وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)
وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)

وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)

تقدیم به تو دوست بهتر از گلم

تقدیم به تو دوست بهتر از گلم

دوستى، فصل قشنگیست پر از لاله سرخ

دوستى، جمع شعور من و توست

دوستى، رنگ قشنگیست چون رنگ خدا

دوستى، حس عجیبیست میان من و تو

دوستى، درس بهم تافتن عاطفه هاست

دوستى، رج به رج حذف همه فاصله هاست

دوستى، لمس سر انگشت وفاست

دوستى، یافتن راه ، تا عرش خداست

دوستى، داشتن جمع وجود من و دوست

دوستى، خواستن وداشتن قلب نکوست

دوستى، رحمت یارست چو باران جاریست

دوستى، نذر و دعا بهر کسیست

دوستى، جرعه اى از جام تجلی است

دوستى، سر در  میخانه صاحب کرمست

از دست فرشته می‌چکد آب حیات

از دست فرشته می‌چکد آب حیات

شیرینی و قند و شربت و نقل و نبات

گل کرده به عرش و فرش نور و برکات

باز است به سوی آسمان راه نجات

بر قامت صادق و محمد صلوات

عید آمد و عشق مست و رقصان آمد

در گوش جهان صدای جانان آمد

از عرش به فرش نور ایمان آمد

بلبل ز قدوم او غزل‌خوان آمد

بر قامت صادق و محمد صلوات

در عرش فرشتگان به جنت مهمان

بر روی زمین عطر گل است و ریحان

عالم همه نور و جلوات رحمان

پر گشته جهان ز نغمه‌ای خوش‌الحان

بر قامت صادق و محمد صلوات

گُل کرده جوانه از دلِ خشک زمین

لبخند نشسته بر لبِ اهلِ یقین

شادی زده حلقه بر درِ عرش برین

از راه رسیده وارثِ مکتب و دین

بر قامت صادق و محمد صلوات

این عطر محمدی است یا بوی بهشت

انگار رها شده‌است گیسوی بهشت

شد منزل آمنه چنان کوی بهشت

آن ذکر که می‌کشانَدم سوی بهشت:

بر قامت صادق و محمد صلوات

امشب شده مکه غرق در شور و شعف

دستان نسیم می‌زند یکسره دف

دل گشته کبوتر و شده مکه هدف

لبریز سرور گشته ایوان نجف

بر قامت صادق و محمد صلوات

خورشید ز نور چشم او نور گرفت

مه با نگهش به شامگه سور گرفت

عطر از نفسش همیشه دستور گرفت

عالم به وجود فاخرش شور گرفت

بر قامت صادق و محمد صلوات

تا نور رخش بر این جهان تابیده

جهل و ستم از نسل بشر برچیده

کسریٰ ز قدوم او به خود لرزیده

حق رحمت خود را به همه پاشیده

بر قامت صادق و محمد صلوات

با آمدنش لطف و صفا معنا شد

نوری ز قدومش به جهان افشا شد

در مکتب جعفری شعف برپا شد

آن تحفه که سرمایه‌ و گنج ما شد

بر قامت صادق و محمد صلوات

عالم شد از انوار محمد پر نور

هم نور ششم به شهر دین شد مشهور

دیوان ستم به رنج و غم شد مقهور

در هر دو جهان صدا کند با صد شور

بر قامت صادق و محمد صلوات

مدیون شده‌ام به احمد ایمانم را

باید بدهم به راه او جانم را

این طایفه رزق داده دستانم را

ذکر خوششان گرفته الحانم را

بر قامت صادق و محمد صلوات

بداهه سرایان:

مهدی پیرهادی، زهرا آراسته‌نیا

مینا گودرزی، فریبا رئیسی

محمدعلی کمالی‌مقدم

محمدباقر منصورسمائی، محمدرضا هادی‌زاده

ابراهیم صفایی، رضا حسین‌پور

مرضیه نجفی، محمدرضا حسین‌پور

امین بهاری‌زاده، زهرا محبی

طاهره ابراهیم‌نژاد

وطنز | بهترین شعرهای طنز

السلام علیک یا رسول‌الله (ص)

السلام علیک یا رسول‌الله (ص)

ای درّ یتیم عالم‌افروز

عشق از قِبل تو گوهراندوز

آدم که ز خاک دیده وا کرد

از خاک ره تو توتیا کرد

تا روی تو گشت مهرگستر

شب رفت و فرونشست آذر

حسنت که نمود طاق ابرو

شد طاق شهی شکسته از او

اصنام به خاک بوسه دادند

در پای تو ای صنم فتادند

گردون به درت ز مستمندی

زد حلقه و یافت سربلندی

با نام تو و کلید لولاک

از مخزن  حق برون شد افلاک

از نور تعالی و تبارک

بطحا شده بقعۀ مبارک

بالیده بدل ز کوه طورت

زیر قدم تو کوه نورت

خلوتگه  قدسی حرایت

شد وادِ مقدس طُوایت

آورده‌ای از خزانۀ غیب

رخشان گهری که فیه لاریب

در بزم نگار دلنوازت

خواندند ز گوشۀ حجازت

برخاست ز عرش حق صلایی

بسم‌الله اگر حبیب مایی

آن نغمه که شورها برانگیخت

چون عشق به جان تو درآمیخت

آن راه  چو  یافت پیشگاهی

بر سوی فلک فکند راهی

آن شور به جان مقام‌کرده

رد شد به نوا  ز هفت پرده

تا بزم شهود  و محفل راز

همپای ملک شدی سبک‌تاز

بگذشت رخت ز ماه و اختر

شد بر سر سدره سایه‌گستر

از عطر گل محمدی مست

رفته‌ست دل ملائک از دست

همراه تو راه عرش پیمود

آن روح که با تو هم‌صفت بود

ناگاه به رغم راه‌دانی

داد از کف تاب همعنانی

در ساحت  جلوه‌گاه قدّوس

از طیر فتاد بال طاووس

محبوب  فکند برقع  از رو

در خلوت او  تو بودی و او

خواندند فرشتگان واله

صلْوات علی النّبی وَ آله

در جلوه شده فروغ سرمد

از طلعت رویت ای محمد(ص)

