وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)
وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)

وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)

کاﺵ ﺩﺭ ﺗﻨﺪﯾﺲ ﺁﺩﻡ ﺩﻝ ﻧﺒﻮﺩ

کاﺵ ﺩﺭ ﺗﻨﺪﯾﺲ ﺁﺩﻡ ﺩﻝ ﻧﺒﻮﺩ

ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻏﻢ ﺩﺍﺧﻠﺶ ﻣﻨﺰﻝ ﻧﺒﻮﺩ

ﮐﺎﺵ ﺟﺎﯼ ﻫﺮ ﻏﻤﯽ ﺁﻏﻮﺵ ﺑﻮﺩ

ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ ﺭﺍ ﺟﺮﻋﻪ ﺍﯼ ﺩﻣﻨﻮﺵ ﺑﻮﺩ

ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﻗﻠﺒﻬﺎ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﮐﺮﺩ

ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎﯼ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﺭﺍ ﺣﺒﺲ ﮐﺮﺩ

ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺳﺮ ﻧﻮﺷﺖ

ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﺗﻘﺪﯾﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﯽ ﻧﻮﺷﺖ

ﮐﺎﺵ ﺟﻨﺲ ﻗﻠﺐ ﻣﺎ ﺍﺯ ﺷﯿﺸﻪ ﺑﻮﺩ

ﺟﺎﯼ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﻫﻢ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﺑﻮﺩ

ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﻋﮑﺲ ﺩﻝ ﺭﺍ ﻗﺎﺏ ﮐﺮﺩ

ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﯽ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﺏ ﮐﺮﺩ

ﮐﺎﺵ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻭ ﺳﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ

ﺷﻌﺮ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺳﺮﻭﺩ

یک نفر نان داشت اما بینوا دندان نداشت ,

یک نفر نان داشت

اما بینوا دندان نداشت ,

آن یکی بیچاره دندان داشت

اما نان نداشت ,

آن که باور داشت روزی میرسد

بیچاره بود !

آن که در اموال دنیا غرق بود

ایمان نداشت !

دشت باور داشت

گرگی در میان گله بود

گله باور داشت اما من نمیدانم

چرا باور سگ چوپان نداشت !

یک نفر پالان خر را

در میان خانه پنهان کرده بود

آن یکی با بار خر میرفت

و خر پالان نداشت !

یک نفر نان داشت

اما بینوا دندان نداشت

یک نفر فردوس را ارزان به مردم،

میفروخت

نقشه ها که او داشت در پندار،

خود شیطان نداشت !

هر کجا دست نیازی بود

بر سویی دراز،

رعیت بیچاره بخشش داشت

اما خان نداشت ...!

ای دوست بیا تا غمِ فردا نخوریم

ای دوست بیا تا غمِ فردا نخوریم

وین یک‌دمِ عمر را غنیمت شمریم

فردا که ازین دیْرِ کُهَن درگذریم

با هفت‌هزار سالگان سربه‌سریم

در کارگه کوزه‌گری رفتم دوش

دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش

ناگاه یکی کوزه برآورد خروش

کو کوزه‌گر و کوزه‌خر و کوزه فروش

جامی است که عقل آفرین میزندش

صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش

این کوزه‌گر دهر چنین جام لطیف

می‌سازد و باز بر زمین میزندش

#خیام

عـقل و دل روزی ز هم دلخور شدند

عـقل و دل روزی ز هم دلخور شدند

هردو از احساس نـــفرت پر شدند

دل به چشمان کسی,وابسته بود

عقل از این بچه بازی خــسته بود

حرف حق با عقل بود اما چه سود

پیش دل حقانیت مـــطرح نبود

دل به فکر چشم مشکی فام بود

عقل آگاه از خیال خــام بود

عقل با او منطقی رفتار کرد

هرچه دل اصرار,عقل انــکار کرد

کشمکش ها بینشان شد بیشتر

اختلافی بیشتر از پیــشتر

عاقبت عقل از سر عاشق پرید

بعد از آن چشمان مــشکی را ندید

تا به خود آمد بیابانــــگرد بود..

خنده بر لب از غــــم این درد بود...

#مولانـــــا

پشه ای در استکان آمد فرود

پشه ای در استکان آمد فرود

تا بنوشد آنچه وا پس مانده بود

کودکی از شیطنت بازی کنان

بست با دستش دهان استکان

پشه دیگر طعمه اش را لب نزد

جست تا از دام کودک وا رهد

خشک لب می گشت، حیران راه جو

زیر و بالا، بسته هر سو راه او

روزنی می جست در دیوار و در

تا به آزادی رسد بار دگر

هر چه بر جهد و تکاپو می فزود

راه بیرون رفتن ز چاهش نبود

آنقدر کوبید بر دیوار، سر

تا فرود افتاد خونین بال و پر

جان گرامی بود و آن نعمت لذیذ

لیک آزادی گرامی تر عزیز

شعر  #فریدون_مشیری