| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | |||||
| 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 |
| 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |
| 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 |
| 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
| 31 |
گر طالب راه حق شوی ره پیداست
او راست بود با تو، تو گر باشی راست
وانگه که به اخلاص و درون صافی
او را باشی بدان که او نیز تراست
ابوسعید ابوالخیر
با یکی عشق ورز از دل و جان
تا به عینالیقین عیان بینی
که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لااله الاهو
هاتف اصفهانی
السلام علیک یا صاحب الزمان
گلی گم کرده ام می جویم اورا
به هر گل می رسم می بویم اورا
گل من نی بود این ونه آنست
گل من مهدی صاحب زمان است
دلم اندر هوایش میزند پر
شرر افکنده بر جانم چو آذر
خوش آن روزی که با شم یاور او
بمانند گدایان بر در او
خوش آن روزی که من پروانه باشم
فدای آن گل یکدانه با شم
خوش آن روزی که من بر عهد دیرین
نثار او کنم این جان شیرین
الا ای گل کجایی جان فدایت
چه باشد گرکه گردم خاک پایت
زدرد انتظارت جان به لب شد
تن فرسوده ام در تاب و تب شد
بسی رفتند ومردند از فراقت
ندیدند در جهان آن روی ماهت
نبوی گرگانی
(امام حسین مناجات با امام حسین)
دل آشفته ی ما شیفته ی کرببلاست
عاشق مرقد شش گوشه و ایوان طلاست
رحمت واسعه من نوکر دربار توأم
حرم محترمت آینه ی عرش خداست
سجده بر تربت تو وقت سحر می چسبد
دل سرگشته من خاک کف پای شماست
شهره ی شهر شدم شاه شهید ادرکنی
دل من دربه در روضه شاه شهداست
حرم و قبله و محراب فدای حرمت
حُرمت مرقد تو بیشتر از سعی و صفاست
دردمندیم و پی نسخه درمان نرویم
خاک بین الحرمین تو به هر درد دواست
حضرت شاه تو اربابی و من بنده تو
علق خلق جهان نوکری آل عباست
روی سنگ لحد من بنویسید حسین
روضه های تو امید دل هر اهل بُکاست
من شنیدم که لبه تشنه شهیدت کردند
زینت جنت الأعلای خدا شال عزاست
من شنیدم وسط معرکه گیر افتادی
خون رگهای شما زینت صحرای بلاست
خواهرت دید که جسم تو بهم ریخته بود
روضه خوان غم ....

اخترانی که به شب در نظر ما آیند
پیش خورشید محال است که پیدا آیند
همچنین پیش وجودت همه خوبان عدم
گر چه در چشم خلایق همه زیبا آیند
مردم از قاتل عمدا بگریزند به جان
پاکبازان بر شمشیر تو عمدا آیند
تا ملامت نکنی طایفه رندان را
که جمال تو ببینند و به غوغا آیند
یعلم الله که گر آیی به تماشا روزی
مردمان از در و بامت به تماشا آیند
دلق و سجاده ناموس به میخانه فرست
تا مریدان تو در رقص و تمنا آیند
از سر صوفی سالوس دوتایی برکش
کاندر این ره ادب آن است که یکتا آیند
میندانم خطر دوزخ و سودای بهشت
هر کجا خیمه زنی اهل دل آنجا آیند
آه سعدی جگر گوشه نشینان خون کرد
خرم آن روز که از خانه به صحرا آیند
شبی آمدم مثلِ بیچاره ها
نشستم کمی پیشِ فواره ها
گره خورده بودم چو آواره ها
اسیرِ قفس ها و دیواره ها
که ناگاه با بانگِ نقاره ها
براتِ مرا کرد امضا علی
چه بی منت اینجا دوا میدهند
نجف را در این صحنها میدهند
بگو کاظمین و... تو را میدهند
مدینه و یا سامرا میدهند
و پایینِ پا کربلا میدهند
امیری حسینٌ و مولا علی
@aqr_ir