#سعید_سلیمان_پور

تقدیم به پیامبر مهربانی ها

تقدیم به پیامبر مهربانی ها

ای که اسماء خدا از رخ تو پیدا بود

بهترین اسم خدایی و چنین زیبا بود

رویت آیینه و مرآت جمال ایزد

شأنت ای حضرت محمود چِقَدر ، والا بود

گفت یا سَیِّدُ و یا طاهِرُ و هادی بر تو

نام زیبای تو  یاسین  لقبت طاها  بود

حاء  و  میم  است نشانی ز  محمد  نامت

محشرِ زمزمه های لب تو غوغا بود

حمد حق گفتی و  محمود خدایت گشتی

حمد او یکسره از نام خوشت پیدا بود

میمِ  معنای تو همراه  احد   احمد  شد

اسم تو از قِبَلِ نام خدا یکتا بود

گفته بودی به  علی  قاسمِ جنات و جحیم

خود ابوالقاسم و این کُنیه چه بی همتا بود

هر چه گشتم به همه عالم امکان دیدم

بهترین نام و لقب بر تو اباالزّهرا بود

نور تو بود فقط جلوه ای از نور خدا

لحظه هایی که خدا بود و خدا تنها بود

آن زمان ها و مکان که نه زمان بود و مکان

نُه فلک بود و ملک بود و نه این دنیا بود

نور تو همره نور علی و فاطمه ات

اولین جلوه ی زیبای خدا وندا بود

نورتان واسطه ی فیض خدا شد به وجود

این چنین بود که خلقت ز عدم بر پا بود

سبب خلقت افلاک و جهان بوده ای و

عشقت از روز ازل هدیه ی حق بر ما بود

هل اتی  سوره ی دهر  است بر این گفته سند

ما نبودیم ولی مهر تو در دل ها بود

انا مجنون الرقیه س

#بحر_طویل *خانه‌ به‌ دوش*

#بحر_طویل

*خانه‌ به‌ دوش*

بود یک شیخ پرآوازه به یک محفل و دور و بر او جمع مریدان همگی فاضل و اهل دل و بُد شیخ در آن محفل سرگرم سخنرانی و فحوای کلامش شده سوزنده چو آتش و چنان تند که انگار که لمبانده دو من فلفل و جمعیت حاضر همگی محو کلامش و بُدند از دو جهان غافل؛ ناگاه یکی از وسط جمع به‌پاخاست و یک نامه به او داد و بگفتا که الا حضرت استاد! شده خانه‌ات آباد که از بس که اجاره عقب افتاد، زده موجرتان نامه به عدلیه و دستور گرفته‌است که تخلیه نما خانه‌ی ما را!!!

شیخ دمی سر به گریبانْش فرو برد و در استخر تفکر دو سه تا شیرجه و پشتک و وارو زد اما نتوانست برد راه به جایی که دوباره به سخن آمد آن فرد کذایی که ایا شیخ! کنون چاره در آن است که دُم را بنهی در وسط دام و بگیری کَمکی وام و بدین گونه بگیرد دلت آرام و رسد وضعیت مسکنتان هم به سرانجام. به اینجا چو بیامد سخنش شیخ سر از جَیب درآورد و بگفتا که یقین چاره همین است، وگر نه همه اسباب و اثاثم وسط کوچه‌مان پهن زمین است! لذا شیخ و مریدان همه در قالب یک خودروی پیکان و دو نیسان برفتند سوی بانک شتابان که مدد کرده و شیخ اخذ کند وام کذا را!

در آن بانک بگفتا متصدی که کنون وام دوقسم است که در اصل یکی روح و دو جسم است. نخست آن که حسابی بگشایی و به هر ماه فلان مبلغ واریز نمایی و سپس بانک چنان حاتم طایی بدهد وام به ارقام فضایی به تو البته پس از چند دهه گر بودت عمر به این دهر کذایی! ولی حالت دیگر بود این گونه که ده ضامن و چندین چک و صد فرم بیاورده و پرداخت کنی یک دهم مبلغ مذکور که شاید فرجی گشته و وامت بشود جور! چو این گونه بگفتا ز شرایط کمر شیخ دوتا گشت و بخشکید گلویش ز تحیر و به‌سختی کمکی سینه‌ی خود صاف نمودی و همی‌خواست بگوید که از این جمع مریدان که هستند همه جزو مدیران و امیران و سفیران بتوان یافت تنی چند یقین بهر ضمانت... که به‌ناگاه مریدان همگی نعره‌زنان جامه‌دران روی نهادند فراسوی بیابان که مباد آن که ضمانت بشود قرعه‌ی ایشان! فلذا شیخ کنون خانه به‌دوش است و به هر جلسه مذمت بکند اهل ریا و بکند سب همه شب وام ربا را!

مهدی امام‌رضایی

وطنز | بهترین شعرهای طنز