مرثیه_مسلم_بن_عقیل
نکرده است به عهدش کسی وفا مسلم
رسیده ای به سرانجام ماجرا مسلم
علی ندیده وفا از اهالی این شهر
نشسته ای به امید وفا چرا مسلم؟
نماز مغرب اگر صدهزارتا باشند
دوباره یک نفری موقع عشا مسلم
دوچشم مردم این شهر کور خواهد شد
اگر اشاره کند برقی از طلا مسلم
ببین که مردتر از مردهاست پیرزنی
امید نیست به این قوم بی حیا مسلم
شب نجات تو از دست شبه مردان است
هزار شکر که دیگر شدی رها مسلم
نمانده راهی و تو بی پناهی و باید
فقط بلند کنی دست بر دعا مسلم
رسیده ای به سرانجام و حیله ی کوفی
ببین خیال تو را برده تا کجا مسلم
اگر چه از سر دارالعماره می افتی
سرت نمی رود اما به نیزه ها مسلم
هزار شکر خدا را دگر نمی ماند
تن تو روی زمین زیر دست و پا مسلم
ولی قرار شده تشنه لب شهید شوی
به احترام لب شاه کربلا مسلم
شاعر:
مجتبی_خرسندی
اشعار ناب آئینے
shere_aeini
مرثیه_مسلم_بن_عقیل
مناجات_امام_حسین
ز راه آمده از خانهیِ خدا برگرد
اگر خودم به تو گفتم بیا، نیا برگرد
تو را به حیدر کرار بگذر از کوفه
برای خاطر خیرالنساء بیا برگرد
برای قامت اکبر، دو تا عبا بردار
که جا نمیشود این تن به یک عبا برگرد
خدا به خیر کُند، شمر چکمه پوشیده
در انتظار تو اِستاده بیحیا برگرد
یزید به دستش گرفته چوب، منتظر است
که بر لبت بزند ضربه با عصا برگرد
اگر به کوفه بیایی رُباب میبیند
که میرود سر طفلش به نیزهها برگرد
شاعر:
سعید_خرازی
اشعار ناب آئینے
shere_aeini

روز ِ میـلاد ِ تو من؛ نغمـهخـوانی میکنم
در دلـم - این روز را؛ جـاودانی میکنم
در توان ِ من اگر باشد - در این روز ِ عزیز
کُلّ ِ دنیا را - بـه رنگ ِ زعفـرانی میکنم
ریسه میبندم؛ درون ِ کهکشان را، دخترم
تـوی ِ قلب ِ آسمان؛ گوهرفشانی میکنم
میز میچینم؛ به پهنای ِ زمین - پُر ز ِ غذا
کُلّ ِ مخلوقات ِ هستی؛ میزبانی میکنم
از زمین دل میکنم، در روز ِ میلادت گُلم
عشق را؛ بـا مهـربانی - آسمـانی میکنم
غم؛ وجودم را گرفته - با تمام ِ غُصّهها
دختـر ِ نازم؛ تو باشی - شادمانی میکنم
گر بهرویِ صورتم پیری نشستهست ولی:
دستدر دست ِ تو جانانم، جوانی میکنم
زندگی؛ هرچند روی ِ بد، نشانم دادهاست
تا تو هستی دختـرم؛ من زندگانی میکنم
هدیه بنمود به من؛ مهرآوه جانم را - خدا
شُکر او خواهم نمود و - قدردانی میکنم
توی ِ دنیای ِ درون ِ قلب ِ پُر درد ِ خودم
هجده_مـرداد را؛ ثبت ِ جهانی میکنم
حسن_جهانچی
۱۷ مرداد ماه - ۱۳۹۸ نود و هشت
مهرآوهی_عزیزم_تولدت_مبارک_دختر_خوبم
HasanJahanchi
السلام علیک یاصاحب الزمان(عج)
بسمِ ربِّ النّور آقا جان بیا
درد دارم حضرت درمان بیا
حیف از خوبیِ تو یابن الحسن
عاشقت من باشم و امثال من
تو همیشه حاضری من غائبم
چون تو را گُم کرده ام بی صاحبم
خود مدد فرما که بارم بار نیست
