سرودههایی در سوگ جانباختگان هواپیمای اوکراینی:
«پرندهها همه در آسمان غبار شدند...»
پرندهها همه در باد، تار و مار شدند
نگاهها همه از اشک، جویبار شدند
مرا ببخش اگر واژههای معصومم
خبررسان خبرهای ناگوار شدند
مرا ببخش اگر روزنامهها امروز
گریستند و غریبانه سوگوار شدند
کسی مرا برساند به آخرین پرواز
رسیدهها همه رفتند و ماندگار شدند
رسیده و نرسیده هزار واژۀ تلخ
برای مرثیهای آتشین، قطار شدند...
بیا بنفشه بکاریم دستهدسته کبود
برای باغچههایی که بیبهار شدند
خبر درشت، خبر سنگدل، خبر این بود:
پرندهها همه در آسمان غبار شدند...
https://tn.ai/2180784
Tasnimnews
صف ما از صف اشرار جداست
شعری اخیرا توسط یک هموطن بصورت مسقیم از شبکه ی 3 سیما پخش می شد آقایان متوجه شدند پخش این شعر به ضرر دولت ناکریمه است، دستور توقف دادند و کیف بینندگان را کور کردند ،
ظاهرا صفشان با اشرار جدانیست
تقدیم به همه نیروهای انقلاب اسلامی ایران
دل مردم سپرِ تیر بلاست
این چه ظلمی ست که بر ملت ماست
غفلت دولتیان فتنه فزاست
اعتراض ارکنی ای دوست به جاست
صف ما از صف اشرار جداست.
بارها گفته شده در منبر
گفتنی ها ز زبان رهبر
بس کنید اینهمه طغیان دیگر
درد را نسخهُ تدبیر دواست
صف ما از صف اشرار جداست
مرغ حق باش به هر بام نرو
قدمی جز ره اسلام نرو
ای مسلمان پیِ برجام نرو
پنج بعلاوهُ یک دام بلاست
صف ما از صف اشرار جداست
نه به ما وعده یارانه بده
نه برو دست به بیگانه بده
مرد شو پاسخ مردانه بده
حرف رهبر بشنو، راه گشاست.
صف ما از صف اشرار جداست
یک طرف کرده گرانی بیداد
یک طرف توطئه استبداد
دوستان مضطر و دشمن دلشاد
معترض گر نشویم امر خطاست
صف ما از صف اشرار جداست
دشمن اندیشه بُت سازی داشت
در زمین وطنم بازی داشت
این حنا رنگ بر اندازی داشت
غافل از اینکه خدا همره ماست
صف ما از صف اشرار جداست
گرم شد از نفس پائیزی
جان زنجان و دم تبریزی
که کشیدند به شور انگیزی
خط بطلان به جناح چپ و راست
صف ما از صف اشرار جداست
نه شمال و نه یمین،!! هست خطا
وهٍیَ الجاده،طریق الوُسطا
بنما مهدی موعود عطا
عالمی منتظر لطف شماست
صف ما از صف اشرار جداست
شهدا صدق و صفا می خواهند
گو نه نُقره، نه طلا می خواهند
که مراعات حیا می خواهند
جان من وقت مراعات حیاست
صف ما از صف اشرار جداست
خنده بس کن دگر ای روحانی
نا امیدم ز تو لاریجانی
دولت و مجلس و رو گردانی!!
از متانت؟ که مرام عقلاست
صف ما از صف اشرار جداست
بذر کین دشمن بی عاطفه کاشت
غرضی جز ستم و فتنه نداشت
رهبر از آبرویش مایه گذاشت
آری این مرد همان روح خداست
صف ما از صف اشرار جداست
اعتراضات نه اردوکشی است
نه به این سو، نه به آن سو کشی است
قصه خانه و جارو کشی است
پاکسازی ز فرامین خداست
صف ما از صف اشرار جداست
ای رئیسی،که شریف انفاسی
پیِ احقاق حقوق الناسی
تو به زیر علمِ عباسی
مددی، بر تو مدد از مولاست
صف ما از صف اشرار جداست
گر تدابیر موکد می شد
راه بر فتنه گران سد می شد
شد ولی آنچه نباید می شد
در کمین لشکر ابلیس دغاست
صف ما از صف اشرار جداست
نام این شهر امیدستان است
نه منافق نه یزیدستان است
شَهدالله که شهیدستان است
این وطن شعبهای از کرب وبلاست
صف ما از صف اشرار جداست
پس به فرمان ولی باید بود
مست جام ازلی باید بود
پیرو سید علی باید بود
این خراسانی امید ضعفاست
صف ما از صف اشرار جداست
ما «کلامی» اگر آن مردِ رهیم(هوشیار)
گام باید همه بر صحنه نهیم
دست اشرار بهانه ندهیم
ره همان راه امام و شهداست
صف ما از صف اشرار جداست
ارادتمندشما لاهیجان بهمن علیمرادی
گیلان نشاط و همدلی
بهمن علیمرادی چالکسرایی
برای هموطنم که نوشت:
از شما و امثال شما متنفّرم؛
غمتان را نیز محترم نمیشمارم...
