حضرت_زهرا
مرثیه_حضرت_زهرا
لبخند تو غم داشت... علی را نگران کرد
غمگین و غم انگیزترین مردِ جهان کرد
لبخند تو آن روز پس از دیدن تابوت
گل بود که رویید ولی زود خزان کرد
اصلا تو بگو فاطمه جان می شود آیا
دریایِ مرا در دلِ یک قطره نهان کرد ؟
مثل تو کمانی شده ام پشت مرا خم -
مرهب نتوانست ولی زخمِ زبان کرد...
زخمی که غم حمزه به قلبِ نبی انداخت
تابوتِ تو با قلبِ علی بدتر از آن کرد
کوچه...در و دیوار... و آن چادر خاکی
بعد از تو مرا پیرترین مردِ جهان کرد
شاعر:
ابراهیم_زمانی
اشعار ناب آئینے
shere_aeini
ﺧﺪﺍﻱِ ﻣﻦ ﻧﻪ ﺩﻭﺭِ ﮐﻌﺒﻪ ﺍﺳﺖ؛
ﻧﻪ ﺩﺭ ﮐﻠﻴﺴﺎ؛
ﻧﻪ ﺩﺭ ﻣﻌﺒﺪ؛
ﺧﺪﺍﻱِ ﻣﻦ ﻫﻤﻴﻨﺠﺎﺳﺖ
ﮐﻨﺎﺭِ ﺗﻤﺎﻡِ ﺩﻟﻮﺍﭘﺴﻲ ﻫﺎﻳﻢ؛
ﺑﻐﺾ ﻫﺎﻳﻢ؛
ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﻳﻢ؛
ﺧﺪﺍﻱ ﻣﻦ،
ﻧﻤﻲ ﺗﺮﺳﺎﻧﺪ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﺁﺗﺶ
ﺍﻣــــﺎ؛
ﻣﻲ ﺗﺮﺳﺎﻧﺪ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ:
ﺷﮑﺴﺘﻦِ ﺩﻟﻲ،
ﺍﺷﮏ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﻲ،
ﻧﺎ ﺣﻖ ﮐﺮﺩﻥِ ﺣﻘﻲ،
ﺧﺪﺍﻱِ ﻣﻦ ﻣﻲ ﺑﻴﻨﺪ ﻣﺮﺍ
ﻫﺮﺟﺎ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﻢ
ﻣﻲ ﻓﻬﻤﺪ ﻣﺮﺍ ﺑﺎ ﻫﺮ ﺯﺑﺎﻧﻲ ﮐﻪ ﺳﺨﻦ
ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻢ
ﺧﺪﺍﻱِ ﻣﻦ ﺣﻮﺍﺳﺶ ﺩﺭ ﻫﻤﻪ ﺍﺣﻮﺍﻝ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻫﺴﺖ ،
ﺧﺪﺍﻱِ ﻣﻦ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﻫﻴﭻ ﻧﻤﻲ ﺗﺮﺳﺎﻧﺪ
ﺟﺰ ﺑﻲ ﻓﮑﺮ ﺳﺨﻦ ﮔﻔﺘﻦ ﻭ
ﺭﻧﺠﺎﻧﺪﻥِ ﺩﻟﻲ
ﺧﺪﺍﻱِ ﻣﻦ،
ﺧــــﺪﺍﻱِ ﺗﻤﺎﻡِ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻲ ﻫﺎﺳﺖ.
ترجیح می دهم
با کفش هایم درخیابان راه بروم
و به خدا فکر کنم
تا این که در مسجد بنشینم
و به کفش هایم فکر کنم....
آه ای مرغ! چیست جریانت؟
پرهیاهو شده ست دکّانت
شده افسانه دوره ی سیمرغ
اینک آری، رسیده دورانت
باز هم صف کشیده اند برات
تا رسد دستشان به دامانت
وه! خیابان و کوچه پر شده از
سینه چاکان سینه و رانت
گاو و بز از میانه در رفتند
تا که دیدند بین میدانت
یکّه تاز تمام بازاری
ای غنیّ و فقیر، خواهانت!
ای عزیزی که با بسی منّت
می گذارند پیش مهمانت
گرگِ صحرا، اسیر قُدقُدهات
شیر جنگل، غلام دربانت
پول اصلاً چه قابلی دارد؟
جان هرچه خروس قربانت!
می شود باز مردمان بینند
در چمنزارها خرامانت؟
می شود باز مثل قبلاًها
همه هرجا خرند آسانت؟
می شود پیش چشم بچّه و زن
نشود جیب مرد حیرانت؟
می شود یا نمی شود مرغَک!
با توام! کر که نیست چشمانت!
ناز کم کن که بگذرد این نیز
باز هم می کنند ارزانت
باز هم گرم و یخ زده، هرروز
می فروشند لخت و عریانت
می پزندت چنان که می دانی
تا بریزند در فسنجانت
می کشندت به سیخ تا بلکه
روی آتش کنند بریانت
می شوی تکّه تکّه تا بخورند
آی جوجه کباب! با نانت
استخوان تورا کشند به نیش
نگذرند از دو بال لرزانت
آری ای مرغ! روزگار این است
(می کند از خودت پشیمانت)
دل به این مکنت دوروزه مبند
بعد ها نیست وقت جبرانت
ازما گفتن بود!
مجتبی احمدی
وطنزپایگاه شعر و ترانه طنز
vatanz_ir
کس نیارد مگر به مجبوری
روز روشن، چراغ زنبوری
در ادارات ما که گلبیزی است
مشورت نیز یک چنین چیزی است
چون مدیران خبیر و هشیارند
چه نیازی به مشورت دارند
لیک در چارتها، بدون نیاز
جا برای مشاوران شده باز
گرچه این امر، خواه ناخواهی
باعث خیر می شود گاهی
گر رفیقی کند مراجعه دیر
یا سفارش شود کسی به مدیر
در همان دفتر مجاور او
لااقل می شود مشاور او
ابدا توی منصبی که گماشت
اطلاعی اگر نداشت، نداشت
آدم مطلع، شود گستاخ
یا برای مدیر، گردد شاخ
خامشی گر تواند او، بهتر
هر چه کمتر بداند او، بهتر
نظری هم اگر رساند به عرض
یا که جدی گرفت اگر که به فرض،
عرض او را توان گرفت ندید
خوش خوشک، می توان نوکش را چید
تا به تدریج، کور و لال شود
حرف اگر داشت، بی خیال شود
گر مشاور شدی تو ای فرزند
تا توانی دهان خویش ببند
نکن اظهار فضل، پیش مدیر
که کند کم محلی و تحقیر
گر نظر داشتی، نکن نقلش
چون خودش می رسد به آن عقلش!
ابوالفضل زرویی نصرآباد
وطنز پایگاه شعر و ترانه طنز
@vatanz_ir
بارالها....
هرچه زیباست مرا یاد تو می اندازد
آن که بیناست مرا یاد تو می اندازد
تو که نزدیکتر از من به منی می دانی
دل که شیداست مرا یاد تو می اندازد
هر زمان نغمه ی عشقی است که من می شنوم
از تو گویاست، مرا یاد تو می اندازد
دیگران هرچه بخواهند بگویند که عشق
بی کم و کاست مرا یاد تو می اندازد
ساعتی نیست فراموش کنم یاد تو را
غم که با ماست مرا یاد تو می اندازد.
کجایی ای منتقم خون حسین(ع).....