الهی
شدم رسوا که می بینم توام دیوانه می خواهی
به شمعت سوزم و دانم توام پروانه می خواهی
نیام عاقل نیام عاشق کیام هیچم تو آگاهی
که گاهی آشنا خوابی گــهی بیگانه می خواهی
کجا پـویم که را جــویم هـمی دانــم همی گـویم
که خود مجنون و لیلایی مرا افسانه می خواهی
تو هستی درد و درمانم تو هستی سرمایه جانم
مـرا ای گــنـج پنهانـم چـرا ویرانـــه می خـواهی
بــســاط آفریـنش گـــشــت دام راه مشــتاقـــان
نمی بینم دگر صیدی که گویم دانـه می خـواهی
تو را ای نوربخش از تو به جز حسرت چه پیدا شـد
که گه سر در بیابانی گــهی کاشانـه می خواهی
[ایرج بسطامی – خانه بوی گل گرفت ]
نفس با ما نشستی خانه بوی گل گرفت
زنده یاد ایرج بسطامی
کُفر میگویم و من؛ مُنتظرم لال کُنَد
مرد ِ طوفانزده را؛ قهر ِ خدا - چال کند
خستهام، خستهیِ تبعیض ِ توأم ایخالق !
یکنفر خون خورد و دیگریات حال کُنَد؟
این همه جور و جفا ! از که بِپُرسد بنده؟
درد را؛ با چه زبان - یک غزل اعمال کند؟
خواستم - از تو بپرسم؛ که اگر درد ِ دلی
ماندهدر ایندلِوامانده خودش چال کُند؟
پس اگر کُفر شنیدی؛ تو بهما خُرده مگیر
آدم ... از؛ درد ِ زیادی - گاه اخلال کند
حسن_جهانچی
دی ماه - ۱۳۹۵ نود و پنج
HasanJahanchi
یک نفس با ما نشستی خانه بوی گل گرفت
خانه ات آباد کاین ویرانه بوی گل گرفت
از پریشان گویی ام دیدی پریشان خاطرم
زلف خود را شانه کردی شانه بوی گل گرفت
پرتو رنگ رخت با آن گل افشانی که داشت
در زیارتگاه دل پروانه بوی گل گرفت
لعل گلرنگ تو را تا ساغر ومی بوسه زد
ساقی اندیشه ام پیمانه بوی گل گرفت
عشق بارید و جنون گل کرد و افسون خیمه زد
تا به صحرای جنون افسانه بوی گل گرفت
از شمیم شعر شور انگیز آتش عاشقان
ساقی وساغر ،می ومیخانه بوی گل گرفت
یاحق
می چاره ساز
ساقی! به روی من درِ میخانه باز کُن
از درس و، بحث و، زهد و، ریا، بی نیاز کُن
تاری ز زلفِ خم خم خود، در رهم بنه
فارغ ز عِلم و، مسجد و، درس و، نماز کُن
داوود وار، نغمه زنان ساغری بیار!
غافل ز درد جاه و نشیب و فراز کُن
بر چین حجاب از رُخ زیبا و زلف یار
بیگانهام ز کعبه و مُلک حجاز کُن
لبریز کن از آن مِی صافی، سبوی من
دل از صفا، بسوی بُت ترکتاز کُن
بیچاره گشتهام ز غم هجر روی دوست
دعوت مرا به جام می چاره ساز کُن
۲۸ بهمن ۱۳۶۷
دیوان_اشعار_امام
sahifeh_noor
این شعر ایرج میرزا
انگاری برای همه دورانها میشه استفاده کرد ؛
ﻫﺮ ﻭﻋﺪﻩ ﮐﻪ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺑﺎﺩ ﻫﻮﺍ ﺑﻮﺩ
ﻫﺮ ﻧﮑﺘﻪ ﮐﻪ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻏﻠﻂ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺭﯾﺎ ﺑﻮﺩ
ﭼﻮﭘﺎﻧﯽ ﺍﯾﻦ ﮔﻠﻪ ﺑﻪ ﮔﺮﮔﺎﻥ ﺑﺴﭙﺮﺩﻧﺪ
ﺍﯾﻦ ﺷﯿﻮﻩ ﻭ ﺍﯾﻦ ﻗﺎﻋﺪﻩ ﻫﺎ ﺭﺳﻢ ﮐﺠﺎ ﺑﻮﺩ ؟
ﺭﻧﺪﺍﻥ ﺑﻪ ﭼﭙﺎﻭﻝ ﺳﺮ ﺍﯾﻦ ﺳﻔﺮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻨﺪ
ﺍﯾﻨﻬﺎ ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﻏﻔﻠﺖ ﻭ ﺑﯿﺤﺎﻟﯽ ﻣﺎ ﺑﻮﺩ!
ﺧﻮﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﺷﮑﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﺩﺭﯾﺪﻧﺪ ﻭ ﺗﮑﺎﻧﺪﻧﺪ
ﻫﺮ ﭼﯿﺰ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﯽ ﺑﺮﮒ ﻭ ﻧﻮﺍ ﺑﻮﺩ
ﮔﻔﺘﻨﺪ ﭼﻨﯿﻨﯿﻢ ﻭ ﭼﻨﺎﻧﯿﻢ ﺩﺭﯾﻐﺎ ...
ﺍﯾﻨﻬﺎ ﻫﻤﻪ ﻻﻻﯾﯽ ﺧﻮﺍﺑﺎﻧﺪﻥ ﻣﺎ ﺑﻮﺩ!
ﺍﯾﮑﺎﺵ ﺩﺭ ﺩﯾﺰﯼ ﻣﺎ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﺪ
ﯾﺎ ﮐﺎﺵ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮔﺮﺑﻪ ﮐﻤﯽ ﺷﺮﻡ ﻭ ﺣﯿﺎ ﺑود
ایرج میرزا
گفتم ایام انتخابات دیگه نزدیکه
واین شعر هم مناسبتش