وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)
وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)

وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)

مرثیه_امام_سجاد

مرثیه_امام_سجاد

بگذارید برای پدرم گریه کنم

اشک تا هست به چشمان ترم گریه کنم

تشنه کشتند عزیزان مرا ، حق بدهید

تا که بر آب می افتد نظرم گریه کنم

پیش من وقت وضو طشت نیارید ،که من...

یاد طشت زر و راس پدرم گریه کنم

یاد آن ضرب عمود و عمویم می افتم

تا گذارم روی سجاده سرم گریه کنم

حرفی از کشته شدن نیست،اسیری سخت است

بگذارید به داغ جگرم گریه کنم

غم خاکی شدن چادر زینب بس بود

به خدا تا به قیامت اگرم گریه کنم

خواهرم بسکه کتک خورد زناقه افتاد

به زمین خوردن این همسفرم گریه کنم

ما و بازارچه برده فروشان ،ای وای

تا به بازار می افتد گذرم گریه کنم

دست بسته به خدا روی گرفتن سخت است

به گرفتاری زنهای حرم گریه کنم

وسط هلهله ها مادر اصغر میگفت

بگذارید برای پسرم گریه کنم

شاعر:عبدالحسین_میرزایی

اشعار ناب آئینے

shere_aeini

مرثیه_امام_سجاد مصائب_شام

مرثیه_امام_سجاد مصائب_شام

من چهل سال غم و غصه مکرر دیدم

نرود از نظرم آنچه که آخر دیدم

بلبلان از غم گلها همه بیتاب شدند

غنچه ها را همه پژمرده و پرپر دیدم

کوچه ی تنگ ندیدم چو عمویم امّا

تنگی قتلگه و پیکر بی سر دیدم

مات و مبهوت نظر کردم و فریاد زدم

جای یک زخم هلالی روی پیکر دیدم

آنچه من دیده ام ای کاش نبیند چشمی

من خودم کاکل او در کف لشکر دیدم

از همه سختی گودال همین بس باشد

قتل صبر پدر و نیزه و خنجر دیدم

بوریا جمع تنش را همه بر عهده گرفت

پی انگشت پدر در همه جا گردیدم

با عبا جمع نمودم که نریزد عباس

پاره های تنِ سقای دلاور دیدم

کاش می مردم ازاین غم که نبینم امّا

چادر سوخته وپاره ی خواهر دیدم

وای از شام که ناموس خدا را بردند

خنده و هلهله در مردم کافر دیدم

سخت تر از همه بازار یهودی ها بود

عمه ها را همه در حالت مضطر دیدم

سخن از برده فروشی شد و لرزید رباب

به روی نیزه سرشک علی اصغر دیدم

شاعر:محمود_اسدی

اشعار ناب آئینے

shere_aeini

مرثیه_امام_سجاد مصائب_شام

مرثیه_امام_سجاد مصائب_شام

پیرمرد ِ بلا کشیده منم

پسرِ شاه سربریده منم

روضه خوانی که هرچه می گوید

با دوچشم کبود دیده منم

آنکه از ناقه دید بانوئی

پایِ یک بوسه شد خمیده منم

آن امامی که با تنی تب دار

عقبِ ناقه ها دویده منم

آنکه وقت فرار از خیمه

نالة دختران شنیده منم

آنکه در بین بوریا دلِ شب

پیکر یک امام چیده منم

آنکه درگوشة خرابة شام

دفن کرده گلی شهیده منم

همة روضه ها کنار ولی

آنکه بازار شام دیده منم

روضه را باز میکنم امشب

سخن آغاز میکنم امشب

روضه در یک کلام وای از شام

دردِ بی التیام وای از شام

کاش مادر مرا نمی زائید

ناله های مدام وای از شام

ناسزاهای بد به ما گفتند

همه جایِ سلام وای از شام

