محفل شب شعر #تنها_امید
آن که در سایۀ مهر تو اقامت دارد
چه غم از آتش صحرای قیامت دارد؟
نکشد ناز ستاره، نَبَرد منت ماه
هر که در سایۀ مهر تو اقامت دارد
محشر حُسن و ملاحت رخ نورانی توست
جلوۀ قامت تو، شور قیامت دارد
ذکر «قَد قامت» از آن بر لبم آید به نماز
که اشارت به تو و آن قد و قامت دارد
روشن از نور نبّوت، نه همین چهرۀ توست
مهربان شانۀ تو مُهرِ امامت دارد
تویی آن یار سفر کرده، که «حافظ» میگفت
«هر کجا هست خدایش به سلامت دارد»
چه حکایت کند از سوز دلم، چشمۀ اشک
«چشمِ از گریه نیاسوده علامت دارد»
گر «شفق» جام به دست آمده، عیبش مکنید
قطرهای، چشم به دریای کرامت دارد
شاعر:استاد محمدجواد غفورزاده (شفق)
razaviAdmin2
محفل شب شعر #تنها_امید
نشاط عید هم از دوری ات غم انگیز است
بیا که بی گل رویت، بهار پائیز است
چگونه خنده کند آنکه در فراق رخت
همیشه کاسهء چشمش ز اشک لبریز است
سحرگهان که تو را می زنم صدا مهدی
ز نکهت نفسم صبح عطرآمیز است
چگونه کوه گناهم ز پا در اندازد!؟
مرا که رشتهء مهر تو دست آویز است
خط امان من از فیض دست بوسی توست
چه بیم دارم اگر تیغ آسمان تیز است
رها کنید دگر صحبت مداوا را
فراق اگر نکُشد وصل می کشد ما را
تمام عمر تو ما را نظاره کردی و ما
ندیده ایم هنوز آن جمال زیبا را
شراره های دلم اشک شد ز دیده چکید
ببین چگونه به آتش کشید دریا را
قسم به دوست که یک موی یار را ندهم
اگر دهند به دستم تمام دنیا را
نسیم صبح ز راهی که آمدی برگرد
ببر سلام ز من آن عزیز زهرا را
تمام عمر به خورشید و ماه ناز کنم
اگر به خانه تاریک من نهی پا را
به راه عشق سر و دست و پا بده «میثم»
ولی ز دست مده دوستی مولا را
به درد هجر بسازید چاره جز این نیست
اگر فراق نباشد وصال شیرین نیست
کدام سینه ز شمع محبت تو نسوخت؟
کدام دیده ز اشک فراق، خونین نیست؟
به جز خیال تو و اشک چشم و سوز درون
مرا به بستر غم همدمی به بالین نیست
غنی ترم ز همه با همه تهی دستی
هر آنکه دولت عشق تو داشت مسکین نیست
بهشت عشق بدانید نخل «میثم» را
که میوه اش به جز از مدح آل یاسین نیست
شاعر: استاد سازگار
razavi_aqr_ir
شعری بسیار زیبا
بخند و مژده بده! وصل یار نزدیک است
صبور باش دل من! قرار نزدیک است
رسیده سینه به سینه از آن سر دنیا
خبر به حنجرهی انتشار نزدیک است
گذشت دور زمستان و پادشاهی برف
صدای پاش میآید! بهار نزدیک است
صدای منجی این عالم بشر آید
چقدر زمزمهی جویبار نزدیک است!
بیا که دفتر تقدیر را ورق بزنیم
زمان نو شدن روزگار نزدیک است
سوار کشتی نوحیم در دل طوفان
نترس! ساحل دریاکنار نزدیک است
هوای آمدنش را نفس بکش! خوش باش!