بین درگاهت برایم کار نیست؟
از خودم ناراحتم دل با تو نیست
دل که جای هیچکس إلا تو نیست
با هزاران عاشق پر مدعا
ساکن کوه و بیابانی چرا؟
با ریا دل را هوایی میکنم
با تو دارم خود نمایی میکنم
در تکاپوی همین جشن عظیم
از شما غافل شدیم ابن الکریم
در خیابان ها چه غوغایی شده
بی حیایی ها تماشایی شده
رقص و آواز و ترانه هست و بس
نیمهء شعبان بهانه است و بس
من نمیگویم که چادر سر کنند
یا که قرآن را همه از بر کنند
لیک روی شیعیان کردی حساب
روی زهرا پیشگانِ با حجاب
ما که عمری چشم بر دین بسته ایم
بهرتان یک شهر آذین بسته ایم
این شبیه جشن میلاد تو نیست
غرق شادی هیچ کس یاد تو نیست
با خودم گفتم چرا دف میزنیم؟
با دو صد شور اینچنین کف میزنیم؟
این برای توست یا نفس خودم؟
باز هم شرمندهء آقا شدم…
گرچه بر ما خنده هدیه میکنی
لاغری از بس که گریه میکنی
غصهء من پیرتان کرده ببخش
نوکرت بازی درآورده ببخش
مهربانیت وقیحم کرده است
آه آقا نوکرت شرمنده است
«أیُّها المُنذَر» مرا بیدار کن
بار دیگر بهرم استغفار کن
معنی والشمس بر قلبم بتاب
در شب تاریک دل کن انقلاب
روزه دارم با غمت لیل و نهار
روزگارم بی تو یعنی شام تار
زینت دنیا أنا المهدی بگو
حضرت آقا أنا المهدی بگو
از غلاف آن تیغ را بیرون بکش
آن دو تا زندیق را بیرون بکش
در مدینه پیش چشمان همه
زان دو بستان انتقام فاطمه
سرترین سر ها فدائیه سرت
چشم بر راه تو مانده مادرت
خستهایم - خستهتـر از؛ خستگیهای ِ تو دنیا
خستهایم - بیشتـر از؛ وابستـگیهای ِ تو دنیا
خسته از؛ "پستی - بلندی" ها ... پائین و بالایت
این؛ فـرو رفتـگی و - بـرجستگیهای ِ تو دنیا
جنگ و خون اُفتاده مابین ِ قبایل - اینهمه ایل
در عجب ماندم از این؛ چنددستگیهای ِ تو دنیا
خستهایم از درد - از زخمهای ِ وا شُده، ناسـور
خسته از؛ نامــردی و - شکستگیهای ِ تو دنیا
خسته از؛ بیچشمو روئیِتو میبینی لجنمالیم
بیخیالی، میفهمیم؛ زین آراستگیهای ِ تو دنیا
خستهایم - خسته از؛ بدبختی و ایّام ِ پُر محنت
خستهی ِ منحوسی و - ناخجستگیهای ِ تو دنیا
خستهایم - از اینهمه؛ آدمکُشی و جنگ و خون
پس چه شُد؛ همبستگی - پیوستگیهای ِ تو دنیا؟
هرچه میبینیم؛ شکافو انفصال و انقطاعست
پارگی دیدیم و از هم .... گسستگیهای ِ تو دنیا
در مقام ِ اینکه "دنیا" ئی - چه داری بهر ِ آدمها !؟
از ضرورتها بگو ... زآن؛ بایستگیهای ِ تو دنیا
خستهایم - از نفـرتی که؛ در خـودت، جا دادهای
نفـرین و آه - نابـود کرد؛ شایستگیهای ِ تو دنیا
پرتکُن ما را ز ِ خود بیرون، یا سریعتر طی نما:
.... این راه - یا پایان بده، آهستگیهای ِ تو دنیا
رهامان کُن؛ از این بند و- زین زندان و زنجیرت
خستهایم از حبس - کـو؛ وارستگیهای ِ تو دنیا؟؟
حسن_جهانچی
۱۴ مرداد ماه - ۱۳۹۸ نود و هشت
HasanJahanchi