وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)
وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)

وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)

لَگدی خورد به دَر، در که نه، دیوار شِکَست

لَگدی خورد به دَر، در که نه، دیوار شِکَست

خانه لَرزید و تَمامِ تَنِ تَب دار شِکَست

سَمت دیوار و دَر آنقَدر هُجوم آوردند

عاقِبَت پَهلوی آن مادَر بیمار شِکَست

توی آتَش نِگران بود و به خود می پیچید

استخوانهای ضَعیف تَنَش اِنگار شکست

کاش درهای مَدینه وَسَطش میخ نَداشت

سینه ی زخمی او با نوک مسمار شِکَست

فِضّه دل خون شد و با بُغض صِدا زد: ثانی

پای خود را به تَنِ فاطِمه نگذار، شِکَست

چه کُنَد با غَم نامردیِ این شَهر، عَلــی

سینه اش پر شده از غُصّه تَلَمبار، شِکَست.

نوکــر نوشــت:

شعله می ریخٺ ز دیوار و در بیٺ الله

پشٺ در پیرهن شعله وری گفٺ علـی

بال پروانه ڪه می سوخٺ و می ریخٺ زمین

ناله ی خسته تر از خسته تری گفٺ علـی

السلام علیڪ ایتها الصدیقة الشهیدة

مدینه کوچه‌هایت بـوی زهرا می‌دهد

نشان از غربت شبهای مـولا میدهد

نسیم وحی

nasimevahy

اَللّهُــمَّ عَجـِّـل لِوَلیِّــکَ الفَــــرَج

می‌زند حرف دلش را پشت سر

می‌زند حرف دلش را پشت سر

آدم خوبی‌ست! اما پشت سر،

می‌شود وحشی و بی فرهنگ و بد

می کند تغییر در جا! پشت سر

رو به رو هرگز نخواهد شد تمام

مشکلاتش می‌رسد تا … پشت سر

از جهات ِ مختلف در زندگی

لوطی و مرد است! الا پشت سر

موضع‌اش شفاف باشد پیشِ رو

هست سر تا پا معما پشتِ سر

هر کسی این جا به نوعی می‌خورد،

نان خود را … از جلو یا پشت سر!

«یوسفی» دیدم که غیبت می‌کند

نزد بابای «زلیخا» پشت سر

می‌زند زیر آب مادر را پسر،

تازگی‌ها پیش بابا پشت سر

هست آقاهای بالاسر زیاد

منتها کم هست آقا پشت سر!

با اجازه می‌روم خیلی یواش

تا ببینم چیست آیا پشت سر؟!

راشد انصاری

وطنز پایگاه شعر و ترانه طنز

vatanz_ir

هیچ جز حسرت نباشد کار من

هیچ جز حسرت نباشد کار من

بخت بد، بیگانه ئی شد یار من

بی گنه زنجیر بر پایم زدند

وای از این زندان محنت بار من

وای از این چشمی که می‌کاود نهان

روز و شب در چشم من راز مرا

گوش بر در می‌نهد تا بشنود

شاید آن گمگشته آواز مرا

گاه می‌پرسد که اندوهت ز چیست

فکرت آخر از چه رو آشفته است

بی سبب پنهان مکن این راز را

درد گنگی در نگاهت خفته‌است

گاه می‌نالد به نزد دیگران

«کاو دگر آن دختر دیروز نیست»

«آه، آن خندان لب شاداب من»

«این زن افسرده مرموز نیست»

گاه می‌کوشد که با جادوی عشق

ره به قلبم برده افسونم کند

گاه می‌خواهد که با فریاد خشم

زین حصار راز بیرونم کند

گاه می‌گوید که، کو، آخر چه شد؟

آن نگاه مست و افسونکار تو

دیگر آن لبخند شادی بخش و گرم

نیست پیدا بر لب تبدار تو

من پریشان دیده می‌دوزم بر او

بی صدا نالم که، اینست آنچه هست

خود نمی‌دانم که اندوهم ز چیست

زیر لب گویم، چه خوش رفتم ز دست

همزبانی نیست تا بر گویمش

راز این اندوه وحشتبار خویش

بی گمان هرگز کسی چون من نکرد

خویشتن را مایه آزار خویش

از منست این غم که بر جان منست

دیگر این خود کرده را تدبیر نیست

پای در زنجیر می‌نالم که هیچ

الفتم با حلقه زنجیر نیست

آه، اینست آنچه می‌جستی به شوق

راز من، راز زنی دیوانه خو

راز موجودی که در فکرش نبود

ذره‌ای سودای نام و آبرو

راز موجودی که دیگر هیچ نیست

جز وجودی نفرت آور بهر تو

آه، اینست آنچه رنجم می‌دهد

ورنه، کی ترسم ز خشم و قهر تو

فروغ_فرخزاد

foroghfarokhzad

شاه ما شاه است و نامش مرتضاست

شاه ما شاه است و نامش مرتضاست

در دو عالم شاه ما شیر خداست

شاه ما را بر همه شاهان شهی است

شاه ما بر جمله شاهان پادشاست

شاه ما آن شه که نامش حیدر است

بر همه شاهان یقین فرمانرواست

شاه شاهان جهان از ما طلب

شاه جنّ و انس و شاه اولیاست

جملۀ شاهان عالم سر به سر

بر در این شاه ما همچون گداست

منسوب به مولانا جلال الدین

در این خاڪ زرخیز ایران زمین

در  این خاڪ زرخیز  ایران زمین

نبودند  جز  مردمی  پاڪ  دین

همه دینشان مردے  و داد بود

وز آن ،  ڪشور آزاد و آباد بود

چو مهر و وفا بود خود ڪیششان

گنه بود آزار ڪس پیششان

همه بنده ے ناب یزدان  پاڪ

همه دل پر از مهر این آب و خاک

پدر  در  پدر  آریایی نژاد

ز پشت فریدون نیڪو نهاد

بزرگی به مردے و فرهنگ  بود

گدایی در این بوم و بر ننگ بود

ڪجا رفت آن دانش و هوش  ما

ڪه شد مهر میهن فراموش  ما ؟

ڪه انداخت آتش در این بوستان

ڪز آن سوخت جان و دل دوستان ؟

چه ڪردیم ڪین گونه گشتیم خوار ؟

خرد  را فڪندیم این سان ز ڪار

نبود این چنین ڪشور و دین  ما

ڪجا رفت آیین دیرین ما  ؟

به یزدان ڪه این ڪشور آباد بود

همه جاے  مردان آزاد  بود

در  این  کشور  آزادگی  ارز   داشت

ڪشاورز  ، خود خانه  و مرز  داشت

گرانمایه  بود آنڪه بودے دبیر

گرامی بد آنڪس  ڪه بودے  دلیر

نه دشمن در این بوم و بر لانه داشت

نه بیگانه جایی در این خانه داشت

از آنروز دشمن بما چیره گشت

ڪه ما را روان وخرد تیره گشت

از آنروز این خانه ویرانه  شد

ڪه نان آورش مرد بیگانه  شد

چو  ناڪس به ده ڪدخدایی  ڪند

ڪشاورز  باید گدایی ڪند  .

فروغ_فرخزاد

@foroghfarokhzad