امام_علی مدح_امام_علی
غدیر_عیدبزرگ_ولایت
خان عطاش پیش چه کس باز باز نیست؟
یا با کدام بنده ی خود همطراز نیست؟
گفتم به دل از او بطلب حاجتی و گفت :
بخشیده او!به عرضه ی حاجت نیازنیست
"بنده" اگر بگویمش او را جفا بود
گرکه"خدا"خطاب شود هم،جواز نیست!
از بزم ذوالفقار کسی زنده بر نگشت
میدان شیر،عرصه ی گرگ و گراز نیست
مدحش همینقدر که به هستی به غیرِ او
کس لَنگر و پناه دِه و چاره ساز نیست
این را به شاهدان غدیرش خبر دهید
مانند مرتضی احدی در حجاز نیست
کوزه کجا کشیدن دریا کجا،دریغ!
گوش غریبه محرم هر سرّ و راز نیست
فرض محال "هرسه" درست اند، لیک آه
"جایی که آب هست تیمم مجاز نیست"
شاعر:
محمد_کابلی
اشعار ناب آئینے
shere_aeini
امام_علی مدح_امام_علی
غدیر_عیدبزرگ_ولایت
هر آن مجنون که مُهر مِهر حیدر خورده تقدیرش
نخ چادر نماز حضرت زهراست زنجیرش
فرستاده کتابی را در آن مدح علی گوید
خدا با إِنَّما و هَل أتیٰ و تین و تطهیرش
به حکم "لافتی إلا علی..." دیگر جهان هرگز
نه می بیند شبیهش را، نه حتی مثل شمشیرش
فقط با نان جو سر کرد آنکه فتح خیبر کرد
کجا آن قوت و این قوّت، ملائک مات تکبیرش
دعا بر جان مادر می کند هرکس محب اوست
رسید از دامن مادر به قلب طفل تأثیرش
چنان از نام او مستم، گرفته یاء آن دستم
علی نامش چنین کرده، چه خواهد کرد تصویرش
کند صید دل این صیاد قابل با شمایل هم
که خالش دانه، مو لشکر، کمان ابرو، مژه تیرش
برای کوی او رفتن، گرسنه مانده ترجیحاً
به جز او را نمی خواهد گدای چشم و دل سیرش
علی هرجا رود بالا، شود حجت تمام آنجا
چه باشد شیر میدان و چه باشد طفل بی شیرش
شاعر:
مرضیه_نعیم_امینی
اشعار ناب آئینے
shere_aein
امام_علی مدح_امام_علی
غدیر_عیدبزرگ_ولایت
تا چشم های تو به چشم ماه می افتد
تاریخ دنبال نگاهت راه می افتد
پشت سر تو نخل ها آواز می خوانند
آیینه ها از پاکی تو سخت حیران اند
کعبه دوباره روی تو آغوش واکرده ست
خود را میان قلب تو انگار جا کرده ست
از قبله می آیی و بی شک مقصدت عرش است
تو از نخستین روز خلقت مسندت عرش است
در وصف تو جز نقطه چین شعری ندارم من
عمری ست خاطر خواه شعر شهریارم من
دستی که خیبر را تماما کنده از جایش
آری پیمبر می برد آهسته بالایش
پیراهن تصنیف پوشیدند دیوان ها
آمد دوباره بهترین عید مسلمان ها
از کیسه هایت می برد کوفه غذایش را
با تو خدا گسترده تر کرده عطایش را
از عرش با جمع ملائک آمده جبریل
انداخته بر زیر پایت بال هایش را
دست تو بالا رفته و در آن شلوغی ها
خورشید پیدا کرده دیگر مقتدایش را
در آن میان احمد برای شیعیان تو
آرام بالا می برد دست دعایش را
بر روی دوش سبز و عرشی تو پیغمبر
با عشق می خواهد بیندازد عبایش را
چون گوش های کر در این صحرا فراوان است
بالا و بالا می برد احمد صدایش را
اهل نفاق از اولش پیمان شکن بودند
اهل عمل هرگز فقط اهل سخن بودند
تقویم چرخید و دوباره وقت مستی شد
وقت طلوع چهره ی خورشید هستی شد
عالم تماما بوده از اول فقیر عشق
تاریخ یکبار دگر شد هم مسیر عشق
آنانکه از حیدر جلو رفتند برگردند
دیگر رسیده وقت بیعت با امیر عشق
با عشق پیغمبر حکومت کرده بر دلها
در این حکومت بوده حیدر هم وزیر عشق
روز غدیر خم کشیده چله را حیدر
پرتاب کرده سوی قلب شیعه تیر عشق
جایش میان آسمان بوده ست از اول
او بوده در دنیای ما تنها، سفیر عشق
دستش که بالا رفت مردم یا علی گفتند
دستش که بالا رفت عالم شد اسیر عشق
مولای یا مولای تنها ذکر باران است
مولای یا مولای تنها راه پایان است
شاعر:
احسان_نرگسی_رضاپور
اشعار ناب آئینے
shere_aeini
امام_علی مدح_امام_علی
غدیر_عیدبزرگ_ولایت
صدای به هم خوردن بال و پر بود
گمانم که جبریل آن دور و بر بود
نگاهش به در بود مهمان بیاید
صدای در آمد ، علی پشت در بود
علی بود امّا نه مثل همیشه
که رخسارش از شبنم شرم تر بود
گُل افتاد بر گونه ی حیدر امّا
مگر خواستگاری از او خوبتر بود؟!