بخند بر غم من، هموطن مباد غمت
غمش فزون، دل من گر نداشت محترمت
که گفت در غم هم غمگسار هم باشیم؟
نمک بیار که بر زخم های هم پاشیم
مراد خویش نجویم ز نامرادی تو
بخند بر غم من، جان فدای شادی تو
ببر ز یاد که ما پارههای یک بدنیم
نگو که هموطنِ لالههای بیکفنیم
دل مرا نسپاری به دشنۀ دشمن
خودت بگیر برادر، بزن به سینۀ من
الا برادر من، بختِ بیزوالت باد
هر آنچه طعنه زدی بر غمم،حلالت باد...
سعید_سلیمان_پور
bolfozool
ای جماعت، چطوره حالاتتون
قربون اون فهم و کمالاتتون
گردنتون پیش کسی خم نشه
از سربنده، سایهتون کم نشه
راز و نیاز و بندگیتون درست
حساب کتاب زندگیتون درست
بنده میشم غلام دربستتون
پیش کسی دراز نشه دستتون
از لبتون خنده فراری نشه
خدا نکرده، اشکی جاری نشه
باز، یه هوا دلم گرفته امروز
جون شما، دلم گرفته امروز
راست و حسینیش، نمیدونم چرا
بِینی و بِینیش، نمیدونم چرا
فرقی نداره دیگه شهر و روستا
حال نمیدن، مثل قدیما، دوستا
شاپرکا به نیش مجهز شدن
غریب گزا هم آشناگز شدن
خورشیده مینشست که ما پاشدیم
رفتیم و گم شدیم و پیدا شدیم
رفتیم و چرخی دور میدون زدیم
ماه که در اومد، به بیابون زدیم
آخ که بیابون چه شبایی داره
شب تو بیابون چه صفایی داره
شب تو بیابونِ خدا بساط کن
اون جا بشین با خودت اختلاط کن
دل که نلرزه، جز یه مشت گل نیست
دلی که توش غصه نباشه، دل نیست
این در و اون در زدناش قشنگه
به سیم آخر زدناش قشنگه
دلم گرفته بود و غصه داشتم
منم براش سنگ تموم گذاشتم
نصفه شبی، به کوه تکیه کردم
نشستم و تا صبح گریه کردم
سجلّ و مدرک نمیخواد که گریه
دستک و دنبک نمیخواد که گریه
رو لبمون همیشه خنده پیداست
میخندیم، اما دلمون کربلاست
ساعت الان حدود چار و نیمه
غصه نخور داداش، خدا کریمه
ابوالفضل زرویی نصرآباد
وطنز | پایگاه شعر و ترانه طنز
vatanz_ir
شعری زیبا به لهجه شیرین مشهدی
از محمود ناظرانپور،
شاعر پیشکسوت
ما بِندِه ی مُخلِصِ خدایِم
خوش لَهجَه و صاف و بی ریایِم
ما که یکیَه دِل و زُبونما
اهلِ مِشَدِ امام رضایِم
با گفتنِ یَک کِلوم تو یَک جمع
فوری مِدِنن که از کجایِم
از بال خیابون سِراب و نوغون
یا تَه خیابون و عِید گایِم
از کوپَیَه های دور و نِزدیک
یا ساکنِ شهر و قِلعَه هایِم
ما بَد نِمِگِم به دُشمَناما
خاکِ کفِ پای دوستایِم
بی فیس و اِفاده ، بی تِکِبُّر
اُفتادَه یِم و بی اِدّعایِم...
TarikhMashhad