آن دیاریِ که کرده بازی با

آبروی امام وای از شام

قافله تا غروب گیر افتاد

کوچه ها ناتمام وای از شام

دخترِ فاطمه اذیت شد

از نگاهِ حرام وای از شام

گذر از کوچه هایِ تنگِ یهود

آتشِ رویِ بام وای از شام

جایِ حیدر زگیسویِ دختر

می گرفت انتقام وای از شام

در میان ِ چهار هزار رقاص

گریه در ازدحام وای از شام

سر وتشت و پیاله های شراب

چوبِ بی احترام وای از شام

لعنتی در کنارِ سر میریخت

میِ باقیِ جام وای از شام

سرخ موئی اشاره کرد و یزید

گفت : گفتی کدام؟؟وای از شام

من چهل سال گریه میکردم

با همین یک کلام وای از شام

شاعر:قاسم_نعمتی

اشعار ناب آئینے

shere_aeini

مرثیه_امام_سجاد مصائب_شام

مرثیه_امام_سجاد مصائب_شام

تا که چشمش به آب می افتد

یادِ طفل رباب می افتد

کوهِ آتشفشان اندوه است

از نگاهش مُذاب می افتد

پلک هایش که بسته می گردند

پرده های حجاب می افتد

نیمه شب خوابِ "شام" می بیند

نیمه شب ها ز خواب می افتد

نمکی چشم شور شامی ها

روی قلبی کباب می افتد

روی گلبرگ یاس های حرم

اثرات طناب می افتد

یاد آن خیزران و تشت طلا

یاد بزم شراب می افتد

شام را قتلگاه می بیند

نیزه ها را،"نگاه" می بیند

مثل کرببلا در اینجا هم

روبه رویش سپاه می بیند

تا تماشا شوند بین گذر

همه جا سدِّ راه می بیند

کوچه کوچه به گریه می افتد

کوچه کوچه گناه می بیند

معجری پاره پاره افتاده

یا که او اشتباه می بیند؟

تنِ دخترسه ساله ای را،آه..

از کبودی سیاه می بیند

بین آن ازدحام جان فرسا

عمه را گاه گاه..،می بیند

عمه را بین آن همه نامرد...

عمه را بی پناه می بیند

شاعر:بردیا_محمدی

اشعار ناب آئینے

shere_aeini

مرثیه_امام_سجاد مصائب_شام

مرثیه_امام_سجاد مصائب_شام

پسر مادرِ آبی؛ پدر اشک شدی

در مسیر غمِ خود همسفر اشک شدی

آسمان خیس شد از بارش بارانِ زمین

تا که بالا برود؛ بال و پر اشک شدی

در دل سوخته‌ات یک غمِ چندین ساله‌ست

چشم تو مقتل مکشوفه‌ای از گودال است

لحظه‌ی شعر نوشتن قلمم می‌لرزد

موقعِ گفتن از این روضه زبانم لال است

تنِ تو تب زده بود و تنِ بابا بر خاک

نیزه‌ای شد قلمِ مقتل و شد دفتر؛ خاک

تا نوشتند، حسین بن علی را کشتیم ...

آسمان خورد زمین؛ ریخت زمین بر سر؛ خاک

روی نی رفت، سری؛ دور و برش هلهله شد

دُزدها حمله نمودند، حرم ولوله شد

لرزش شانه‌ی تو قافیه را ریخت بهم

وای، ناموسِ خدا همسفر حرمله شد

مهربان؛ با دلِ تو گردش ایام نشد

گریه کردی همه جا و دلت آرام نشد

کوفه و کرب‌و‌بلا داغ، فراوان دیدی

آه، اما بخدا هیچ کجا شام نشد

وای، از شهرِ بلاخیز و حسودی‌هایش

دست‌های بزنش؛ جای کبودی‌هایش

همه‌ی بغضِ علی جمع شد و خالی شد

بر سر قافله با دستِ یهودی‌هایش

قدّ یک عمر، فقط رنج کشیدن سخت است

آه، هر ثانیه را زهر چشیدن سخت است

قصه‌ی خاطره‌های تو تمامش روضه ست

تو چه‌ها دیده‌ای آخر که شنیدن سخت است ؟!

شاعر:رضا_قاسمی

اشعار ناب آئینے

shere_aeini