که مقطع غزل انتظار نزدیک است
افق به سرخی خون خودش شهادت داد
سپاه صبح رسیده، سوار نزدیک است
شاعر: فاطمه_عارف_نژاد
اشعار_مهدوی
شعر_گیلیکی
تقدیم به دوستان عزیز کانال #آیینه_پیربازار
ﺭﺷﺖَ ﻣﯿﺎﻥ، ﺁﺩﻡَ ﺩﯾﻞ ﺑﺎﺯَ ﺑِﻪ
ﺁﺩﻡَ ﻋﻘﻞ ﻭ ﻓﮑﺮ ﻫﭽﯿﻦ ﺗﺎﺯَﻩ ﺑﻪ
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﯽ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺑـﺰَﻧﻪ ﻫـﻮﺍﯼَ
ﯾﺎ ﺑﯿﺸﻨﻮﯼ ﺗﻮ ﭼﯽﭼﯽﻧﯽ ﻧﻮﺍﯼَ
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﯽ ﻣﺤﺼﻮﻝ ﺁﻭَﺭﻩ ﺁﻏﻮﺯﺩﺍﺭ
ﯾﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺷﯽ ﻣﺎﻫـﯽ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﺑﺎﺯﺍﺭ
ﺧﯿﺎﻝ ﮐﻮﻧﯽ ﺑﻬﺸﺖَ ﺟﺎ ﺍﯾﺴﺎﯾﯽ
ﺁﻫﺎﻥ ﺑﺮﺍﺭ، ﺑﻬﺸﺖِ ﺭﺷﺖ،ﺧﻮﺩﺍﯾﯽ
ﺍَﻧَﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﺎﻥَ ﻗﻮﺭﺑﺎﻥ ﺑﺸﻢ
ﻣﻦ ﺭﺷﺘﯽﺍﻡ، ﭼﯽ ﻭﺍﺳﺘﯽ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺑﺸﻢ؟
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﯽ ﭘﺎ ﻧﻬﻢ ﺑﻪ ﺳﺒﺰﻩ ﻣﯿﺪﺍﻥ
اﯾﻨﮕﺎﺭ ﻣﯽ ﺩﯾﻞ ﭘﺮ ﮐﺸﻪ ﺗﺎ ﺁﺳﻤﺎﻥ
ﺑﻨﻔﺸﻪ ﮔﻮﻝ ﺍﻭﯼَ ﻓﻮﺟﻪ ﯾﻪ ﻋﺎﻟـﻢ
ﺷﯿﻮﻥَ ﺗﻨﺪﯾﺲِ ﻭ ﺍﺷﮏ ﻭ ﻣـﺎﺗﻢ
ﺁﺥ ﭼﯽ ﺑﮕﻢ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺑﺎﻍ ﻣﺤﺘﺸﻢ
ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺭﻭﺯﺍﻥ ﺑﻮ ﻭ ﺧﻨﺪﻩ ﻭ ﻏﻢ
ﮐﻮﻻﻩ ﻓﺮﻧﮕﯽ ﻣﯽ ﭘﺎﯼَ ﺷﻮﻝ ﮐﻮﻧﻪ
ﻧﻮﺳﺘﺎﻟﮋﯼَ ﻫﭽﯿﻦ ﻣﯿﺸﯿﻦ ﮔﻮﻝ ﮐﻮﻧﻪ
ﺍﻟّﺎﮐﻮﻟﻨﮓ ﺯﻧﻪ ﺑﺪﺟﻮﺭﯼ ﭼﺸﻤﮏ
ﺁﻟﺒﺎﻟﻮ ﺧﻮﺷﮏ، ﺳﯿﺒﯿﺸﮑﺎ، ﺁﻟﻮ، ﭘﺸﻤﮏ
ﺍﻭﺳﺘﺎﺩﺳﺮﺍ ﻧﺎﻡَ ﺗﻮ ﺑﯿﺸﻨﻮﺳﺘﯽ؟
ﺗﻮ ﻫﯿﭻ ﺩﺍﻧﯽ ﻣﻌﺮﻭﻓﻪ ﺍﻭﻥ ﭼﯽ ﻭﺍﺳﺘﯽ؟
ﻣـﯿﺮﺯﺍﮐﻮﭼﯽ ﺧﺎﻥَ ﻗﺪﯾﻤﯽ ﺧﺎﻧﻪ
ﻫـﻨﻮﺯ ﻧَﻪَ ﺍﻭﺳﺘﺎﺩﺳﺮﺍ ﻣﯿﺎﻧﻪ
ﺯﻧﺪﻩ ﺑﺎﺩ ﮔﯿﻼﻥ ﻭ ﮔﯿﻼﻧﯽ
ayine_pirbazar
پلکهایت مست و ابروهات هات
میشوم در جذبهی چشمات مات
قلبم اما با بتون هم سنگ سنگ
در دهانت آن زبان آونگ ونگ
میکنی از بنده با فریاد یاد
میشود بحران این فرهاد حاد
میکشی با صوت ناهنجار جار
میدهی بر گردنم هشدار: دار
ظاهرا از تو شده تخدیر دیر
میدهی با دستهی کفگیر گیر
گوییا در دست یک قابیل بیل
میکنی در پاچهام تحمیل میل
میکشی بر چهره چون خرچنگ چنگ
میکند در پیش تو فرهنگ هنگ
میزنی هرجا که میبینیش نیش
میکنی مانند ماران فیش فیش
گرچه دارد شرح این تصویر ویر
هستم از تفصیل این تفسیر سیر
مهدی استاد احمد
در_خانه_میمانیم
وطنزپایگاه شعر و ترانه طنز
vatanz_ir