علی خواست لب وا کند،لب فروبست
نگفت و محمّد خودش با خبر بود
فداها ابوها ، نگاهش به زهراست
به نوری که در خانه اش جلوه گر بود
به زهرا که قالو بلی خواند و خندید
به زهرا که شاد از قضا و قدر بود
علی رفت و مهریّه می خواست زهرا
علی مردِ میدان جنگ و خطر بود
زره داشت ، شمشیر و اسب و دگر هیچ
که داراییِ او همین مختصر بود
زره شد جهیزیّه ی عشق اما
از آن روز زهرا برایش سپر بود
شاعر:
محسن_ناصحی
اشعار ناب آئینے
shere_aeini
امام_علی مدح_امام_علی
غدیر_عیدبزرگ_ولایت
جنون گریخت سراسیمه از ملاقاتم
شب شراب که باشد دچار افراطم
بریز هرچه که داری مکن مراعاتم
تو بی ملاحظه ، من نیز بی مبالاتم
سیاه مست تو هستم گذشته کار از کار
(شب شراب می ارزد به بامداد خمار)
نمی رسد به شکوه تو فکر کوتاهم
اگر مدیح تورا از خود تو می خواهم
بگو که دهر به دست تو خلق شد، ما هم
بگو بگو و مگو من صنایع الهم
لطیف طبع خدا آنِ آشکار تویی
که شعر جوششی آفریدگار تویی
تو آن قصیدهء بی اختیار موزونی
پر از خیالی و از هر خیال بیرونی
شکوه شعر کهن در کلام اکنونی
بریز قاعده ها را بهم تو قانونی
سرودنِ تو حماسی ترین مغازله است
جهان بدون تو اسلوب بی معادله است
رسیده ام به تو در نظمی از پریشانی
به شاعرانه ترین لحظه های حیرانی
نگفته ام که چه می خواهم از تو...می دانی_
شراب شعر صغیر و فواد کرمانی
تو ای قصیدهء اعلا مسمط عالی
جنون "فاتح علی خان" در اوج قوالی
کتاب معجزه در بی شمار ابوابی
اگر چه نقطهء ایجاز غرق اطنابی
بخوانمت منِ وامانده با چه القابی
اگر خدات بگویم تو بر نمی تابی
اگر ملال توام بی دریغ کن دفعم
تو تیغ می کشی اما منم که ذینفعم
تو همزمانِ زمان نیستی کجایی تو
کنار فاطمه ای همدم حرایی تو
به چشم حیرت جبرییل آشنایی تو
به ذهن کوچک دنیا پر از چرایی تو
تو در نهایت معراج در نبایدها
نشسته ای به تماشای رفت و آمد ها
تو آفتابی و هرگز نمی شوی انکار
دریغ و درد که نهج البلاغه را یک بار_
کسی مرور نکرد ای شکوه بی تکرار
برای مالک اشتر نوشته ای بسیار
هنوز جوهر آن نامه ها تر و تازه است
غریبیِ سخنت در زمین پر آوازه است
به ناشناسیِ منظومهء علی نامه
به الغدیر به موی سپید علامه
به یا علی مددِ پوریا به هنگامه
به شرمگینیِ من در چکامه و چامه
تو دیگری و دلم در خیال دیگر نیست
که سرنوشتی از این سرنوشت بهتر نیست...
شاعر:
سیدحمیدرضا_برقعی
اشعار ناب آئینے
shere_aeini