«مناجات ناشنوایان»
غزلی از حضرت آیتالله خامنهای تقدیم به ناشنوایان عزیز
به مناسبت هشتم مهرماه روز ناشنوایان
«مناجات ناشنوایان»
ما خیل بندگانیم ما را تو میشناسی
هر چند بیزبانیم ما را تو میشناسی
ویرانهئیم و در دل گنجی ز راز داریم
با آنکه بینشانیم، ما را تو میشناسی
با هر کسی نگوییم راز خموشی خویش
بیگانه با کسانیم ما را تو میشناسی
آیینهایم و هرچند لب بستهایم از خلق
بس رازها که دانیم ما را تو میشناسی
از قیل و قال بستند، گوش و زبان ما را
فارغ از این و آنیم ما را تو میشناسی
از ظن خویش هرکس، از ما فسانهها گفت
چون نای بیزبانیم ما را تو میشناسی
در ما صفای طفلی، نفْسُرد از هیاهو
گلزار بیخزانیم ما را تو میشناسی
آیینهسان برابر گوییم هرچه گوییم
یکرو و یکزبانیم ما را تو میشناسی
خط نگه نویسد حال درون ما را
در چشم خود نهانیم ما را تو میشناسی
لب بسته چون حکیمان، سرخوش چو کودکانیم
هم پیر و هم جوانیم ما را تو میشناسی
با دُرد و صافِ گیتی، گه سرخوشی است گه غم
ما دُرد غم کشانیم ما را تو میشناسی
از وادی خموشی راهی به نیکروزی است
ما روزبه، از آنیم ما را تو میشناسی
کس راز غیر از ما، نشنید بس «امینیم»
بهر کسان امانیم ما را تو میشناسی. ۷۵/۱/۱۴

ماه صفر که ماه عزا،ماه ماتم است
ایّام سوگواری ارباب عالم است
داغ حسین سینه ی ما را فشرده است
ماه صفر ادامه ی ماه محرّم است
شکر خدا که از غم آقای بی کفن
چشمم شبیه چشمه ی جوشان زمزم است
هر کس برای خون خدا گریه می کند
مزدش به دست بانویی است که قدش خم است
سی روز شد که از غم او گریه می کنیم
این رزق چند روزه دوباره فراهم است
هر دیده ای که لایق اشک حسین نیست
اشک حسین حاصل هر قلب پُر غم است
ما را حسین کرده جدا بهر ماتمش
لطف و عطای به گدایش دمادم است
هر روز و شب زیارت مخصوصه ی حسین
بر زخم قلب غمزده مانند مرهم است
هر کس که دید گوشه ای از روضه های او
گر خون چکد ز چشم ترش باز هم کم است
زینب اگر چه خسته ی رنج اسارت است
امّا ز داغ کرب و بلا قامتش خم است
[Forwarded from هم اندیشان]
حضرت_زینب مصائب_شام
خون میچکد به دوشم از چشمهای نیزه
من هم عزا گرفتم با های های نیزه
یا شهر تیره گشته یا تار گشته چشمم
تنها تو را شناسم ای روشنای نیزه
با خارها دویدم با تازیانه رفتم
آخر به تو رسیدم از ردِ پای نیزه
دیدی مرا گرفتند آخر زِ دامنِ تو
ای وای وای دشمن ای وای وای نیزه
دشمن زِ هر دو سو بست زنجیرِ گردنم را
یکسو به دستِ زینب یکسو به پایِ نیزه
هم پاره پاره معجر هم رشته رشته گیسو
از بس که سنگ خوردم از لابلایِ نیزه
دیگر خبر ندارم از گریههای اصغر
گویا که رفته در خواب با لای لایِ نیزه
شاعر:حسن_لطفی
اشعار ناب آئینے
shere_aeini
حضرت_رقیه
لب های او جز ناله آوایی ندارد
دیگر برایش خنده معنایی ندارد
اکنون که اینجا آمدی باید بگوید
جز این خرابه دخترت جایی ندارد
باید بگوید از غم تنهایی خود
چون هم نشینی غیر تنهایی ندارد
یادش بخیر آن بوسه های گرم بابا
حالا لبش سرد است و گرمایی ندارد
در کوچه های شام هم با گریه می گفت
یک کاروان نیزه تماشایی ندارد!
تفسیری از ایثار و غیرت می شود چون
از نسل زهرا است و همتایی ندارد
هر چه مصیبت بود از آنجا شروع شد
وقتی که فهمیدند بابایی ندارد...
شاعر: محسن_زعفرانیه
اشعار ناب آئینے
shere_aeini
حضرت_رقیه
پروانه ام که بال و پرم تیر می کشد
جسم ضعیف و مختصرم تیر می کشد
از بس که اشک ریختم از دوریَت پدر
بنگر به چشم های ترم تیر می کشد
فریاد آب آبِ تو یادم نمی رود
تا آب می خورم جگرم تیر می کشد
آسیب دید شاخه ای از من به رهگذز
هستم نهال و برگ و برم تیر می کشد
ای سر ز سنگها که عدو بر سرم زده
سربسته گویمت که سرم تیر می کشد
از آن شبی که زجر لگد زد به پهلویم
دردش رسیده تا کمرم تیر می کشد
شاعر:محمود_اسدی
اشعار ناب آئینے
shere_aeini