه ی زهرا سلام الله علیها

شعله افتاده به جان علی از چشم تری

از تماشای در سوخته و بال وپری....!

مادری باز دراین کوچه زمین خورده مگر؟

که برآشفته ز سوز نفس او پسری؟!

مردی از کوچه گذر کرده به دستی بسته

شاید از کوچه،که افتاده کناری، سپری!

سینه اش غرق به خونابه ی نامردمی است

زده این شعله به زخم دل او نیشتری

پشت آن در چه گذشته است میان گل ومیخ

که شکسته است ز  پیدایی رازش کمری

خواست تا پاک کند خاطره ی حادثه را

چه کند مانده به دیوار و در از خون اثری

بس که این شهر هواخواهی مهتاب نکرد

هیچکس از اثر ماه ندارد خبری

کیست این مرد که بی فاطمه تنها شده است؟!

که گرفته است به زانوی غم خویش سری

سرو باغ نبوی فاصله ی خیر وشر است

هان به جامانده به دوش چه کسانی تبری؟!

گر نبود امر نبی مانع حیدر آن روز

میگذشتند سگان از دم تیغ دو سری

چادر مادرمان سوخت واز شعله ی آن

تا ابد در دل هر شیعه به پا شد شرری

گریه ها از نفس انداخت دلم را امشب

شاعری کاش نگوید غزل بازتری!

وطنزپایگاه شعر و ترانه طنز

vatanz_ir

ای نوزده سالـه قُرّة العین

ای نوزده سالـه قُرّة العین

ای گنده شده به طَرفة العین

آن روز  که هفت ساله بودی

غافل ز چک و حواله بودی

اکنون که به نوزده رسیدی

دیلاق شدی و قد کشیدی

پس گوش به پندهای من کن

آویزه ی گوش خویشتن کن

آنجـا که بزرگ بایدت بود

از نام پدر تو را رسد سود

با زور پدر سپه شکن باش

فارغ ز خصال خویشتن باش

از  زیر  در آی بی محابا

بالا بنشین به لطف بابا

تا از دَم ِ گردن کلفتت

بارد شب و روز   پول مفتت

دولت‌ طلبی نسب نگه‌ دار

با دولتیان  ادب نگه‌ دار

با چهره ی ظاهر الصلاحت

با لطف و مراحم جناحت

تا رو نکند به تـو کسادی

رو کن به  فساد اقتصادی

پروا نکن از بی آبرویی

این آب بزن به  پولشویی

غافل نشوی ز رانت باری

عزت بطلب ز رانت خواری

گر گفت کسی که «آن حرام است»

القصه بدان که از عوام است

هر چند که رانت را خواص است،

در خوردن آن شگرد خاص است،

خدا را ز قضای بد نگه دار

در خوردن رانت، حد نگه دار

رانت ارچه همه حلال خیزد

از خوردنِ پُر، ملال خیزد

بینی به بهانه های واهی

گشتی دو سه روز دادگاهی

البته  بدان در این مواقع

کک هم نگزد تو را  به واقع

اِعراب قضا چو بی محل است

دل بد نکنی، قضیه حل است

خود را تو بزن به بی خیالی

کان را بکنند ماست مالی

از لطف قضا و دستگاهش

سازند دو روزه  رو به راهش

کز نام پدر تو را نشان است

احوال تو چون  "میتی کومان" است!

هرجا که نشان دهی نشانت

حکّام شوند جان فشانت

تا جام اجل نکرده ای نوش

هی رانت بخور یه آب هم روش!

سعید سلیمان پور

وطنز  پایگاه شعر و ترانه طنز

vatanz_ir