«معاونت وزیر صمت: مردم به اندازهی نیازشان خرید کنند و احتکار خانگی نکنند.»
آب اگر خوردی کش آید قد تو
چون نباشد غیر آن در حد تو
سهم تو باشد که باشی در فشار
سهم من باشد چغاله در بهار
چون که من دارم زیادی اشتها
میخورم هر لحظه مثل اژدها
سهم تو هم میشود از آن من
پس نخور تا من خورم ای جان من
جان من، دیگر نخر سیر و پیاز
تو نداری مرغ و روغن هم نیاز
این همه باشد نیاز ما و بس
تا به این صورت نیفتیم از نفس
ما که بار این وطن بر دوش ماست
مأمن هر مرد و زن آغوش ماست
پس همیشه حق ما هست احتکار
حق ما باشد که سازیم انحصار
هر چه باشد یا نباشد آن ماست
کل این نعمت تماماً خوان ماست
زهرا محبی
وطنز بهترین شعرهای طنز
لُغَز!
گفتم ای دوست بهرت آوردم
لغزی گر جواب آن دانی
بگو آن چیست همچو زلف بتان
درهم و مجمع پریشانی
جزء جزئش عتیقه و کهنه
مانده گویا ز عهد ساسانی
سست و وارفته مثل شیربرنج
چون ژله مُشتهَر به لرزانی
عینهو ورد میکند تأثیر
نام آن گر به زیر لب خوانی
بار اول که نام او ببری
متواری شود فراوانی
بار دوم که نام او بردی
غیب گردد ز شهر ارزانی
رحمت از نام او گریزان است
همچو شیطان ز اسم رحمانی
نام او را اگر به نظم آری
شعر گردد حسنقلیخانی(!)
چون بدینجا رسید صحبت من
دوست فریاد زد به شادانی
که: نگو، یافتم جوابش را
دولت بیبخار روحانی!
بوالفضول_الشعرا
به لب هایم مزن قفل خموشی
که در دل قصه ای ناگفته دارم
ز پایم باز کن بند گران را
کزین سودا دلی آشفته دارم
منم آن مرغ ، آن مرغی که دیریست
به سر اندیشه ی پرواز دارم
سرودم ناله شد در سینه ی تنگ
به حسرت ها سر آمد روزگارم
#فروغ_فرخزاد
«پهلویهای فراری، منهای پولهای ملت:»
هی پسر! هی ربع! رب را کم بزن!
سیر و نعنا داغها را هم بزن!
تف نکن، چندش! به روی شیشهها
دستمال لعنتی را نم بزن
سوسکهای دستشویی را بکش
گوشههای کافه را هم سم بزن!
هی نجسی و خیال کاخ و سان!
جان عمهت با غذا «زمزم» بزن
گفته خانومم که شهبانو اگر
ناخونک زد بر غذا، محکم بزن!
تا شئون شعر گردد حفظ، پس
من نه! اما دخترم! مریم! بزن
پشت هم فرتی غذا کِش میرود
پشت دستش فرت پشتهم بزن!
هووی! شهبانو! لگن خورده ترَک
قید مزد هفته را، از دم بزن
در لگن، وان را توهم میزنی؟!!
میزنی؟ باشد! مث آدم بزن
چون پنیسیلین خودش میکروبکش است
جای صابون گران، شلغم بزن
میپرستی پول و «رو»یت سنگ پاست
باز از میهنپرستی دم بزن!
در تریبون از طرفداران خود
لافهای درهم و برهم بزن
گرچه حرف مفت، خیلیها زدند
من به «تو» بدجور میخندم، بزن
حیف تایم پخشتان، یکّی شده
با زمان پخش «پیم و پم»، بزن!
فهیمه انوری
می نویسم عشق و می لرزد دلم
مینویسم عشق و اشکم میچکد
مینویسم یاد و یادت می کنم
می نویسم ابر و باران می چکد
منویسم تا تو را پیدا کنم
از میان برگ های دفترم
تو که هستی تو چه هستی خوب من
ای تمام شعرهای دفترم
تو که هستی که دلم شیدای توست
تو که هستی که پریزاد منی
تو تمام لحظه هایم با منی
یا که نه شاید که همزاد منی